Saturday, August 26, 2017

 نشانه های خدا در آفاق و در درون انسان


 https://t.me/nasrollahhekmat      :در مطلب اخیر کانال استاد حکمت
 بحثی در باره این آیات قران است که خدا نشانه هایش را در آفاق و در درون انسانها نشان خواهد داد (41:53). در پایین مطلب استاد و پاسخی را که برای ایشان فرستادم می آورم. 

تقلید از خدا
 ( در معرفت شناسی عرفانی
ابن عربی )
موضوع بحث ما در این کتاب، نظریهٔ «تقلید از خدا» در معرفت شناسی عرفانی ابن عربی است . جایگاه طرح این مبحث در عرفان ابن عربی، پس از «نقد عقل» است. یکی از نخستین گام های اساسی در سنت عرفان نظریِ جهان اسلام، نقادی عقل است. این که می گویند عرفا مخالف عقلند و عقلْ ستیز، از مشهورات بی اساس است و کسانی آن را تکرار می کنند که با عرفان نظری آشنائی ندارند . هیچ عارف حقیقی و مؤمن راستینی ، به خود اجازه نمی دهد که کوچک ترین تحقیری نسبت به «عقل» روا دارد . عقل ، بزرگ ترین حجت درونی است که خدا در وجود آدمی تعبیه کرده است . چگونه می توان آن را دست کم گرفت ؛ یا با آن ستیزه کرد ؟

         عرفای مسلمان نه تنها کوچک ترین جفائی در حق عقل روا نداشته اند ، بلکه به اعتقاد نگارنده در قلهٔ وفای به عقل قرار دارند . چرا که در نخستین گام سلوک معرفتی خود ، به «عقل شناسی»پرداخته و همهٔ جوانب عقل را به دقت واکاوی کرده و .آن را مورد نقادی قرار داده اند تا توانائی های آن را بشناسند و آن را در قلمرو امکاناتش بکارگیرند و بیرون از آن بکارنبرند
     اکنون جای پرسش است که :
      - آیا نقادی عقل، ستیز با عقل است ؟
      - آیا نقد عقل ،جفای به عقل است یا وفای به آن ؟

اهمیت و جایگاه عقل نزد عرفای مسلمان و از جمله ابن  عربی ، از بسامد این واژه در آثار آنان ، هویدا می گردد . فقط  با یک تورقِ کتاب «فتوحات» ، عیان می شود که برای ابن عربی ، تا چه اندازه «عقل» و توانائی های آن اهمیت دارد.
            بخشی از مدخل کتاب
                «تقلید از خدا »
     نوشتهٔ : دکتر نصرالله حکمت
متن خوانی و تفسیر فقره ای از
کتاب « فتوحات مکیه » در ذیل آیهٔ « آفاق و انفس»:

فاذا عرفتَ عینَ الدّلالة منه علی الله نظرتَ ذلک بعینه الذی اَعطاک النظرُ فی الآفاقِ، اَعطاک النظرُ فی نفسک من العلم بالله

پس هر گاه دلالتی را از جانب سیر در آفاق ، بر خدا بشناسی ، درون خویش نظر می کنی و چنین می یابی که دقیقا همان چیزی که نظر در آفاق، به تو داده ، نظر در اندرون خویش نیز به تو داده است که همان علمِ به خدا باشد.

اکنون جای این پرسش است که :
- آفاق، کجاست؟ ، وقتی خدا می گوید که آیات خود را در آفاق ، به آدمیان نشان می دهیم ، یعنی چه؟ سیر در آفاق چیست و آدمی وقتی می خواهد آیات خدا را در آفاق ببیند، باید چه کند و به کجا‌ بنگرد؟

پرسش را به شکل دیگری نیز می توان طرح کرد :
- بیرون از آدمی جهانی پهناور و بی کرانه است و هیچ کس توان آن را ندارد که - نه در همه جای این جهان بی کرانه ، بلکه - در همه جای این زمینی که بر روی آن زندگی می کند ، به سیر و کاوش بپردازد. بنابراین وقتی انسان دعوت می شود که آیات خدا را در آفاق ببیند، در واقع، به چه چیز دعوت شده است، و قرار است چه کند و چگونه به سیر آفاق بپردازد ؟

جواب این پرسش را نمی دانم و نمی توانم هیچ گونه تصوری از آن جواب داشته باشم . همین قدر می دانم که این پرسش، پرسشی عظیم است و اندیشیدن به خود آن ، آدمی را به بُهت و حیرت می کشاند. ابن عربی نیز در این جا پاسخ این پرسش را مطرح نکرده است ؛ اما مطابق فهم نگارنده از عبارت فوق ، وی می خواهد فضای دیگری را در بحث بگشاید . حال با بیان نکته‌ای در بارهٔ معنای «آفاق»، استنباط خود را از این عبارت، بیان می کنم .

«آفاق» جمع «افق» است و «افق» یعنی « کنارهٔ آسمان و زمین » ؛ و آفاق یعنی کناره های زمین و کرانه های آسمان. زمین و آسمان، کناره و کرانه ندارد ؛ آن چه به عنوان کنارهٔ زمین و آسمان، می بینیم، درست همان نقطه ای است که منتهی الیهِ نگاه آدمی به زمین و آسمان است؛ آن جا است که نگاه انسان، زمین را به آسمان می دوزد . آن گاه که بیرون شهر ، در فضای بازِ بیابان و یا در ساحل آبی دریائی بی کران، ایستاده ای و آن دورها و دوردست ها را می نگری، آن جا که نفوذ چشمانت به پایان می رسد و پشت آن جا دیداندازی نداری، درست در همان نقطه، افق است یعنی زمین به آسمان وصل شده است . مطابق آن چه نگاه آدمی حکم می کند ، افق آن جا است که زمین به پایان می رسد و آسمان شروع می شود ؛ و یا می توان گفت که افق آن جا است که آسمان به پایان می رسد و زمین شروع می شود ؛ بسته به این که از کدام سو بنگریم .

بنابراین می توان گفت که‌افق، واقعیتی موجود مانند کوه نیست؛ بلکه یک چشم انداز است ؛ چشم اندازی کاملا شناور و وابسته به نحوهٔ نگاه ، و سمت وسوی نگریستن ، و جایگاه کسی که می نگرد ، و درد و دغدغه و دلشورهٔ او. از این رو به تعداد جایگاه و نگاه آدمیان، افق وجود دارد ؛ پس آفاق بی نهایتند .
     از این رو وقتی سخن از این گفته می شود که خدا آیاتش را در «آفاق و انفس» به آدمیان نشان می دهد، شاید بتوان گفت که افق هر کس با نفس او پیوند خورده است. در نتیجه اگر کسی چیزی را در افق می بیند ، عین همان را در اندرون خود نیز می تواند ببیند ؛ و اگر چیزی را در اندرون خود نمی یابد و نمی بیند، در افق نیز آن را نمی تواند ببیند .

بنابراین نظر کردن در آفاق و دیدن افق، همان چیزی را به آدمی می دهد که نظر کردن در اندرون خویش به او داده است . پس می توان گفت که آن کسی که در اندرون خویش، دغدغهٔ شناخت خدا و دیدن خدا را دارد، وقتی به آفاق خود نظر می کند نیز همان دغدغه را دارد و خدا را می بیند ؛ و آن کسی که‌ در اندرون خود، خدا را نمی جوید و نمی بیند، وقتی به بیرون از خویش می رود و به افق می نگرد نیز اثری از خدا نمی بیند.

نقل از کتاب « تقلید از خدا» صص ۲۲۲ تا ۲۲۵

بحث و مبادله من (اردشیر):


سلام به همه. بخصوص استاد حکمت. من معلم فلسفه در یکی از کالج های آمریکا-کالیفرنیا هستم و در سفر اخیرم به ایران توفیق دیدار و بحث با استاد دست داد و ایشان مرا به این کانال متصل کردند. فکر کردم بحثها یمان را ازطریق این کانال ادامه دهیم. بعد از مطالعه فلسفه غرب برای ۲۵ سال به یاری خدا به فطرت الهی-اسلامی رسید ه ام و در حال درس آموزی از استاد هستم. هرچند هدفم گذاشتن کلاسها یی برای جوانان ایرانی است، تحت عنوان «پوچ گرایی و معنای زندگی» برای بی دینان و ناباوران و نومیدان و همچنین مومنان و از طریق تحلیل فلسفه غرب که چگونه به این نتیجه رسیده ام. در حول و حوشش سلسله مقالاتی نوشته ام که به یمن خدا پس از ترجمه به فارسی چاپ خواهد شد.

درادامه گفتگو با استاد حکمت می خواهم به بحث اخیر ایشان در باره افق درونی و بیرونی نقل شده در ؛تقلید از خدا؛ اشاره کنم.

فلسفه غرب و شرق می توانند از هم یاد بگیرند. مثلاً در تاویل آیات قران که خدا آیات خویش را در آفاق و در درون انسانها نشان خواهد داد، میتوان از بحث «تفاوت بود شناختی» هایدگر بین هر آنچه که هست و تجربه می کنیم، و هستی به عنوان افق رویدادها صحبت کرد. هستی بعنوان افق رویدادها، آنچه رویدادها و دنیای وجود را ممکن می سازد، «واقعی تر» از افراد و اشیأ است. اما قابل تقلیل به اشیأ و افراد نیست. از این نظر نه با «قاعده» قابل توضیح است و نه «قاعده» سازماندهی اش می کند. پس منزه است و تعین نامتعین است (غیر قابل گفتن).
So Being is transcendental and is indeterminate determined (ineffable).

 به این معنا که هستی شرط امکان مفردات وجود و درک آنهاست. از دانشجویانم می پرسم: ایا اتاق را از جمع اشیأ درون آن و دیوارها و سقف آن می شناسید یا از طریق افق خانه. یعنی شرط فهم اتاق اینست که اتاق در خانه است. بعد دیوارها و اشیأ موجود در اتاق معنی می دهند. شرط فهم میز و صندلی و من در اتاق، افق بازی است که «رابطه» میز و صندلی و من را ممکن می کند-- افق اتاق. شرط فهم خانه، افق محله است. شرط فهم محله، افق شهر است. شرط فهم شهر، استان و کشور است. شرط فهم زمین، آسمان است. شرط فهم آسمان و زمین، هستی است. پس شرط فهم «مفاهیم عمومی» مانند خانه و اتاق و انسان و زمین، هستی است و هستی همان تعین نا متعین است. شرط هستی خدا ست، یا هستی خداست. آنچه وجود را ممکن می کند. و هستی و خدا مفاهیم را ممکن می کنند. مفاهیم فقط در ذهن ما نیستند. «مفاهیم» هستند و بودن و درک آنها معجزهٰ خداست: که میگوید این شی‌ و فرد «خاص» در گستره مفهوم و مجموعهٔ «عام» باشد و چنین آنها به عرصه وجود می آیند.

میتوانیم رابطه بت شکنی ابراهیمی و سنت خدا برای هزاران سال را اکنون بهتر بفهمیم. خدا بشر را هدایت می کند که خدا  دیدنی نیست و نباید بتها را پرستید.
نباید «نزدیکترین» اشیأ و موجودات محسوس را پرستید. خدا در افق نا دیدنی رویدادها ست و از رگ گرد نمان به ما نزدیک تر است. این ما ییم و درک ماست که نقاب و حجاب است.  و این افق همزمان در درون ماست، به عنوان «مفهوم» و «خرد» و به عنوان «قلب» و «عشق»، که همزمان با خرد متحقق میشود، به خاطر اینکه عشق انسانی و الهی از درک پیش-نظریه در باره هستی، از درک مستقیم «رابطه» و «هستی»، مستتر در «مفهوم»، ناشی می شود. {می دانم که فارسی من به ویراستاری نیاز دارد. ببخشید.}

تفاوت بود شناختی مابین هستی و موجودات.
Ontological difference between Being and beings.
مفهوم خاص و مفهوم عام
Particular and universal concept.
درک پیش نظریه از هستی و رابطه:
Pre-ontological or pre-theoretical understanding of Being and Relation (or Connection(
به تعبیری: نگفتنی, شرط امکان گفتنی و مستتر در آنست.
In a sense, the ineffable is the condition of possibility of conceptualization and concealed in it.