ایمان پیشا فلسفی
سلام بر دکتر حکمت عزیز، استاد گرامی
بحثهای ایمان پیشا فلسفی شما را من زندگی کردم، که از بی ایمانی و
رسیدن به بن بست فلسفی، و پس برهان خلف reductio ad absurdum فلسفه غرب، از سر عجز و نیاز روی به خداوند
آوردم. ایمان به او شاکله مفهومی و جسمی مرا از هم گسیخت و از نو ساخت. من جسماً و
روحاً وارد وادی ای شدم که تا ۵۰ سالگی تجربه نکرده بودم. حتی باور نداشتم که ممکن
است وجود داشته باشد. پس از تجربه این ایمان، درک من از حدود روحی-جسمی (توجه کنید
که این تغییر، جسمی و محسوس هست) انسان تغییر کرد. این را غیر ممکن یافتم که بشود
به تفکر فلسفی سکولار خویش ادامه دهم و ایمان به خداوند را از نظر وجودشناختی،
شناخت شناختی، پدیدار شناسی، و اخلاق، به اصطلاح، در پرانتز بگذارم. به این نتیجه
رسیدم که بدون وجود خداوند، به معنای سرمنشاء وجود و پرستش، حقیقتی در عرصه فلسفه
و وجود بشری نمی تواند باشد. بدینگونه تمام علم و فلسفه جز پاره ای ظن و گمان و
ساختن خانه های شنی نیست—اگر میخواهند دانش و عقل بشری را با
طبیعت گرایی محض توجیه کنند.
در ۷ قسمتی که در کانال درباره ایمان پیشا فلسفی نوشتید، شما دو
مقوله اساسی را مطرح می کنید: یکی ایمان پیشا فلسفی. و دیگری مفهوم روش و حقیقت
منفعل و فعال در فلسفه (روش و سلوک). این دو بحث شما به نوعی به هم مربوطند.
ایمان پیشا فلسفی
برای گشودن بحث ایمان پیشا فلسفی، شما
این سه مرحله را پیش-نهاد می کنید:
۱. گشودگی عقلی به جهان نامتناهی و مجهول (جهل مرکب).
۲.
ورود به پهنه بی کران جهل بسیط: اولین گام در ساحت «ایمان به غیب» و در راه فلسفه:
«تداوم واستمرار
و تعالی ایمان ، در گرو وقوف مدام بر جهل بسیط و استقرار در وضعیت «نمیدانم» و
آمادگی برای قابلیت عقلی و گشودگی آن به ساحت غیب جهان است .» (ایمان پیشا فلسفی
۲)
۳. «متعلَّقِ این ایمان ، «غیب» است؛ یعنی جهان نامتناهی مجهولات. بر ستیغ
«غیب» _ عرش عالم هستی_ خدای خالق نشسته است .» (ایمان پیشا فلسفی ۳)
متد و سلوک
شما فرق بین متد و سلوک را در این میدانید که اولی وارد این دایره
هرمنیوتیک میشود: «از مطلوب به سوی مبادی و از مبادی به جانب مراد که همان مطلوب باشد؛ یعنی
هرگاه انسان، مجهولی داشته باشد و بخواهد آن را معلوم کند، براساس حرکتی فکری می
تواند به مقصود خود دست یابد . مبدا این حرکت فکری همان امر مجهول
است؛ اما از آن جا که آدمی هیچ گاه در طلب مجهول مطلق نیست ،باید آن امر مجهول اجمالا
و به گونه ای مبهم معلوم باشد . برای به دست آوردن علم تفصیلی در مورد
چیزی که اجمالا معلوم است ،درون ذهن، حرکتی انجام می دهیم به سمت مبادی تصوری یا
تصدیقی معلوم . از میان آن مبادی، آن چه را متناسب با مجهول
است، برمی گزینیم و به سوی مراد، یعنی همان امر مجهول حرکت می کنیم و با تنظیم و
دسته بندی مبادی معلوم، امر مجهول یا معلوم علی الاجمال را تفصیلا و به صورتی متعین
معلوم می کنیم .» آیا برای رسیدن به این علم تفصیلی، ما درکی پیشا فلسفی از حقیقت
نداریم؟
پس دایره هرمنیوتیکِ
درک عقلی از جهل مرکب، از پیش مفهوم «حقیقت»، به عنوان علم تفصیلی از مجهول اجمالی
را در خویش دارد. و این دور باطل نیست. حقیقت، جزيی از ساز و کار درک عقلی است. پس
ما نیازی به مقصدی بیرون از دایره هرمنیوتیک نداریم.
اما بعد، شما این دایره سلوک عقلی را میشکنید و معتقدید: «در حرکت
براساس متد، مقصد نامعلوم است. مقصد، آن جای نامعلومی است که متد، ما را به آن جا
می رساند . شاخصه اصلی فیلسوفان عقلی مسلک این است که حرکت فلسفی آنان براساس متدی
خاص طراحی شده است.
در مقابل آنان، حکمای اشراق و اهل عرفان-و به تعبیر دقیق تر اهل ایمان
به غیب- قرار دارند، که حرکت فکری آنان بر "سلوک" است نه متد. مراد از
"سلوک" حرکتی فکری است که مقصد آن از پیش معلوم است و سالک ،از آغاز راه
می داند که سیر او باید به کجا منتهی شود.»
به نظر می آید که مفهوم «مقصدی» که شما مد نظر دارید، همان مبدأ و مقصد
دایره هرمنیوتیک نیست. در استدلال شما دو جهش رخ میدهد که نیاز به توجیه و تبیین
دارد. جهش اول اینست که فلسفه باید علت غایی را وارد متد خویش کند تا به راه درست
(سلوک) نزدیک شود. برای این نتیجه ما به شواهد و ادله بیشتری نیاز داریم. در فلسفه
غرب، اقلیتی، مانند تامس نیگل (Thomas Nagal)، معتقدند که
فلسفه سکولار باید غایت گرایی (teleology) را به بینش
طبیعت گرای (naturalist) خود اضافه کند. اما تامس نیگل همچنان یک فیلسوف غیردینی (اگر نه ضد
دینی) طبیعت گراست. جهش دوم در استدلال شما اینست که نه فقط علت غایی باید به
فلسفه اضافه شود، بلکه این غایت باید خداوند باشد. این هر دو نتیجه نیاز به مقدمات
بیشتر دارند که در پایین آنها را پیش-نهاد می کنم.
ما میخواهیم به متفکرین و فیلسوفان جهان، حضور ایمان پیشا فلسفی به
خداوند را به عنوان اصلی بنیادگذار از درک و وجود (existential constitution)انسان
نشان دهیم. اگر این مرحله را درست طی کنیم، آنگاه مفهوم حقیقت و مقصدی که از پیش
به سالک و فیلسوف و حتی عالِم میتواند جهت دهد معلوم میشود. برای رسیدن به این
مقصود، ارتباط دو بحث شما درباره ایمان پیشا فلسفی و فرق متد و سلوک را میشود
اینگونه بازنویسی کرد:
۱. مفهوم روش و حقیقت منفعل در جهل مرکب مستقر است. در مرحله اول،
شما میگویید (لطفاً تصحیحم کنید، اگر اشتباه فهمیده ام): اول با سئوالات مشخص و
تلاش برای پاسخ آنها شروع می کنیم. گمان میبریم که در پس این جستجو حقایق منفعلی
را کشف می کنیم. این جهل «مرکب» است برای اینکه گمان می کند که چیزی از حقیقت
میداند. این داستان سفر حقیقت، بخصوص پس از روشنگری غرب از قرن ۱۶ تا حال است.
با بررسی دقیق تاریخ فلسفه، و بخصوص
تاریخ فلسفه غرب، باید نشان دهیم که این فلسفه در گل فرو رفته و به نتایجی عبث و
پوچ گرا میرسد. حقیقت علمی سکولار نمیتواند با ضرس قاطع بگوید که او
به حقیقت غایی درباره جهان نزدیک و نزدیک تر میشود، و میتواند روزی به «تئوری وحدت
بخش همه چیز» (unifying theory of everything)
برسد. بر عکس به تبع داروین و جایگزینی مکانیسم (علت
فاعلی) به جای علت غایی ارسطویی برای توضیح پدیده ها، اکثر علوم و فلسفه معاصر
صرفاً به نقش تنظیم کننده (regulative) یا عملی (pragmatic) مفهوم حقیقت قائل هستند، و بنابراین بسیاری ایده «پیشرفت» (progress)در علم را رد می کنند. ما میخواهیم این را نشان دهیم که ایمان
پیشا فلسفی به خداوند هم واقعی است، یعنی مانند آگاهی و حس و شهود، بخشی
واقعی از وجود-شناخت-زبان انسانی است، و هم خود درمان پوچ گرایی فلسفه و
علم مدرن خواهد بود و دارای اهمیت عملی بلاواسطه است.
پاسخ میدهند: تنها معیار حقیقت، موفقیت عملی است. چه اهمیت دارد
اگر به این نتیجه پوچ گرا و خود ویرانگر برسیم، اگر این عین حقیقت است؟ ما حقیقت
پوچی و اتفاقی بودنمان بر این سیاره را نمی توانیم نفی کنیم به خاطر اینکه عملاً
منجر به نتایجی مانند پوچی، لذت گرایی، اراده معطوف به قدرت، و انسان گرایی میشود.
اگر حقیقت هیچ نیست جز این تفوق و تسلط عملی بر جهان و شاید همه کائنات، پس این
خود حقیقت است که ما را به این نتایج رسانده است. مسئله برهان خلف (redutio ad
absurdum) این نوع فلسفه اینست
که، همانطور که شما خاطرنشان میکنید، فلسفه از ادعای جستجوی حقیقت شروع کرد و به
تدریج مفهوم حقیقت به تسلط (عملی) بر جهان تنزل پیدا کرد.
اما «نتیجه عملی» یعنی چه؟ آنها حرف سقراط در «دفاعیات» ش را فراموش کرده اند:
«آتنیان، شما را دوست دارم و محترم می شمارم. ولی فرمان خدا را محترمتر
از فرمان شما می دانم. از این رو باید بدانید، دست بر نخواهم داشت و هر گاه یکی از
شما را ببینم به عادت پیشین خواهم گفت: دوست من، با آنکه اهل شهر قدرتمند و بزرگ
وخردمند آتن هستی، چرا شب و روز در اندیشه ی سیم و زر و شهرت و جاه هستی ولی در
راه دانش و بهتر ساختن روح خود گامی بر نمیداری؟ اگر یکی از شما سخن مرا نپذیرد و
ادعا کند که در این راه نیز گام بر می دارد از او نخواهم گذشت بلکه گفت و گوئی
آغاز خواهم کرد و او را خواهم آزمود و اگر در نتیجه ی آزمایش آشکار شود که از فضیلت
انسانی بی بهره است خواهم کوشید تا بر او روشن کنم که به گرانبهاترین چیزها بی
اعتناست در حالی که چیزهای بی ارج را گرانبها می شمارد. با همه ی مردم، اعم از پیر
و برنا و هموطن و بیگانه، بدین گونه رفتار خواهم کرد ولی به شما آتنیان که به من
نزدیک تر از دیگرانید بیشتر خواهم پرداخت زیرا خدا به من فرمان داده است که چنین
کنم، و معتقدم هیچ سعادتی برای شهر من بالاتر از خدمتی نیست که من برای پیروی از
فرمان خدا به شما می کنم. خدمتی که از من بر می آید این است که سر در پی پیران و
جوانان بگذارم و به آنان ثابت کنم که پیش از آنکه در اندیشه ی تن و مال و جاه باشند باید به روح
خود بپردازند و در تربیت آن بکوشند، و آشکار سازم که فضیلت از ثروت نمی زاید بلکه ثروت
و همه ی نعمت های بشری اعم از شخصی و اجتماعی از فضیلت به دست می آید. » (ترجمه دفاعیات سقراط با برخی تغییرات از
سایت: http://ekhogroup.blog.ir)
وظیفه سترگ ما اینست که به وضوح و با سند و ادله نشان دهیم که اولاً عملاً
فلسفه غرب در حال سقوط است، و ثانیاً ایمان پیشا فلسفی به خداوند قطعه گمشده معمای
فلسفه است. و اگر جامعه غرب از این خواب «قدرت و لذت و سود» بیدار نشود—که
نتیجه مستقیم فلسفه مسلط بر اوست--همه زمین را با خویش به قهقرا خواهد برد. باید
نشان دهیم که کوته نگری سرمایه داری لجام گسیخته غرب که موجب ویرانی این زمین شده
است، ناشی از روش و درک او از حقیقت است. در مقاله «تأملی درباره حقیقت، یقین، و
ایمان» مختصراً من این بحث را باز کرده ام:
«اکنون، در قرن بیست و یکم، چه از طریق سنت تحلیلی انگلیسی-آمریکایی یا
فلسفه اروپایی، چه با ویتگنشتاین، گودل، کواین، یا با کانت، هگل، نیچه، سارتر،
فوکو یا هایدگر به درکی از "حقیقت" رسیده ایم. اکنون بسیار واضح به نظر
می رسد که پس از حل این معما، ما قادر به اثبات پیش فرضها، اصول موضوعه، و فرضیات
بدیهی یا مصادرات خودمان نیستیم. ما برخی گزاره ها را بعنوان حقیقت پیش فرض می
گیریم و بر اساس آنها نظریات و قضایایی می سازیم. تا زمانی که نظریه همواره کار می
کند، یعنی خود را باطل یا نقض نمی کند و در عمل نتیجه می دهد، آنرا درست
فرض می کنیم. پیرس، جیمز، دیویی، رورتی آنرا ادراک پراگماتیک حقیقت می نامند.
حقیقت چیزی است که کار می کند. فوکو می گوید علم برای بریدن است، نه برای
فهمیدن. توماس کوهن به سادگی جستجوی حقیقت را به عنوان انگیزه اصلی علوم کنار می
گذارد: مکانیسم علم از طریق برهم کنشهای عناصری نهادی (institutional)کار می کند، تا آنچه را درست
پنداشته می شود (یا باور می کند) و حاصل بخش است، به لحاظ تجربی و دگماتیک شکل
دهد. نیچه مطمئن است که فیزیولوژی و اراده معطوف به قدرت معیار حقیقت است. در سیاست
حقیقت، فوکو می نویسد: «نقد، مورد سوال قرار دادن حقیقت درباره تاثیر قدرت آن،
و مورد سوال قرار دادن قدرت درباره گفتمان هایش درباره حقیقت آن است.» پوپر، در
مقام مخالفت، حقیقت را اصلی تنظیم کننده (regulative) برای علوم قرار می دهد... بسیاری از افراد،
پیشرفتهای تکنولوژیک ما را معیار درستی دیدگاههای علمی مان می دانند. اما اکنون
که به دلیل فعالیتهای مخرب بشری و افراط در صنعت گرایی در حال نزدیک شدن به ششمین
انقراض گروهی زندگی بر روی زمین
هستیم و گروه کاری آنتروپسین (WGA: Working Group on the Anthropocene) به طور رسمی
به طرح عصر آنتروپوسین [عصر انسان] رای داده و در تاریخ 29 آگوست 2016 توصیههای
خود را به کنگره بین المللی زمین شناسی ارائه کردهاند، می بایست در "اگر کار
می کند" به عنوان معیار دم دستی مان از حقیقت تعمق و ارزیابی مجدد کنیم؛ چرا
که به نظر میرسد بر مبنای جهان بینی مان، می توانیم موجب کارکرد چیزها به شکل
های مختلف شویم. به عبارت دیگر، می بایست بسنجیم که آیا علوم ما ریشه در جهان بینی
ای به لحاظ
معنوی بی ثمر و پوچ گرایانه دارند یا خیر. » (تأملی بر حقیقت، یقین، و ایمان،
ص ۳-۴-۵)
۲. وقتی از روش و حقیقت منفعل خارج شویم به جهل بسیط میرسیم. جهل
بسیط آنچیزی است که در عرفان مسیحی «ابر ندانستن» the Cloud of Unknowing
نامیده میشود، یا کریشنا مورتی از آن به
عنوان «آزادی از آنچه که میدانیم» Freedom from the Known نام میبرد. در مرحله جهل بسیط، مانند سقراط، ما تمام تکنیکهای
منطق و روش را اختیار می کنیم و بعد با «دانش» به این نتیجه میرسیم که هیچ
نمیدانیم. این هیچ ندانستن شک گرایی و پوچ گرایی نیست، بلکه ورود به مرحله حیرت
است. این پوچ گرایی نیست برای اینکه پوچ گرایی مبتنی بر تظاهر به دانشی است که تو
گویی میداند زندگی معنایی ندارد. اکثر فلاسفه سکولار غرب اینگونه فکر می کنند. این
شک گرایی هم نیست، برای اینکه شک گرایی هم بر تظاهری به دانش و حتی نوعی ایمان
مستقر است، و آن اینست که او تنها به تبیین عقلی ایمان دارد و میداند که خرد
انسانی قادر به توضیح هیچ چیز نیست. باز شدن به این مرحله حیرت خود ناشی از حضور
ایمان پیشا فلسفی به خداوند است. در بطن این حیرت، گشودگی به تجربه خداوند خفته
است، وبه یمن خداوند—این حق فعال—این گشودگی اتفاق می افتد.
۳. این رسیدن به
«هیچ نمی دانم» (جهل بسیط) آغاز مرحله سوم، یعنی گشودگی و قابلیت به «غیب» است.
اما این غیبی غایب و مرده نیست. این «غیب» به ما بی تفاوت یا دشمن خو نیست. این
«غیب» اگرچه «غیب» است، زنده است و تجربه پرستش (بالاترین مرحله عشق) را ممکن و
محسوس و مفهوم می کند. ما خداوند را در این ایمان پیشا فلسفی، یعنی در کشش و پرستش
تجربه می کنیم. نشان دادن این حضور و ظهور آگاهی—یعنی پرستش و کشش به سمت خداوند—در درون انسان، مرحله مهمی از آوردن بحث
ایمان به فلسفه است. اینکه تجربه این پرستش از تجربه بت پرستی متفاوت است، از
تجربه عشق به همسر و فرزند و دوست و آشنا و غریبه متفاوت است. چگونه این پرستش ما
را به وادی «پاکی» میبرد. پاکی پرستش خداوند چیست؟ در این رابطه باید کتابها نوشت.
۴. در این قابلیت برای شنیدن، ما خداوند را به عنوان حقیقت فعال و
علت غایی تجربه می کنیم. ایمان پیشا فلسفی سلوک عرفانی، از ایمان پیشا فلسفی سلوک
عقلی متفاوت است. در ایمان پیشا فلسفی سلوک عقلی، مفهوم «حقیقت» نقش تنظیم کننده
دارد (کانت، پوپر) و سلوک عقلی، خود، موضوع ایمان است. این ایمان روشنگری غرب به
خرد انسانی است. در ایمان پیشا فلسفی سلوک عرفانی، حقیقت، فعال و زنده و خود
خداوند است.
اگر تجربه خداوند و ایمان «واقعی» است، یعنی فرد وارد ساحتی از
هستی میشود که از پیش در وجود او به عنوان یک امکان واقعی مستتر است، که میتواند
یا نمی تواند، به فعل آید، پس ما نمی توانیم آن را از هستی شناسی، شناخت شناسی،
اخلاق، و متافیزیک حذف کنیم و بگوییم: فلسفه اصولاً با ایمان به خداوند قابل جمع
نیست. نمی توانیم چشممان را به «تجربه وجود شناختی» ایمان ببندیم و مثلا بگوییم
جای بحث ایمان در تئولوژی است، نه فلسفه. برای اینکه در اینجا صحبت از بحث
کلامی و متافیزیکی ایمان نیست، بلکه تجربه ایمان، حدود وجود و دانش و اخلاق انسان
را ترسیم می کند.
۵. فلسفه بدون این ایمان پیشا فلسفی به خداوند-حقیقت خالق- به راه
خطا میرود. در
معنای روشنگری غرب، حقیقت ذاتی عقل است. اما این حقیقتی درونماندگار (immanent) است و
لزوماً در پی حقیقتی فرا رونده (استعلاییtranscendental ) و فعال نیست.
یعنی مقصد و غایت معینی ندارد. اینست که سیر تفکر سکولار به تدریج از پرسیدن
«چرا؟» و «برای چه؟» به سمت «چگونه؟» رفت. این یکی از بنیانهای مدرنیسم است که
حقیقت، همان درک چگونگی کارکرد مکانیسم (ماشین) چیزها ست. دنیل دنت Daniel Dennett ، فیلسوف
معروف آمریکایی، در «تکامل قصدها» [1]
Evolution of Purposes بحث می کند که در مراحل میانی، چه در بیولوژی یا
علوم دیگر، ما بحث مقصد و مقصود را داریم، اما روند تکامل این مقاصد میانی به طرف
هیچ مقصد غایی و نهایی نیست. بر خلاف نظر دنت و بطور کل فلسفه
سکولار، ما
در مرحله اول باید نشان دهیم که چگونه این درک از نقطه نظر شناخت شناسی، وجود شناسی،
اخلاق، و زیبایی شناسی به بن بست میرسد و پس سقوط می کند. در این مرحله تلاش ما بر اینست که نشان دهیم که فلسفه باید ایمان
پیشا فلسفی عرفانی را وارد عرصه های شناخت-وجود-اخلاق-زیبایی شناسی-و متافیزیک
کند.
سؤال اینست: چگونه میتوانیم ایمان پیشا
فلسفی را به عنوان یک حقیقت وجود بشر، که باید راهنمای فلسفه و علمش باشد، نشان
دهیم؟ تأکید من بر «نشان دادن» (حضور و ظهور آگاهی) آنست، نه اینکه تلاش کنیم این
ایمان را صرفاً با استدلال ثابت کنیم، برای اینکه حقیقت ایمان پیشا فلسفی از زمره
دانش گزاره ای نیست. برای اینکه این حقیقت امری «غیر نظری» (غیر تئوریک) است و پیش
از تأمل و بحث فلسفی می آید. پس چگونه
آنچه را که پیش از فلسفه می آید میتوان «نشان» داد؟ روشی که شما برای آوردن ایمان به فلسفه پیشنهاد
می کنید، این پیش-نهاد منست، باید در نتیجه گیری و انتهای کار و پس از نشان دادن
ظهور آگاهی ایمان در شناخت شناسی، هستی شناسی، و اخلاق آورد ه شود. من با فلسفه
اسلامی آشنایی ندارم و به امید خداوند در عرض چند سال آتی در محضر شما از آن درک بهتری
خواهم یافت، اما با درک عمومی ای که از متافیزیک دارم، اساساً آن را عرصه مناسب یا
حتی میسری برای «نشان دادن» ایمان پیشا فلسفی نمیدانم. متأسفانه شما فلسفه را
مساوی «علم کلی» یا مابعدالطبیعه میدانید. در این عرصه ما قادر به نشان دادن حضور
و ظهور آگاهی ایمان به خداوند در شناخت و وجود و اخلاق انسان نیستیم، بلکه آن را
باید پیش فرض بگیریم. در حالیکه بعد از نشان دادن حضور و اثر ایمان در این سه
عرصه: شناخت، وجود، و اخلاق (میتوانیم زیبایی شناسی را هم پس از اخلاق داشته
باشیم)، ما میتوانیم بحث شما را به عنوان پایان کار و در نتیجه گیری بحث طرح کنیم:
اینکه پس از آوردن حقیقت خالق در عرصه های شناخت-وجود-اخلاق-زیبایی شناسی، آنگاه
این را بحث کنیم که در متافیزیک باید حقیقت خالق را جایگزین حقیقت مخلوق کرد.
چگونه مفاهیم متافیزیکی جوهر و ماهیت و وجود و ذهن و جسم و قوه و فعل و علت غایی و
غیره در ساحت متافیزیک باید متحول شوند-- با نقد هم متافیزیک غرب و هم متافیزیک
اسلامی—تا به مفهومی نوین
از متافیزیک یا فلسفه کلی دینی رسید.
گفتگو درباره ایمان پیشا فلسفی ۹
اسدالله رحمان زاده
«در راه ایمان، جستجوی فردی، و باز بودن به پرسش
ها و شک ها، باید به عنوان ارزشی تهذیبی، نهادی شود.»
سلام بر دکتر حکمت گرامی، موضوع میانبودگی انسان در کتاب
ضیافت (سمپیوزیوم symposium) افلاطون از زبان سقراط مطرح شده است. در آن کتاب که درباره عشق
است، سقراط میگوید که راه عشق را از زنی به نام دایوتیما (Diotima)یاد گرفته است. این زن فرزانه به سقراط آموخت که عشق نه زشت
و نه زیباست. این تعریف از عشق سقراط را آشفته می کند. یعنی چه؟ دایوتیما به سقراط
نشان میدهد که دوگانه های زیبایی و زشتی و حکمت و جهل کاذب هستند. در میانه این
دوگانه ها حالت سومی است که ما نادیده می گیریم: این وقتی است که فردی نه زشت است
و نه زیبا، یا فردی در میانه حکمت و جهل است. این همان حالتی است که فرد حقیقتی را
میداند اما نمی تواند آن را توضیح دهد، پس کاملاً قادر به فهم آن نیست. آیا ما
میتوانیم «ایمان پیشا فلسفی» را از این زمره بدانیم؟
[ما میخواهیم با آزمون فکری (که وسیع تر از آزمون عقلی است)
نشان دهیم که ایمان، حدود فکر و وجود و اخلاق بشر را ترسیم می کند (یعنی این حدود را
تا بینهایت باز می کند. روش شما، مثلاً «تقلید از خدا» چگونه این ایمان پیشا فلسفی
را تفهیم می کند؟)]
البته منظور سقراط از توضیح، آوردن استدلال است. و پس
دوباره ما را وارد دوگانه کاذب دیگری، مانند «معقول و نا معقول»، می کند. یعنی اگر
نتوانم برای آنچه که از حقیقت هستی فهمیده ام («ایمان پیشا فلسفی») دلیل و توضیحی
بیاورم (استدلال کنم)، پس نامعقول است. او انواع ممکن دیگر «فهمیدن» را در نظر
نمیگیرد. یکی از آنها همان «توصیف» است و ما اصطلاحاً آن را «پدیدارشناسی» یا
«ظهورآگاهی» می نامیم. اگر من بتوانم تصویری از ایمان پیشا فلسفی بدهم که هم قابل
فهم است-یعنی اصل عدم تناقض را نقض نمی کند- هم واقعی است— یعنی بر اساس تجربه زیسته
محسوسی است که مستمر است--و هم از نظر عملی و معنوی راهگشا ست، آیا میشود گفت که
این ایمان قابل فهم هم است و فرد میتواند درکی حکیمانه از آن داشته باشد؟
[نکته ای که درباره واقعی بودن تجربه مستمر و حاصل بخش
ایمان پیشا فلسفی باید خاطر نشان کرد اینست که این تجربه در حیطه تجربه خصوصی و
فردی با خداوند ظاهر میشود که به نوبه خود یا متعلق به تجربه اجتماعی-تاریخی ایمان
به خداوند است و یا به این ایمان پا میدهد. مانند تجربه سقراط یا موسی یا محمد و
بطور کل تمام پیامبرانی که ما واقعی بودن تجربه شخصی شان را از میوه ای که به بار
می آورند میسنجیم.]
در ادامه، سقراط این میانبودگی را چنین ترسیم می کند: عشق
نه خداست و نه انسان است، نه فانی است و نه جاودان است، عشق چیزی مینوی (spirit) است، و هر چیز مینوی در میانه است. پس عشق نیمه
ای خدایی (Contrivance the son of Invention)است و نیمه ای فقدان (Poverty) است. کار این مینو تفسیر و انتقال پیام های خداوند به انسان
و انتقال دعا و نیاز و نیایش انسان به خداوند است. این موجود مینوی پس در میانه
حکمت و جهل، و ثروت و فقر است. دائماً
آنچه را که بدست می آورد، از دست میدهد. و مستمراً در پی تدبیر و اختراع چیزی یا
ایده ای تازه است تا دوباره از فقدان به سرشاری برسد.
[این به نوعی به همان دایره هرمنیوتیک شبیه است. دانش انسان
از شرط وجودی میانبودگی انسان ناشی میشود، که مابین فقر وفقدان از یکسو، و اختراع
و تدبیر از سوی دیگر است. در دایره هرمنیوتیک هم ما از امر مجهول، که انسان چیزکی
(پیش-مفهومی، پیش-دانشی) از آن میداند تا بتواند حتی آن را به عنوان امر مجهول (فقدان) متمایز
کند[1]، به
امر تفصیلی دانش (حکمت و سرشاری) می رسیم، که همچنان در آن جهلی مستتر است که
موضوع سؤالات جدید و دایره های تحقیقی جدید میشود.]
{مشابه به فلسفه چینی که در هر یینی (تأثیر پذیر) اندکی
یانگ (تأثیر گذار) هست و در هر یانگی (تأثیرگذار) اندکی یین (تأثیرپذیر) است.}
توجه به قله پوشیده در ابر تاریک «نمیدانمی» شرط لازم ایمان
پیشا فلسفی است، اما شرط کافی نیست. افسانه سقراط درباره عشق هم خدایانی را فرض
میگیرد که در انسان عشق را نهاده اند که مظهر مینویی است که واسطه انسان و خدایان
است. چیزی مانند فرشتگان یا روح القدس در ادیان اهل کتاب. اما اینهمه در باره
میانبودگی انسان، اگرچه به دل می نشیند، دل را آرام نمی کند. برای اینکه فرد
میخواهد ایمان را با پوست و گوشت خویش تجربه کند و از اعماق دل به آن باور بیآورد.
خطاب این نوشته های من و شما به آنان است که یا در پی تقویت ایمان خویشند و یا از
شر ایمان کور صدمه خورده و دلزده اند. آنان که مانند من دیروز، عمری را در راه
معنویت سکولار گذرانده اند، و مانند من دیروز به پوچی خواهند رسید. ما چه طرفه ای
از ایمان خویش برای آنان داریم؟ صرف تشویق و ترغیب کافی نیست. ما نیاز به توصیفی
داریم که راه عشق و ایمان را برای آنان باز کند. به سؤالهای اساسی آنان درباره
ایمان و عقل پاسخ دهد. نشان دهد که این ایمان نافی عقل نیست، اما در جزئیات نشان
دهد که عقل بدون ایمان چگونه به بن بست می رسد. هم اکنون در ایران بسیاری از
جوانان و فرهیختگان دوباره برگشت به عقل بدون ایمان را فرا می خوانند. البته این
میل به برگشت، عکس العملی به اشباع و افراط در ایمان بدون عقل است. بدون نقد ایمان
اشباع شده و خرافه پرستی، ما قادر نیستیم که جوانان را ترغیب کنیم که حداقل به
داستان ما گوش کنند. در سفر اخیرم به ایران، وقتی توجه جوانان و پیران را به وحشتی
که در پوچ گرایی غرب تجربه کرده ام جلب میکردم، آنان با ملامت به من نگاه می کردند
و میگفتند: این حرفها در اینجا کلیشه است. برای من که این داستان فلسفه سکولار را
از نوجوانی تا پیری نه فقط پی گرفته ام بلکه زیسته ام، این درد آور است که میبینم
که عزیزانی چون سروش و ملکیان و شبستری و دوستان دیگر[2] یا
ایمانشان را از دست داده اند و یا ضعیف شده است. آنان درمان درد را الان صرفاً عقل
قیاسی-استقرایی می دانند، نه عقلی که در پی توصیف و راهیابی به تجربه ایمان است و
از خود ایمان نور میگیرد. این هیاهوی عقل گرایی که هم اکنون در میان روشنفکران
ایرانی دیده میشود، یعنی برگشت به روشنگری غرب که عملاً به پوچی رسیده است. انگار
روشنفکران ایرانی، در عکس العمل به افراط مذهبی، به خواب نسیان فرو رفته اند و نمی
بینند که این عقل خود مختار نه تنها غرب بلکه تمام بشریت را به خاک سیاه نشانده
است.
البته کسی منکر عقل نیست. اما «عقل» یعنی چه؟ آیا عقل همیشه
تلاش برای توضیح و تبیین است؟ آیا عقل منحصر به علم است؟ آیا عقل در کابرد عملی اش
ارزیابی میشود؟ عمل و حیطه آزمایشی یعنی چه؟ آیا عقل تقلیل گراست؟ آیا عقل میتواند
روش مسلط تقلیل گرای علمی را به زیر سؤال ببرد؟ آیا «واقعیت» موضوع تفسیر عقل
نیست؟ آیا تجربه تمرین و عمل، مناسک و توجه به خداوند، نمی تواند به نوعی با واژه
ها و با زیستن آن واژه ها برای ما قابل فهم شوند؟ آیا عقل نمی تواند نتایج عملی
اخلاق گسیخته از هستی (سکولار) و اخلاق وصل شده به هستی (ایمان) را ترسیم کرده و
به وضوح نشان دهد؟
ما یک نوع کاربرد از عقل نداریم. یک عقل میتواند به این
نتیجه برسد که انسان یک ماشین است و آگاهی او همان برنامه ریزی کامپیوتری است، پس
این عقل خود را به عنوان یک کامپیوتر محاسبه گر می بیند. عقل نقادی پوپر خود را یک
ماشین گمانه زنی قیاسی می بیند که اساساً بر جدایی سوبژه و ابژه مبتنی است. عقل هوسرل
نوعی توصیف پدیدار گرایی است که البته روش تقلیل پدیدارگرایی خاص خویش را دارد و
همه چیز را از درون سوبژه می بیند. عقل هایدگر یک تصویر هستی شناختی و وجودشناختی
است که اساساً جدایی سوبژه و ابژه را یک تجرید تئوریک میداند. عقل فوکو، دریدا،
ژیژک، چامسکی، استیون پینکر، ادوارد ویلسون، تامس نیگل، دنیل دنت، بوعلی سینا،
فارابی، ملاصدرا، و غیره هر کدام به نوعی متفاوت «واقعیت» را تحلیل می کنند. و این
تفاوت و تنوع فرخنده است. همانطور که هایدگر می گوید: «هر رد کردنی در عرصه تفکر
ضروری [جوهری-تاریخی] احمقانه است. ستیز در
میان متفکرین «تکاپوی عشق» در رابطه با خود آن موضوع (the thing itself) است.» («نامه
درباره انسان گرایی»)
دکتر حکمت عزیز، دشواری کار ما اینست که ناگزیریم دائماً
خویش را و مردم و جوانان را وارسی کنیم تا از آونگ شدن از یک افراط به افراط دیگر
پرهیز کنیم. نفی «عقل» به همان اندازه نفی «ایمان به خداوند» خطرناک است. مسئله
اینست که وقتی که «توجه» عقل، «سرچشمه» عقل از تجربه «فردی» ایمان به خداوند جدا
میشود، به گمراهی می رود. وقتی میگویم: «تجربه فردی» منظور تقلیل ایمان و عقل به
«فرد» نیست. فرد و جامعه به هم تعلق نا گزیر دارند، اما یکی به دیگری قابل تقلیل
نیست. اما این ایمان باید در فرد رشد کند و صرفاً دنباله روی از هنجار اجتماعی
نباشد. یعنی، برخلاف روش رایج، در راه ایمان، جستجوی فردی، و باز بودن به پرسش
ها و شک ها، باید به عنوان ارزشی تهذیبی، نهادی شود. این مسئله دغدغه آزمودن
ایمان با چراغ عقل و باز کردن ایمان به پذیرایی سئوال و پیشرفت به سمت نفس مطمئنه
را برآورد می کند. هرچند تز ما اینست: عقل بدون چراغ ایمان کور است. و ایمان بدون
تزکیه و نماز و عمل صلاح، ایمان بدون تلاش برای یگانگی فکر و حرف و عمل، ایمان
بدون چراغ اجتهاد و جستجوی عقلی (تبیینی-توصیفی) در پاسخ به پرسشها و شکها کور
است.
ادامه دارد...
[1] اگر من بپرسم: «این کوه چیست و چه رابطه ای با موجود میانه ای چون من دارد که
بر آن ایستاده ام و راه خویش را با سلوک در ایمان پیشا فلسفی (توجه و تأثیرپذیری
به خداوند) به سمت غیب (خداوند خالق و تأثیرگذار) باز می کنم، این نشان میدهد که
من به این کوه و دامنه «متوجه» شده ام، وگرنه این سؤال را نمی پرسیدم. مثالی است
که دو ماهی ار کنار هم رد میشدند و یکی از دیگری پرسید: «آب چطوره امروز؟» و دیگری
پرسید: «آب چیه؟»
[2] برای مثال در مقاله
«روشنفکران دینی و مدل سیاسی» آقایان علی و حسین پایا (نویسندگان)، به عنوان روشنفکران دینی، برای فهم آموزه های دین،
رویکرد «عقلانیت نقاد یا عقل گرایی نقاد» پوپر را پیشنهاد می کنند:
«برخی از کلیدی ترین این آموزه ها به اختصار هرچه تمامتر در ذیل
بازگو شده اند:
* واقعیتی که برساخته ذهن و زبان و
قرارداد های میان آدمیان نیست موجود است.
* این واقعیت، هر چند راز آمیز، اما
یکسره دور از دسترس شناخت آدمیان نیست.
* شناخت، محصول گمانه زنی ها در باره
واقعیت است و به دو صورت سلبی و ایجابی حاصل می شود.
* شناخت سلبی، مجموعه گمانه ها در
باره واقعیت است که نادرستی شان آشکار شده است. این گمانه ها به نحو سلبی ما را به
آنچه که “واقعیت” از آن عاری است رهنمون می شوند.
* شناخت ایجابی مجموعه آن دسته از
گمانه ها در باره واقعیت است که علیرغم بهترین کوشش ها برای آشکار ساختن کاستی
هایشان، ابطال نشده باقی مانده اند، هرچند علی الاصول ابطال شدنی اند. این گمانه
ها بهترین تصویر یا مدل موقت در باره چگونگی واقعیت را (تا زمانی که ابطال نشده
اند) به ما ارائه می دهند.
* دعاوی معرفتی همواره گمانه زنانه
باقی می مانند.
* معرفت از طریق حذف و تصحیح خطا
گمانه ها در باره چیستی جنبه های مختلف واقعیت رشد می کند.
* هیچ دعوی معرفتی قابل موجه سازی
نیست. از جمله نتایج این مدعا آن است که معرفت بدیهی وجود نتواند داشت.
* هدف نهایی کسب معرفت دستیابی به
تصویری حقیقی (یعنی مطابق با واقع) از واقعیت است. حقیقت، ایده آلی تنظیم کننده
است که مسیر تکاپوهای معرفتی را تعیین می کند.
* یقین، به حیطه روانشناسی فردی تعلق
دارد و مقوله ای معرفتی نیست.
* میان رشد معرفت و اخلاق، رابطه ای
تنگاتنگ و برهم افزا برقرار است.
* اخلاق، متکی به اصولی عام و فراگیر
و عینی است که میان آدمیان در همه زمانها و مکانها مشترک است. فهم و شناخت آدمیان
از ظرفیت های این اصول اما، با ازدیاد شناخت آنان از واقعیت (خواه واقعیت طبیعی و
خواه واقعیت های برساخته اجتماعی) و پیچیده تر شدن تجربه های شخصی و جمعی شان، غنی
تر و عمیق تر می شود.
* ایمان مقوله ای صرفا
عاطفی-احساسی-روانی نیست. همه این قبیل جنبه های غیر معرفتی ایمان می باید تحت
هدایت جنبه های عقلانی (عقل نقاد) واقع باشد.
* همه امور (حتی وحی الهی) در حیطه
انسانی رنگ فهم و ومحدودیت های ادراکی انسانی به خود می گیرد و اینرو برای تدبیر
امور، بهره گیری از ظرفیت های عقل نقاد یک ضرورت گریز ناپذیر است.
* نقادی، در بهترین حالت، در حیطه
عمومی امکان پذیر است. »
نویسندگان معتقدند که روش عقل گرایی نقاد پوپر، که مشخصاً به معرفت
علمی قابل اطلاق است، باید به آموزه های دینی به کار برده شود. و بعد در مفاد این
عقل گرایی نقاد، این را قرار میدهند که یقین از زمره معرفت (علمی) نیست، و «جنبه
های غیر معرفتی ایمان می باید تحت هدایت جنبه های عقلانی (عقل نقاد) واقع باشد. » اگر روش پوپر در محک زدن معرفت علمی بکار
برده میشود (که حتی در همان حوزه هم مورد نقد بسیار است)، پس چگونه میخواهند این
روش را به جنبه های غیر معرفتی ایمان به کار ببرند؟ حال اگر این روش نقادانه عقلی
را به برخی از اصول کلی و آموزه های محوری که به نظر نویسندگان این مقاله موجب
تمایز نهضت روشنفکری دینی از دیگر جریانها و گرایش های نظری دینی و غیر دینی می
شود، به کار ببریم، چیزی از ایمان دینی این روشنفکران نخواهد ماند. این آموزه ها
از این قرارند:
- اعتقاد به وجود صاحبی
برای عالم (با همه ظرفیت های معنایی مندرج در این شبکه معنایی)
- اعتقاد به رسالت حضرت
محمد (ص) و آموزه های ارائه شده از سوی او
- اعتقاد به جایگاهی ویژه
از حیث آموزگاری آموزه های دینی برای خاندان پیامبر (ص)
- اعتقاد به تمایز میان
آموزه های دینی و درک افراد از آن آموزه ها
- اعتقاد به ضرورت اتخاذ
رویکردی عقلانی و نقادانه در فهم آموزه های دینی
- اعتقاد به جایگاه محوری
اخلاق در زیست دینی: گوهر دین اخلاق است
واقعیت اینست که روش نقادی انتقادی پوپر تنها
به اصول ابطال پذیر قابل اطلاق است و ایمان، و پس هیچکدام از اقلام بالا، برای
روشنفکر دینی قابل ابطال نیست. ایمان برای
یک روشنفکر دینی جهت عقل و معرفت و اخلاق او را تعیین می کند.

