معنای زندگی در سر میز شام
دیشب باهمسرم، ماریان (Marianne) ، پسر هشت ساله مان، جوستوس (Justus) ،
و دختر دایی نه ساله اش، نینا (Nina) ، و دختر دایی دیگرش، زلی (Zeli)
، که ۱۶ سالش است، مشغول شام بودیم. بعد از شام قرار بود دور هم جمع باشیم و شروع
المپیک زمستانی در سئول (Seoul) را تماشا کنیم. مناسک ما برای میز شام، مثل هر
خانواده دیگر گفتگو و بعد هر کس از بهترین قسمت روزش صحبت می کند و شام را با تأمل
بر اینکه برای چه چیزی شکرگزار خداوندیم تمام می کنیم. از همسرم پرسیدم که آیا داستان هلن کلر را، که آن
روز با هم بحث کرده بودیم، بگویم؟ گفت: بگو. با او وارسی می کنم برای اینکه بعضی
مواقع موضوعاتی که طرح می کنم برای بچه ها ثقیل است. پس این داستان را گفتم:
«هلن کلر در یک سال و هفت ماهگی به دلیل بیماری ای کور و کر
شد. پس تا سن هفت سالگی که معلمش، سالیوان، به او زبان را آموخت، نمی توانست خودش
را از طریق کلمات بیان کند و حتی بعد از یاد گرفتن زبان تا مدتها حتی نمی توانست
حرف بزند.
پسرم پرسید: اما لال نبود، چطور نمی توانست حرف بزند؟
گفتم: برای اینکه کور و کر بود و ما زبان را در درجه اول از
طریق شنیدن و دیدن و در ضمن فعالیت و کاربرد زبان یاد می گیریم. اما هلن کلر می
توانست نیاز هایش را با صدا و اطوار و لجاجت، و بعضی علائمی که برای درخواست
چیزهای مختلف خلق و در عمل تکرار کرده بود، ابراز کند.
روز بعد از اینکه معلمش، سالیوان، سررسید، سالیوان او را به
اتاقش برد و عروسکی را که با خود آورده بود به او داد. در حالی که هلن مشغول بازی
با عروسک بود، معلمش روی کف دستش حروف کلمه «ع-ر-و-س-ک» را به آرامی هجی کرد.
پسرم پرسید: چطور هجی کرد؟
گفتم: با نواختن
منقطع هر حرف در کف دستش. یک نوع علائم قراردادی است برای بچه های کر. هلن کلر کنجکاوانه حرکات انگشت معلمش را تقلید
کرد و به زودی توانست آن را تکرار کند، اما نمی دانست که دارد یک کلمه را هجی می
کند. او تقلید کردن را بلد بود، نه هنوز فهمیدن را.
یک روز که هلن کلر داشت با عروسکی که معلمش به او داده بود
بازی می کرد، خانم سالیوان عروسک خود هلن را در دستش قرار داد و دوباره حروف کلمه
«ع-ر-و-س-ک» را در کف دستش هجی کرد. و سعی کرد که به او بفهماند که کلمه «عروسک»
به هر دو عروسک اطلاق می شود. قبلا در طول روز با معلمش درگیری داشت و عصبانی بود
برای اینکه معلمش تلاش داشت که به او بفهماند که «لیوان»، لیوان است، و «آب»، آب
است و این دو کلمه متفاوت هستند، و او این دو را قاطی می کرد. حال که معلمش اصرار داشت که عروسک خودش و
عروسکی که معلمش به او هدیه داده بود، هر دو «عروسک» اند، کاسه صبرش لبریز شد و
عروسک جدید را آنقدر بر زمین زد که از هم پاشید. هلن کلر احساس رضایت خاصی از در
هم شکستن آن عروسک کرد. در خاطراتش می گوید که نه غم و نه تأسفی از عصبانیّت اش و
شکستن عروسک حس می کرد. در کتاب خاطراتش نوشته است که «در دنیای تاریکی که من
زندگی می کردم، حس عمیقی از محبت و شفقت وجود نداشت.»
(In the still,
dark world in which I lived there was no strong sentiment of tenderness.)
حس کرد که معلمش قطعات شکسته عروسک را جمع کرد و هلن احساس
خوشی داشت که عامل عصبانیتش از میان رفته بود. بعد معلمش کت و کلاهش را آورد که
بروند بیرون برای قدم زدن. هلن کلر می گوید که این «فکر، اگر یک حس بدون کلام
بتواند «فکر» نامیده شود، او را به شعف آورد.»
در حال قدم زدن در اطراف یک چاه-خانه (well-house) بودند که بوی
گلهای پیچ امین الدوله (honeysuckle)
که دیوارش را پوشانده بودند، آنها را به خویش جذب کرد. یک کسی داشت از چاه آب می کشید و معلم هلن دست او
را زیر آبفشانه (spout) گذاشت و در حالی که آب خنک بر روی دست او جریان
داشت، کلمه «آب» را در کف دستش هجی کرد. «در این لحظه بود که هلن ناگهان نوعی «آگاهی
مه آلود» از چیزی فراموش شده را حس کرد—هیجان برگشتن یک فکر؛ و گویی
راز زبان برایش گشوده شد. در آن لحظه فهمید که «آ-ب» یعنی یک چیز خنک شگفت انگیز که
بر دست او جریان داشت. آن کلمه زنده، روح او را بیدار کرد، و به آن نور، امید، و
سرشاری داد و آن را آزاد کرد.»
We walked down the path to the well-house, attracted by
the fragrance of the honeysuckle with which it was covered. Someone was drawing
water and my teacher placed my hand under the spout. As the cool stream gushed
over one hand she spelled into the other the word water, first slowly, then
rapidly. I stood still, my whole attention fixed upon the motions of her
fingers. Suddenly I felt a misty consciousness as of something forgotten–a
thrill of returning thought; and somehow the mystery of language was revealed
to me. I knew then that "w-a-t-e-r" meant the wonderful cool
something that was flowing over my hand. That living word awakened my soul,
gave it light, hope, joy, set it free! There were barriers still, it is true,
but barriers that could in time be swept away.
در اینجا نینا گفت: پس بالاخره فهمید که کلمه «آب»، برای آب،
هرجا که هست به کار برده میشود.
گفتم: آره، اما مهم تر از آن چیزی است که بعد اتفاق افتاد.
وقتی آن چاه-خانه را ترک کردند، هلن کلر با شوق آموختن به خانه برگشت. حال هر
چیزی اسمی داشت و هر کلمه فکر جدیدی را به دنیا می آورد. هلن کلر در کتاب خاطراتش
نوشت که وقتی برگشتند خانه «هر شیئ را که لمس می کرد گویی با زندگی می تپید. به
خاطر اینکه هر چیزی را در نور عجیب جدیدی که بر او برآمده بود می دید.» وقتی وارد
خانه شدند، یاد عروسکی افتاد که شکسته بود. راهش را به شومینه که معلمش عروسک
شکسته را آنجا گذاشته بود پیدا کرد. عروسک را برداشت و سعی کرد که آن را دوباره
سرهم بگذاره که نمیشد. پس چشمانش پر اشک شد، برای اینکه تشخیص داد که چه کرده است.
و برای اولین بار احساس پشیمانی و اندوه کرد.
I left the well-house eager to learn. Everything had a name, and
each name gave birth to a new thought. As we returned to the house every object
which I touched seemed to quiver with life. That was because I saw everything
with the strange, new sight that had come to me. On entering the door,[1] I
remembered the doll I had broken. I felt my way to the hearth and picked up the
pieces. I tried vainly to put them together. Then my eyes filled with tears;
for I realized what I had done, and for the first time I felt repentance and
sorrow.
همه برای لحظه ای ساکت شدند ودر چشمهای بچه ها و
زلیِ نو جوان برای لحظه ای برق شناسایی چیزی متفاوت لرزید. گفتم: توجه کنید، وقتی
معنای نامیدن اشیاء را فهمید. وقتی معنای «مفهوم عمومی» آنچیز هایی که وجود دارند
را فهمید، برای اولین بار در زندگی اش معنای شفقت و محبت را هم فهمید. این عجیب
نیست؟ همه تصدیق کردند که عجیب است.
بعد من با خنده گفتم: وقتی این داستان را در بالا برای
مامان تعریف کردم، هر دو همیدگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم، تا گریه مان به
خنده تبدیل شد. و مامان گفت: «زوج پیر دیوانه» (crazy old couple) . در اینجا زلی چشمشهایش را، از اینهمه فوران احساسات، در
ناخوشایندی تنگ کرد.
در انتهای شام برگشتیم به تم شکر گزاری از خدا. جوستوس گفت
شکر گذار خداست برای «لیوان». نینا گفت که شکر گزار خداست برای «آب». زلی گفت:
برای «غذا». مامان گفت: برای «این بچه های خوب». و من گفتم: برای «مفهوم کلی» .(universal concept)
در کتاب «داستان زندگی من»،
هلن کلر دوران کودکی اش و آنچه را که پیش از بیماری به یاد می آورد توصیف می کند.
او در طول ۱۹ ماهی که گوش و چشم داشت، خاطرات گنگی از مزارع وسیع سبز، آسمانی
درخشان، درختها و گلها را ضبط کرده است.
But during the first nineteen months of my life I had caught
glimpses of broad, green fields, a luminous sky, trees and flowers which the
darkness that followed could not wholly blot out. If we have once seen,
"the day is ours, and what the day has shown." (p.11)
هلن کلر می گوید که در اواخر
۱۹ ماه اول زندگیش کلماتی را یاد گرفته بود که به نحوی تقلید وار تکرار می کرد.
حتی بعد از بیماری، تا زمانی که معنای کلمه «آب» را معلمش به او یاد داد، او عادت
داشت که «آ...آب» را تکرار کند.
I am told that while I was still in long dresses I showed many
signs of an eager, self-asserting disposition. Everything that I saw other
people do I insisted upon imitating. At six months I could pipe out "How
d'ye," and one day I attracted every one's attention by saying "Tea, tea,
tea" quite plainly. Even after my illness I remembered one of the words I
had learned in these early months. It was the word "water," and I
continued to make some sound for that word after all other speech was lost. I
ceased making the sound "wah-wah" only when I learned to spell the
word.
از مرحله تولد تا انتهای ۱۹
ماهگی، هلن کلر گفتار دیگران را می شنید و دنیای اطراف را همزمان حس-درک می کرد.
در توافق با نظر دکتر شمس، اساسا اینکه بگوییم «حس» و «درک» دو مرحله متفاوتند،
مخدوش کردن آن چیزی است که برای بهتر فهمیدن ما تفکیک می کنیم ، یعنی با قواعد
معینی توضیح دهیم، با آنطور که چیزها بالواقع هستند. یعنی در بسیاری مواقع، دنیا
بر اساس قواعدی که ما دنیا را با آن توضیح می دهیم، اداره نمیشوند. یک نوزاد از همان روز اول حس-درک خام از محیط
اطرافش دارد. این حس-ادراک در طول زمان و به کمک زبان-فعالیت رشد می کند. میگویم
زبان-فعالیت برای اینکه اساسا شناخت و آموزش از طریق درگیری پویا در دنیا اتفاق می
افتد. نه اینکه یک «ذهن» (subject, mind) در مقابل اشیاء
(object, world) عقب کشیده است
و درباره آنها فکر می کند.
در حین این رشد، دنیای انسان
از حیوان جدا می شود. در این مسیر، انسان از مرحله دنیای حیوانی در می آید و به
یمن زبان-فعالیت وارد مرحله بودن-در-دنیا (این یک ساختار واحد است) می شود. این
«دنیا»، همانطور که قبلا گفتم، کره زمین و جهان نیست. این دنیا در درجه اول از رابطه
ما با ابزارها و کاربردشان به عنوان یک کل ساخته میشود. در و دیوار و لباس و قلم و
خانه و محله و شهر و کشور و ... همه ابزار ساخته شده انسانی هستند و دنیای انسان
در این کل ابزاری که لزوما انسانهای دیگر در آن اشتراک دارند شکل می گیرد و محیط
طبیعی و آسمان وستاره ها همهنگام به آن تعلق دارند (نــه اینکه به آن «افزوده»
میشوند).
هلن کلر تا زمانی که زبان را
یاد گرفت (یعنی در سن ۷ سالگی) و اشیاء با نامیدنشان برای او به جان آمدند، حاوی
نوعی دنیای حیوانی بود. او اشیاء را تشخیص می داد، میتوانست درب را به عنوان درب و
قفل را به عنوان قفل تشخیص دهد. در خاطراتش می گوید:
«من مقدار زیادی از آنچه دور
و برم میگذشت را می فهمیدم. در پنج سالگی یاد گرفتم که لباسهای تمیز را که از
لباسشویی می آوردند، تا بزنم و لباسهای خودم را از دیگران تشخیص می دادم. از حالتی
که مادر و عمه ام لباس می پوشیدند، میتوانستم تشخیص بدهم که می خواهند بیرون بروند
و از آنها خواهش می کردم که من را با خود ببرند.» (ص ۱۲)
“I understood a good deal of what was going on about me. At five
I learned to fold and put away the clean clothes when they were brought in from
the laundry, and I distinguished my own from the rest. I knew by the way my
mother and aunt dressed when they were going out, and I invariably begged to go
with them.” (p. 12)
او فرق خودش را با دیگران
تشخیص می داد. گاهی میان افرادی که با هم حرف می زدند، می ایستاد و لبهایشان را
لمس می کرد. اما نمی توانست بفهمد که چه می گذرد.
I do not remember when I first realized that I was different from
other people; but I knew it before my teacher came to me. I had noticed that my
mother and my friends did not use signs as I did when they wanted anything
done, but talked with their mouths. Sometimes I stood between two persons who
were conversing and touched their lips. I could not understand, and was vexed.
I moved my lips and gesticulated frantically without result. This made me so
angry at times that I kicked and screamed و until I was exhausted.
او یاد گرفته بود که چگونه درب را قفل کند. یکبار
مادرش را برای سه ساعت در آبدارخانه زندانی کرد. درحالی که در بیرون روی پله های ایوان نشسته بود و با ذوق می
خندید وقتی که تکان کوبیدن درب را حس می کرد. و وقتی معلمش، سالیوان، تازه وارد
خانه شده بود، یکبار درب اتاق او را قفل کرده بود و کلید را زیر کمد توی دالان
قائم کرده و حاضر نشده بود که جای کلید را به کسی بگوید. تا آنجا که پدرش ناچار شد
خانم سالیوان را از پنجره بیرون آورد. و او از اینهمه لذت می برد.
About this time I found out the use of a key. One morning I locked
my mother up in the pantry, where she was obliged to remain three hours, as the
servants were in a detached part of the house. She kept pounding on the door,
while I sat outside on the porch steps and laughed with glee as I felt the jar
of the pounding. This most naughty prank of mine convinced my parents that I
must be taught as soon as possible. After my teacher, Miss Sullivan, came to
me, I sought an early opportunity to lock her in her room. I went upstairs with
something which my mother made me understand I was to give to Miss Sullivan;
but no sooner had I given it to her than I slammed the door to, locked it, and
hid the key under the wardrobe in the hall. I could not be induced to tell
where the key was. My father was obliged to get a ladder and take Miss Sullivan
out through the window–much to my delight. Months after I produced the key. (p.14)
سؤال اینست: اگر هلن نمی توانست مفهوم عمومی «آب» و «درخت» را بفهمد،
چگونه می توانست قفل و در و کمد و ... را مکررا تشخیص دهد و از هم تفکیک کند؟ احتمالا همانطور که گربه ها و سگ ها قادر به
تشخیص محیط دور و بر خویش هستند. حس-ادراک شامل درجات است و با زبان وارد یک تغییر
کیفی می شود. با فهم زبان-فعالیت، انسان به «دنیای» انسانی وارد میشود و «هستی» را
می فهمد. از زمانی که هلن کلر مفهوم «آب» را فهمید، همانطور که خود او توضیح می
دهد: انگار اشیاء به جان آمدند و او همزمان وارد بودن-در-دنیا شد. با آموزش فقط یک
کلمه، «آب»، او نه تنها مفهوم «پدر» و «مادر» و «خانواده» و «خانه» را یاد گرفت،
بلکه شفقت و محبت را یاد گرفت. توجه کنید: این یاد گرفتن یک امر صرفا ذهنی نیست،
بلکه «وجودی» است. هلن کلر از آن کلمه به عنوان «کلمه زنده» ای (living word) یاد می کند که «روح او را بیدار کرد، و به
آن نور، امید، و سرشاری داد و آن را آزاد کرد.»
در
نحله های فلسفی متفاوت، تلاش می شود که «تاسیس» اشیاء و دنیای «بیرونی» را در
آگاهی انسانی توضیح دهند و آن را با امر «ذهنی» و «گزاره های مشاهده ای» و امثالهم
از نظر هستی شناختی «تخت» می کنند. کلمات، پس، آنجا هستند: در «ذهن». اول ما دنیا
را «حس» می کنیم و بعد آن حواس را در ذهن به هم ترکیب می کنیم و به درک اشیاء نائل
می شویم. و یا نه: ما کلمات را به نوعی در بستر زبان و گزاره های مشاهده ای می
فهمیم و منشاء «عمومیت» (universality)
کلماتی مثل «آب» و «درخت» و «خانه» در تحلیل نهایی به تئوری مجموعه ها و «مجموعه
تهی» ختم میشود. این تخت کردن (levelling) تجربه زبان در
عمل به نوعی پوچ گرایی منجر می شود.
اما اگر به تجربه هلن کلر توجه کنیم، در لحظه ای که هلن کلر مفهوم «آب»
را می فهمد، همه هستی برای او به زندگی می آید. اینست که هایدگر می گوید: «زبان،
خانه هستی است.» این به این معنا نیست که «هستی» امری «ذهنی» است. بلکه با درک کل
گرایانه زبان-فعالیت و مفاهیم عمومی، ما از بودن حیوانی وارد «بودن-در-دنیا» ی
انسانی میشویم و بیرون از وجود حیوانی—مثل
وقتی که هلن کلر میتوانست قفل و درب را تشخیص دهد و مادر و معلمش را نا مشفقانه در
اتاقشان زندانی کند- به بیرون از این زندانِ درونیِ حیوانی پا می گذاریم (transcendence) و همزمان به شفقت و پروا (care) وارد می شویم. از این رو هایدگر می گوید
که انسان همیشه همواره «بیرون» است، یعنی در دنیاست، یعنی استعلایی (transcendental) است. این به این معنا نیست که انسان «درونی» یا ماهیتی
مجزا دارد که بعد از طریق زبان و مفاهیم به «بیرون» وصل میشود. یا انسان دارای
جوهری است که از طریق زبان بالفعل شده و
به وجود می آید. درست است که این «درون» گاه فقط برای خود فرد قابلیت تحقیق
و تأیید دارد، مانند تجربه عارفان و پیامبران و هنرمندان یا مردمی که مشمول رحمت
تجربه ای منحصر به فرد می شوند و «درونی» است یعنی قابل تحقیق جمعی نیست. این
تجربه درونی، خود یک تجربه وجودی است و ما آن را از «بیرون» با میوه ای که به بار
می آورد تشخیص می دهیم . هلن کلر از پیش دارای زمینه درک هستی-شفقت-دنیا است. این
همان فطرت الهی است که با درک مفاهیم و شفقت شروع میشود و از آن حدود هم می گذرد. یعنی
از حد مفاهیم و زبان هم می گذرد. اما این فطرت یک جوهر ایستا نیست، بلکه خودش را
در «وجه» (mode) وجود نشان می
دهد. وجه وجود هلن کلر در درک مفهوم «آب» تغییر کیفی کرد. در این مقطع، ظهور این
وجه وجود همان ظهور فطرت الهی است، که ایستا نیست. در تفکیک «وجود» و «ماهیت» ما
ممکن است که همان اشتباهی را کنیم که برخی از فلاسفه در تفکیک «حس» و «ادراک» می
کنند. اینکه ما در ذهن این دور را جدا می کنیم به این معنا نیست. که «جوهر» منتظر
«به فعل» آمدن است. در نفس بیداری هلن کلر
به دریافت دنیا، یعنی در نفس وجود او، این فطرت خود را نشان می دهد. فقط زمانی این
تحول وجودشناختی اتفاق می افتد او از این دنیای حیوانی پا بیرون می گذارد. این
استعلاء، خود وجود-جوهر یا ماهیت اوست. در این مرحله وقتی کلمه زنده میشود، وجود و
جوهر و ماهیت هلن کلر بر هم منطبق میشوند.
این
«بودن-در-دنیا» (به عنوان یک ساختار یگانه) مشخصا در این «دنیا» داشتن—مشخصا وقتی هلن کلر مفهوم «آب» را فهمید و پس همه زبان و
شفقت را فهمید—عصاره یا ماهیت (جوهر substance)
خود را نشان می دهد. اینست که هایدگر کلمه
«وجود» را تنها برای انسان بکار می برد ونه برای حیوانات و گیاهان. و آن هم «به وجود
آمدن» به معنای «به فعل آمدن» نیست، بلکه اک-زیستنس (Ek-sistence)
به معنای «بیرون-از-خویش-ایستادن» در هستی است. به این معنا فقط انسان «هستی» را
می فهمد و دارای «دنیا» (ابزارها-خانه-محله-شهر-طبیعت-جهان-پروا-شفقت) است. و زبان،
خانه هستی است. از لحظه ای که هلن کلر کلمه «آب» را فهمید، به وجود آمد.
[1] در صفحات قبل، هلن کلر اذعان می کند که وقتی
چیزی را می خواست و کنترلش را از دست می داد و به پرستارش لگد می زد، احساس نوعی «تأسف» می کرد، اما این
«تأسف» اثر پیشگیری کننده نداشت و جلوی او را نمی گرفت که وقتی چیزی را می خواست
چنین رفتاری را تکرار نکند.
“I think I knew when I was naughty, for I knew that it hurt Ella,
my nurse, to kick her, and when my fit of temper was over I had a feeling akin
to regret. But I cannot remember any instance in which this feeling prevented
me from repeating the naughtiness when I failed to get what I wanted.” (p.13)
