Wednesday, October 18, 2017


Metamorphosis

Happy 50th Birthday Marianne
10/14/17
Poetic Prose

They don’t believe…[I tell my sons and daughter] how she transformed to be born at 50.  I want to tell the world, in microscopic truthfulness, that I used to think life is linear.  And human perception is inert.  There is only a homogenous line, between life and death. 

I couldn’t believe that she may fly in 50.  I want to leave this message for the species-being that the most unexpected, the most unknown, happened to her, after metamorphosis.  She couldn’t experience it by imagination.  Neither in her midlife crisis, nor in her twenties--within the aesthetic of a soft sensational skin--nor even when, she realized that her shell can’t grow with her. 

Thus, in pain, she molted.  And in an excruciating joyous agony, when Emma recognized Marianne’s body can’t grow with her, she gave birth. 

She became a historian of religion, and noticed that history can’t grow with religion.  Thus, she was shaken at the root of her dependence to earth and molted again.

And Justice felt, her body can’t grow with him.  And she became mother again. And by each molting and giving birth, she disintegrated a part of her body and belief system, and by knocking at the doors of heaven, she formed wings, at 50.

I want to remind our children, God became the most real, the most possible, the nearest, at her 50.  And she saw death as is, the door of molting and giving birth, at her 50.  You can’t experience it by imagination and by linear thinking, until you realize that your imagination can’t grow with your metamorphosis at 50.



این نثر شاعرانه را (۱۰/۱۴/۱۷) برای تولد ۵۰ سالگیِ همسرم نوشتم.

«دگردیسی»

آنها باور نمی کنند، [به پسران و دخترم می گویم] که چگونه او متحول شد که در ۵۰ سالگی متولد شود.  می خواهم به دنیا در حقیقت گویی میکروسکوپی بگویم، که من عادت داشتم که فکر کنم زندگی خطی است. و درک بشر راکد است. و بین تولد و مرگ فقط یک خط متجانس وجود دارد.

نمی توانستم باور کنم که در ۵۰ سالگی او ممکنست پرواز کند. می خواهم این پیام را برای هستی نوع بشر بگذارم که غیر مترقبه ترین و ناشناخته ترین حادثه بعد از  دگردیسی اش رخ داد. نمی توانست با تخیلِ این حادثه را تجربه کند. نه در بحران میانسالی اش، نه در بیست سالگی اشدر درون زیبایی شناسیِ پوستِ نرمِ حساسنه حتی وقتی که تشخیص داد که پوسته اش با او رشد نمی کند.

پس در درد پوست انداخت.  و در عذاب غیر قابل تحملِ لذت بخشی، وقتی که اما Emma تشخیص داد که بدن ماریان Marianne با او رشد نمی کند، ماریان او را به دنیا آورد.

او مورخ مذهب شد و متوجه شد که تاریخ با مذهب رشد نمی کند. پس چنین ریشه های وابستگی اش به زمین تکانده شد و دوباره پوست انداخت.

و جاستیس Justus حس کرد که بدن ماریان با او رشد نمی کند. و او دوباره مادر شد. و با هر پوست انداختن و به دنیا آوردن، بخشی از بدن و سیستم عقایدش را منحل کرد، و با کوبیدن در های بهشت، در ۵۰ سالگی بال در آورد.

می خواهم به بچه هایمان یاد آوری کنم که در ۵۰ سالگیِ او، خدا از همیشه واقعی تر، ممکن تر، و نزدیکتر به ما بود. و در ۵۰ سالگی اش، او مرگ را چنان که هست دید، دری به پوست انداختن و به دنیا آوردن. شما نمی توانید آن را با تخیل یا تفکر خطی تجربه کنید، تا زمانی که در ۵۰ سالگی تشخیص دهید که تخیل تان با دگردیسی تان نمی تواند همرشد باشد.