گفتگو درباره رابطه تفسیر از انسان و پوچ گرایی
اسدالله رحمان زاده
لطفاً به گفتگوی خیالی ذیل توجه کنید:
--هیچ چیزی بدون هویت وجود ندارد .(no entity without identity) بگو هویت «هستی» چیست؟
--هستی شرط درک هویت اشیا ست و ما
هویت هستی را تجربه و از طریق توصیف پدیدارشناسی استنتاج می کنیم. درک هستی فقط به
انسان تعلق دارد. منظور تو از «هویت» چیست؟ به من بگو هویت عشق و زیبایی و بیرحمی
چیست؟
--«هویت» یعنی توزیع مواد فیزیکی در
مختصات(coordinates) زمان و مکان و یا علائم
مشاهده پذیر ریاضی. پس عشق و زیبایی و بیرحمی به خودی خود وجود ندارند. تنها رفتار
من با دیگری در متن (context) فیزیکی معینی نمودار عشق و زیبایی و بیرحمی است.
--هویت «مختصات» و «زمان و مکان»
چیست؟ اگر من دیگری را در متن معینی می فهمم، هویت «متن» چیست؟ هویت «عشق» من به آن فرد چیست؟ چطور بین «عشق» و
«هوس» به آن فرد تمایز قائل می شوم؟
--هویت «متن» و «زمان و مکان»،
مجموعه اشیائی است که در روابط معینی با هم قرار دارند. و هویت عشق و هوس را
روانشناسی و نوروبیولوژی تعیین می کند.
--این همان دیدن
خویش به عنوان فاعلی در مقابل اشیاست. متن اتاقی که من و تو در آن نشسته ایم قابل
فهم است به خاطر اینکه من و تو درک غیر تماتیک یا غیر تئوریک یا غیر آگاهانه از
اتاق در خانه و خانه در شهر و شهر در کشور معینی داریم که بر روی زمین است. ما
دانش غیر تئوریک از بودنمان در جهان داریم. در فلسفه تحلیلی به این می گویند «پس
زمینه» (Background) و در فلسفه هایدگر به آن می گویند «هستی». این درک پیش-تأملی شرط
امکان درک متن اتاق و رابطه من و تو در آن است. این آفاق فهم (horizons of understanding) را تا حدی می توانیم سوا کنیم (identify). مثلا اتاق و
خانه و شهر و کشور و زمین و منظومه شمسی و کهکشانها. اما درک من از هستی که شاخصه
انسان بودن من است قابل تعین نیست، ولی قابل استنتاج و فهم است برای اینکه در
ساختار وجودی من خانه دارد. از وجود من می آید. نام این را می شود گذاشت «تجربه
وجودشناختی هستی».
--چطور این درک به خرافات فرو نمی
افتد؟ اگر نتوانم هویت فیزیکی «هستی» را مشخص کنم، می توانم بگویم آن لاک پشتی است
که همه جهان بر آن استوار است. یا آن «خدا» یا «جن» است. چطوری از تصور چیزهای
خیالی جلوگیری کنم؟
--بگذار به این موضوع یکی یکی نگاه
کنیم. اول از همه بگذار حساب خدا را سوا کنیم. تجربه خدا ماحصل هزاران سال گفتمان
و آیین مذهبی است و اصالت و مسندیت آن را با ارزیابی این متون و تجربه هزاران ساله
می توان فهمید. دوم، با نشان دادن اینکه چطور در تجربه، «هستی» و «بودن» در وجود
من و شما قابل فهم است، ودرک ما از هستی، تعامل انسان را با دنیا و ویژگی های
مشخصه انسان به عنوان انسان را توجیه می کند، ما درک-تجربه از بودن مان را بر اساس
پدیدارشناسی (ontological
phenomenology) توضیح می دهیم. این فرق دارد با
فرض موجودات خیالی بی بنیاد. به تعبیر دیگر ما به نوعی وجودی-تجربی هستی را درک می
کنیم. در حقیقت هر نوع فلسفه ای که انسان را بر اساس سوژه در مقابل ابژه تعریف می
کند، از درک تعامل واقعی انسان با دنیا غافل است و پس تئوریهای او هم در مورد
«آگاهی» انسانی نادرست خواهند بود: مثل نظریات هوش مصنوعی (artificial intelligence)
که آگاهی انسان را یک نرم افزار (software)
می داند. به خاطر امکان این درک نادرست، هایدگر کلمه «آگاهی» (consciousness)
را برای انسان بکار نمی برد، بلکه کلمه تکنیکی «دازاین»=«هستی-در-آنجا» (Dasein: Being-there)
را استفاده می کند که بر ساختار واحد (unitary
structure) وجودی انسان در دنیا (Being-in-the-world)
تأکید کند. نه اینکه انسان صرفا یک «آگاهی» یا سیستم باور است در مقابل دنیا.
--یعنی تو می گویی که کواین (Quine) و
دنت (Dennett) و امثالهم پدیده انسانی را از اول نادرست فهمیده
اند؟
--بله. من پرسیدم آیا عشق وجود
دارد و فرق آن با هوس چیست؟ تو گفتی آنها وجود مستقل ندارند بلکه در حسی به فرد
معینی در متن معینی ظاهر می شوند. من پرسیدم اما در این متن، «عشق» و «هوس» را
چگونه از هم سوا می کنی؟ برای اینکه یک موجود فضایی در مشاهده رابطه دو نفر انسان
بر روی زمین، با رفتار و ایماء و اشاره معینی، حکایت «عشق» و «هوس» نمی خواند.
برای او رفتارها، واقعیت های معینی اند، مانند اینکه این سنگ آنجاست. چطور نورو
بیولوژی و روانشناسی می توانند ساز و کار مادی عشق را روشن کنند—اگر هرگز بتوانند—اگر نتوانند هویت «عشق» را از
پیش بشناسند؟
--ما می توانیم دقیقا رفتار عاشقانه
را توصیف کنیم. مرزی بین دنیای درون و بیرون نیست. دنیای درون وجود ندارد.
--دقیقا این منظور منست. این دیدگاه
نادیده می گیرد که درک هستی از پیش در درون من یا بهتر در وجود من وجود دارد.
«هستی» از طریق هویت مادی تشخیص داده نمی شود. بلکه ما آن را به عنوان پیش زمینه
نا خودآگاه و پیش نظریه ی متن روابط موجودات درک می کنیم. هستی خودش را از
دانش-چگونه (know-how) در ضمن غرق بودن در کار—ساختن یک میز یا رانندگی یا پیدا کردن راهمان در
دنیا پس از بیدار شدن— نشان می دهد. در این لحظات من و دنیا از هم سوا نیستیم.
تأمل تماتیک (thematic) فلسفی، این درک-تجربه هستی را تصریح می کند که به آن نظریه هستی
شناختی (ontology) می گویند.
--اما دنیا تنها از طریق ۵ حواس ما
قابل درک است. اگر هستی از طریق حواس ما قابل درک نیست، پس موجودی خیالی است.
--از کجا میدانی که دنیا تنــــــــــــها
از طریق حواس ما قابل درک است؟
--پس چه؟ از طریق جادو و حس ششم دنیا
را می فهمیم؟
--نه، برای جلوگیری از خرافات باید
با تفکر نقادانه به توضیح و توصیف جهان پرداخت. اگر کسی بگوید از طریق حس ششم دنیا
را می فهمد، من ادعای او را ارزیابی نقادانه می کنم. اما ادعای تو که ما دنیا را
فقــــــــــط از طریق حواسمان می فهمیم حتی فرق بین ما و حیوانات را مشخص نمی
کند. بالاخره آنها هم حواس دارند. از طرف دیگر قابلیت تحقیق ندارد. این یک فرض
متافیزیکی است که حتی با مشاهدات پدیدارشناسی ما تطابق ندارد.
--برای قبول اهمیت حواس چه نوع
«مشاهده ای» می خواهی جز خود حواس؟
--حواس ما از پیش از طریق زبان و درک
هستی سازماندهی می شوند (به تجربه هلن کلر در مقاله کوچک من «معنای زندگی سر میز
شام» توجه کن). کسی منکر داشتن حواس نیست. مسئله اینست که گزاره های حسی-مشاهده ای
ما، خود ریشه در خاصیت مختص زبان بشری دارند که درک معینی از بودن را حمل می کند.
این درک از بودن، جهت کل گرایانه ای (holistic) به وجود ما می بخشد که
موجب حیـــــرت بشری می شود. این درک از بودن، مفهوم مرگ را برای انسان ژرف می
کند. این درک هستی، آغاز سؤال «معنای بودن من چیست؟» می شود.
ببین همه اینها مثل زنجیره ای بهم
وصل اند:
۱) دیدن خویش به عنوان یک سوژه در
مقابل دنیا.
۲) دیدن خویش به عنوان مجموعه ای از
حواس و گزاره های حسی که در تکامل داروینی از طبیعت منشاء گرفته اند. فرق ما با
حیوانات در سرعت درک و پیچیدگی است.
۳) انکار دنیای درون یا وجود منحصر
به فرد انسانی و تقلیل مادی آن به بیرون یا طبیعت.
۴) بیرون هیچ نیست جز توزیع
فضا-مکانی مواد و ذرات مرده.
۵) حیرت از «هستی» و جستجوی «معنا» ی
زندگی نوعی خرافات است. برای اینکه «معنا» و «هستی» فاقد هویت مادی اند و پس وجود
ندارند. [یا در نوع مادی گرایی غیر تقلیلی اگرچه معانی وجود نــــــدارند، گزاره
های معنایی (intensional
statements) قابل تقلیل به گزاره های مصداقی (extensional statements) مادی نیستند. در حقیقت
این معانی نمودار روانشناسی معینی در انسان هستند.]
۶) اخلاق و
خیرخواهی و عشق و محبت و بیرحم بودن یا نبودن ....همه و همه در خدمت بقای نوع است.
۷) اگر برای بقا نیاز به قتل عام و
بیرحمی باشد این اعمال مجاز هستند.
۸) دانستن و کنجکاوی و فلسفه و هنر و
ادبیات و همه اینها هیچ ارزش وجودشناختی ندارند. اهمیت آنها در ساز و کار لذتی است
که به ما می دهند. لذت جویی (چه خورد و خواب و میل جنسی، چه زیبایی شناسی و تحقق
قوا و قدرت طلبی) و بقا تنها معنای زندگی هستند.
من اسم این را می گذارم «پوچ گرایی»
و فکر می کنم نه تنها این دیدگاه کاذب است، بلکه بقای بشریت را به مخاطره می
اندازد. از این نقطه نظر، تبیین اخلاق و خیرخواهی بر اساس تئوری
تکامل داروینی از نظر منطقی قابل توجیه با مبانی خود این تئوری نیست، برای اینکه
این نظریه بقای بشر را به خطر می اندازد و نیروی هنجاری (normative force) از خودگذشتگی را
تضعیف می کند (همانطور که میبینیم که از قرن ۱۹ خودخواهی و داروینیسم اجتماعی پایه
های اجتماع غرب را سست کرده اند.)
