معنای زندگی و تکنولوژی
اسدالله رحمان زاده
در سفر اخیرم به ایران به دیدگاهی رسیدم که آن را «نظریه اشباع»
می نامم. پیش از آغاز بحثم درباره تکنولوژی میخواهم مختصرا درباره این نظریه بگویم
که راه کژ نرویم. این دیدگاهی ساده است که معمولا بر نقطه کورمان می افتد.
دکتر حکمت میگوید: «هرچیز خوب و مفید، دقیقاً از همان جهت و به همان اندازه که خوب
و مفید است می تواند بد و زیانبار باشد.» (شاکله شناسی، ص 54). وقتی محیط را از چیزی اشباع کنیم
معمولا هم از نظر کاربرد و هم از نظر زیبایی شناسی به ضد خودش مبدل می شود. مثلا اشباع
مذهبی، جوانان را
دلزده می کند. اشباع سنت گرایی و نفی تکنولوژی نمیتواند پاسخگوی نیاز های زندگی
باشد. حتی استعداد آن را دارد که به خرافات و معنویات کاذب پا دهد. از آنطرف،
افراط در تکنولوژی گرایی و پرستش ابزار و gadgets موجب نوعی انفصال میشود. ضد تکنولوژی
بودن روی دیگر سکه پرستش تکنولوژی است. و معمولا یکی واکنش به دیگری است.
بر نهاد من در این گفتار اینست که اشباع یا دیدگاهی تمام گرا
داشتن سعی می کند امر واقع را یکبار برای همیشه تعریف کند و این موجب انسداد شاکله
فهم، تنگ نظری، انتخاب نادرست، و احتمالا پوچ گرایی میشود. مثلا وقتی مذهب و
دیدگاه معنوی تلاش می کند امر واقع را یکبار برای همیشه توضیح دهد و به نحوی
انحصارگرا هر نوع دیدگاه دیگر را غلط می داند یا از ظهور و ارزیابیش پرهیز می کند،
عملا به نوعی نیهیلیسم ختم میشود. چرا؟ برای اینکه نیهیلیسم، نوعی تقلیل یا تعمیم
کامل است و این موجب خفگی روح میشود. برای انسان، برای اینکه انسان و با نشاط
بماند، «ایمانی باز» لازم است. کاملا باز بودن به همان اندازه به نیهیلیسم منتهی
میشود که «ایمان بسته»-- که گمان میدارد که ایمان و شبهه و خطا و نقد با هم جمع
پذیر نیستند. اینها دو نوع اشباع هستند و معمولا ما در حال نوسان از یکی به دیگری
هستیم. تفکر تکنوکراتیک و تکنولوژی زدگی و علم زدگی هم میتواند به نیهیلیسم منجر
شود. به خاطر اینکه، همانطور که نشان خواهم داد، علم و تکنولوژی امر واقع را تعریف
می کنند و با این اشباع، علم را به تکنولوژی و معنای زندگی را به پاسخهای علمی
تقلیل می دهند. و بدینگونه تکنولوژی خودش به نماد پوچ گرایی تبدیل میشود. توجه
کنید این خود دین یا تکنولوژی نیستند که پوچ گرا هستند. بلکه اشباع آنها هستند که
در دیدگاهی تمام گرا thinking) (in total terms or
in totality سعی می کند امر واقع the Real را
یکبار برای همیشه تعریف کنند و این موجب انسداد شاکله میشود. بحثهای دکتر حکمت در
کتاب شاکله شناسی از این نقطه نظر جالبند. از این نقطه نظر ایمان دینی در درک
واقعیت باید خود را باز نگه دارد و از طرف دیگر علم و تکنولوژی نباید تعریف نهایی
واقعیت را منحصر به خود کنند، که معمولا در دیدگاهی مادی گرا و تمام گرا رخ میدهد و
به نوعی ایمان تبدیل میشود.
از دوران نوجوانی این خاطره نیهیلیستی در ذهنم مانده است که
روزی به درختها و سبزه ها نگاه می کردم و در حالت کسالتی مرگبار، جهانی افسون
زدوده را می دیدم. برگها تعامل سلول های کلروفیل و نور آفتاب و تغذیه خاکند. درخت
هم از مکانیزمی مشابه در سطح سلولی، ملکولی، و اتمی تبیعیت می کند. من تحصیل کرده
علوم مدرن فیزیک و شیمی بودم. و در مقابل اشباع مذهبی که خود به نوعی بی روح و
تقلیدی می نمود، به دیدگاهی ماتریالیستی پناه برده بودم. اما دیدگاه تقلیل گرای
علم مدرن هم سخت مرده مینمود. اگر درخت و سبزه زیرمجموعه روابط مکانیکی اجزاء
هستند، چرا خود من نیز، بدنم، چیزی بیشتر از این تعامل باشد؟ واقعیت اینست که من با علوم
مدرن زمان از عنفوان جوانی بزرگ شدم، در 16 سالگی به دانشگاه پزشکی اصفهان رفتم و
بعد از سه سال خواندن فیزیولوژی و آناتومی و تشریح جسدهای قهوه ای و پر چین و
چروک، رشته پزشکی را رها کرده و پس از اتفاقات بسیار، با احساس دلزدگی شدید تصمیم
گرفتم که در پی معنای زندگی بروم. معنای
اینهمه چیست؟ اینگونه بود که مطالعه فلسفه را در آمریکا شروع کردم و انواع گوناگون
فلسفه های مدرن و پست مدرن را مورد بررسی قرار دادم. من ماتریالیست بودم و فلسفه
عقل گرای دکارت و سپس تجربه گرایی انگلیسی، هیوم، برکلی، لاک، و بدنبال آن کانت و
تا حدی هگل و مارکس، جان استوارت میل، نیچه، ویتگنشتاین، هایدگر، و فوکو را مطالعه
کردم و به مرور زمان به این نتیجه رسیدم ماتریالیسم به پوچ گرایی منتهی میشود.
برخی از این فلاسفه را مکررا مرور و بررسی کردم—و در مورد من زیستن فلسفه همطراز با خواندن
آن بود، پس اثر عملی آنها را در زندگی خود دیدم. واقعا زندگی خوب از نقطه نظر این
فلاسفه چیست؟
ارسطو در اخلاق نیکوماخوس در مورد جهت فعالیتهای بشر صحبت می
کند. دیدگاه ارسطو مبتنی بر غایت شناسی (teleology) است. برای
ارسطو هر چیزی به سمت غایتی می رود که برای آن چیز «خوب» (good)است. توجه کنید
که مفهوم خوب برای ارسطو با ما متفاوت است. او از غایت خوبِ ساختمان و ابزار و
حرفه ها و درخت و حیوان و انسان صحبت می کند. منظور از «خوب» برای ارسطو همان جهت
فعالیت است که برای هرچیز متفاوت است. اما هرچیزی در تحقق کارکردش (function)در جهت «خوبی
نهایی» (ultimate good) حرکت می کند که ارزش ابزاری ندارد. مثلا یک درخت ممکن است نور
را از خورشید بگیرد و وارد فوتوسنتز بشود و یا آب و مواد غذایی را از خاک بگیرد.
اما همه اینها اگرچه برای درخت خوبند، ارزش ابزاری دارند برای خوبی نهایی که همان
شکوفا شدن (eudemonia) و میوه دادن و درختهای دیگر را بوجود آوردن
است. ارسطو برای انسان هم
خوبی نهایی ای قائل است که باید ارزشی ذاتی داشته باشد، نه ابزاری. یعنی ما آن را
برای خودش بخواهیم، نه برای چیز دیگری. اما چه چیزی برای انسان «خوب نهایی» است؟
همه می گویند شادکامی ,(happiness) ما شادکامی را برای خودش می خواهیم، نه برای
هیچ چیز دیگر. اما شادکامی چیست؟ اگر بگویی «پول» و «شهرت» و «لذت» و «عزت» و
«سلامت» همه اینها ارزش ابزاری دارند در جهت بر آورد خوبی و غایت نهایی که بالاترین
امکان فعالیت انسانی است. سلامت و عزت و لذت ارزش ذاتی هم دارند. یعنی اگر هیچ فایده
ای هم نداشته باشند، باز آنها را برای خودشان می خواهیم. اما برای تحقق قوای بشری
به سمت خوبی نهایی کافی نیستند. یعنی زندگی انسان بیش از عزت و لذت و سلامت می
طلبد و در پی غایت دیگری است که همان شادکامی است. به یاد داشته باشید که کلمه
شادمانی یا شادکامی یا سعادت یا نیک بختی یا happiness
برای ارسطو آن چیزهایی نیست که ما از این لغات می فهمیم. بلکه سعادت و شادکامی برای
ارسطو eudaimonia است که ریشه آن eu یعنی «خوب» و daimōn یعنی روح یا روح هادی است. پس ترجمه آن باید چیزی
شبیه «شکوفایی» یا «بهروزی» باشد.
درخت کارکرد یا نقش (function) معینی دارد و رشد و تغزیه گیاهی و تولید مثل وجه شاخصه
درخت است. اما وجه شاخصه انسان تعقل است. پس شادکامی بشر از طریق تعقلش ممکن است.
این تعقل نقشی در کنترل شور و احساسات (passions, appetites) بشر دارد تا به
شادکامی برسد. پس شکوفایی بشری کاربرد حکمت عملی برای (۱) اعمال میانگین طلایی (golden mean)یا دوری از
افراط و تفریط و (۲) رشد فضائلی است که (۳) به شکل دادن به فعالیتهای روزمره و عادت و خوی
مان و در نتیجه شخصیت مان منجر میشود.
توجه کنید که برای ارسطو «شادکامی» مربوط به یک مقطع یا فصل زندگی نیست و
همه زندگی را در بر می گیرد. برای همین هم معتقد است که نوجوانان معنای شادکامی را
هنوز نمی فهمند برای اینکه هنوز شکوفا نشده اند و عادات و شخصیت شان شکل نگرفته
است. همینطور شادکامی بشری و رشد فضیلتها و شخصیت او لزوما رابطه ارگانیک با روابط
اجتماعی-سیاسی و زندگی مدنی دارد. ارسطو تأمل و مراقبه را بالاترین غایت وجود انسانی می
داند. اما اینهمه واقعاً به نیاز های معنوی و وجودی من: اینکه چرا هستم؟ در پی
شادکامی و تأملم، رنج و لذت میبرم و میمیرم، پاسخگو هستند؟ آیا «تأمل» فی ذاته
پاسخ رضایت بخشی به سوال وجودی من هست که چرا هستم؟
هیوم و کانت و میل و مارکس هر کدام پاسخی متفاوت به سؤال بنیاد
اخلاق می دهند. یکی احساس مشترک را، دیگری
عقل را، سومی واقعیت تجربی همدردی و مارکس درک پیچیده ای از انسان به عنوان نمودار
هستیِ نوع (species-being) که برخوردار از آگاهی ای است که می تواند هم محیط و هم زندگی خویش
را موضوع تولید خویش قرار دهد. این «آگاهی هستیِ نوع» به نوبه خود ماحصل جسم محسوسی
است که در روابط و وجود اجتماعی شکل می گیرد. پس بنیان اخلاقی و فعالیت خلاق انسان
با هم در رابطه اند و جهت اخلاقی فعالیت انسان که به زندگی او معنا می دهد، اینست
که او در روابط اجتماعی ای زندگی کند که بتواند آزادانه تخیل و آگاهی خویش را به
هر نحوی که می خواهد به کا ر ببرد تا زندگی خویش را بر نامه ریزی و تولید کند و
استعدادهایش را به فعل آورد. نیچه سرمستی ابراز
اراده معطوف به قدرت فرد (will-to-power)را ملاکی ورای خوبی و پلیدی می بیند که به قول اخوان ثالث، آنچه او، فاعل مطلق sovereign
subject در می نویسد، راه؛ وآنچه او می گوید، آیین
است. جان استوارت میل اخلاق فایده گرایی (utilitarianism) را که تا امروز سکه رایج جهان
است، متداول کرد. این دیدگاهی لذت گرا (hedonist) است که مانند مارکس
مفهوم لذت را به تحقق قوای فرد، و لذت ذهنی و جسمی، تعمیم میدهد، اما بدون هیچ مجوز عقلانی، بجز تجربه
همدردی، ملاک عمل اخلاقی را افزودن این لذت جسمی و ذهنی برای اکثریت و نه فقط خود
فرد میداند. در زمان ما آبراهام مَزلو Abraham Maslow
و کارل راجرزCarl Rogers
این تئوری تحقق قوا را احیاء کرده اند.
اینها تحقق قوای فرد را به عنوان آنچه که ارزش ذاتی-درونی دارد
در نظر میگیرند. از این نقطه نظر هدف و معنای زندگی هیچ نیست جز تحقق همین ارزش
ذاتی. درست است که شادی و خوشبختی برای انسان ارزشی ذاتی دارند، اما بستگی دارد
«خوشبختی» را چگونه معنا کنیم. اگر خوشبختی
را به عنوان لذت ذهنی و جسمی و تحقق قوای فرد بدانیم، این مانند سلامت و احترام و
عشق جنسی-عاطفی شرط لازم شادکامی بشری است، اما شرط کافی نیست و به نفسه به زندگی
معنا نمی دهد. از خود بپرسید آیا این بنیانهای امر اخلاقی به نوعی مصادره به مطلوب
نیستند؟ یعنی به سوال اخلاق انسانی—یعنی چگونه زندگی کنیم—که با مفهوم وجودی ما ارتباط داشته باشد،
پاسخ می دهند؟ این که بگوییم بنیاد اخلاق در احساسی مشترک، عقل عملی، تجربه همدردی
بشری، و آزادی تخیل و فعالیت بشری در تحقق قوای خویش مستقر است، به زندگی ما معنا و
به اخلاق ما قوام می دهد؟
از نظر من اینها متداول ترین نوع پوچ گرایی هستند. آنچه که من
پوچ گرایی نزدیک بین مینامم. این پوچ گرایی در پی شادی است و ان را هم می یابد: در
کار، در پول، در سفر، در عشق عاطفی-جنسی، در هنر، موسیقی، ادبیات، نقاشی، در خود
شکوفایی، در رشد استعدادها...نه اینکه برای زندگی سالم ما به اینها نیاز نداشته
باشیم، اما بر خلاف نیچه که معتقد بود «فقط به عنوان پدیده ای زیبایی شناختی وجود
و دنیا قابل توجیه اند.» (تولد تراژدی)، هیچ تحقق قوای فردی و هیچ لذت، قدرت، یا
منظر زیبایی شناختی ای علاج درمان پوچ گرایی نیست. این نوع پوچ گرایی مانند ماری
که دم خویش را می جود (اوروبوروس (ouroboros، می خواهد خود دلیل
خویش باشد و لذت و تحقق قوای خویش را به عنوان معنای زندگی بنیاد کند.
توجه کنید که از اوایل قرن 19 و ظهور داروینیسم (داروین:
1809-1882)، درک ما از انسان تغییری اساسی کرد. مظاهر این تغییر را در دیدگاه های
میل، مارکس، و نیچه میتوان دید. اما ریشه این تغییرات بر میگردد به ظهور تفکر
مکانیکی دکارت در قرن شانزدهم. دکارت دنیای جسم و امکان حرکتش را ما حاصل تعامل
علّی اجزاء دانست. از این نقطه نظر حیوانات و جسم انسان یک ماشین هستند. دکارت روح
یا چیزی که فکر می کند را مستثنی کرد که به دوگانه دکارتی بدن-ذهن معروف است. ماشینی
دیدن دنیا یعنی چه؟ این دیدگاه، رویای مدرنیسم و حتی به نوعی پسا مدرنیسم، مثلا
وقتی که میشل فوکو تلاش می کند که روابط قدرت را توضیح دهد، است. ماشینی دیدن دنیا اینست که سعی می کند امر واقع و اینکه
زندگی چیست را از طریق «چگونگی روابط علّی اجزاء» توضیح دهد. یعنی سوال «چگونه؟»
را جایگزین سوال های «چیست؟» یا «چه هست؟» و «چرا؟» کند. ممکن است بپرسید چه اشکال
دارد؟ این علم است. مشکل در دیدگاه تمام گرایی است که نوعی از ادراک را جای خود
واقعیت می گذارد. و تز من اینست که این به پوچ گرایی منجر میشود.
اهمیت تئوری داروین
در آن بود که او تکامل حیات را از طریق مقصد یا هدف زندگی نشان نداد. بر عکس، او
مقصد بقای انواع را از طریق انتخاب اصلح و جهش تصادفی، و حالا تئوری پیچیده ای از
کارکرد و تعامل محیط زیست و ژن ها نشان میدهند. توجه کنید که «چگونه؟» جای «چرا؟»
را میگیرد. مثلا آقای تامس کوون Thomas Kuhn
، که از شاخصان فلسفه علم است، به تبعیت از داروین سعی می کند که
تکامل علوم دقیقه را از طریق کنار گذاشتن مفهوم «حقیقت» به عنوان «هدف» و «مقصود»
علم نشان دهد. او سعی می کند تحول علوم را از تعامل نهادهای علمی و تحول انقلابی
سرمشق های (paradigm shift)علمی معینی در جامعه علمی نشان دهد. یا آقای ویلسون
Edward O. Wilson ، زیست شناس تکاملی
و اجتماعی (sociobiology) معروف، سعی می کند که معنای وجود انسان را
از طریق روابط بیولوژیکی و فیزیولوژیکی و اینکه چطور این فیزیولوژی در انتخاب طبیعی
می گنجد، توضیح دهد:
«توضیح
علّی نزدیک (proximate explanation) مشخص می کند که چگونه اجزاء بدن (anatomy) و عواطف (emotions)ما سیم کشی (hardwired) شده اند که ما مشغول فعالیتهای معینی بشویم. توضیح نهایی (the ultimate explanation)به این سئوال پاسخ می دهد که چرا این سیم کشی معین و نه نوع دیگری
باید شکل می گرفت. تبیین شرط انسانی، و از این طریق معنا دادن به وجود انسان،
مستلزم هر دو این توضیحات است… بحث من اینست که انسانیت تماما از خودش و از طریق
جمع یک سلسله حوادث در طول تکامل شکل گرفت. ما مقدر نشده ایم که به هیچ مقصودی برسیم،
و نه ما به هیچ قدرتی پاسخ گوییم بلکه خودمان.» (معنای وجود انسان، ص ۱۵).
مثل اینست که ما یک روبات را، بنا بر فرض محال، بسازیم که خود
آگاه شود. بداند وجود دارد و بودنش برایش سوال باشد و بعد از ما بپرسد این «آگاهی
چیست؟» و ما به او یک الگو در تاریخ یا طبیعت نشان دهیم و یا، مشابه روشی که بیولوژی
تکاملی و کیهان شناسی مدرن به سوال وجودشناختی ما پاسخ میدهند، به او مواد و سیم
هایی را که از آن ساخته شده است و به چه نحوی (چگونه) ساخته شده نشان دهیم و بگوییم:
این «معنای آگاهی توست؟» آیا فکر می کنید این پاسخ قانع کننده ای به سوال وجود
شناختی اوست؟
وقتی فکر کنیم که تنها واقعیت یک کوزه زیبا در این خلاصه می شود
که توزیع اتمها و ذرات کوانتومی در یک منطقه زمانی-مکانی است (مانند کواین، فیلسوف
و منطق دان آمریکایی). یا واقعیت یک قطعه موسیقی، جابجایی ریتمیک ذرات هواست و یا
درک و تعامل واقعی انسان هیچ نیست جز جابجایی مواد مادی در مغز یا اتمها، ما واقعیت
وجودی کوزه زیبا و موسیقی و انسان را تحریف کرده ایم و این موجود زنده را زیر تیغ
تقلیل گرای متافیزیکی ماتریالیسم کشته ایم. ادعای من اینست که این نوع تفسیر، حقیقت
وجود انسان را آشکار نمی کند و در تحلیل نهایی به پوچ گرایی می رسد.
این یک مشکل روش شناختی و وجود شناختی است: رابطه بیرون و درون،
کل ارگانیک و اجزاء آن، فرد و جامعه، هویت و تفاوت، تعلق است، نه این همانی. و دو
سر این رابطه، تا زمانی که یک رابطه است، یعنی یکی در دیگری حل نشده است، قابل تقلیل
به دیگری نیست. یعنی آگاهی فرد به جامعه و وجود جامعه به فرد تعلق دارد اما قابل
تقلیل به همدیگر نیستند. همینطور که آگاهی من قابل تقلیل به پوست و گوشت و سلول و
مولکول و اتم های بدنم نیست. مشکل دیدگاه اشباعی علمی و تکنولوژی اینست که به ضرس
قاطع به ما می گوید که آنچه که شرط ضروری وجود منست و به بودن من تعلق دارد، یعنی
فیزیک و بیولوژی و نورولوژی، شرط کافی هم هست و وجود من با آن اینهمان است. مشابهاً
علم و تکنولوژی از طریق اندازه گیری و آزمایش و ساختن ابزار، حقایقی را درباره
دنیا کشف می کنند که زندگی را تسهیل هم می کند. اما آنها به خاطر این موفقیت ها،
آنچه را که به واقعیت تعلق دارد با واقعیت اینهمان می گیرند. و این به بسته شدن
شاکله وجود و پوچ گرایی منجر میشود.
پس نکته اینست که علم فیزیک و شیمی و بیولوژی، و حتی هم اکنون
علوم اجتماعی، سعی می کنند همه چیز را از طریق تعامل روابط علّی توضیح دهند. و هر
شاخه از این علم ها به نوعی تقلیل گرا هستند. یعنی در بیولوژی، آگاهی بشری از طریق
روابط ارگانهای بدن و مغز، در کنش و واکنش با محیط زیست توضیح داده میشود. خود
ارگانهای بدن بر اساس روابط درون سلولی و بیرون سلولی توضیح داده میشوند. یا در
فیزیک نیوتونی امید این بود که جاذبه از روابط و تعامل جرم مواد مادی توضیح داده
شود—هر چند او جاذبه بین سیارات را رازی دانست که از رابطه علّی
بدون تماس حکایت می کرد و مفهوم ماده را برای او سوال بر انگیز کرده بود. بطور کل،
آنطور که تامس نیگل، فیلسوف معروف آمریکایی، می گوید، از قرن هفدهم به بعد، علم،
آگاهی و مفهوم حیات را از حیطه تحقیقات خویش حذف کرد و بجای آن نشان داد که چطور
آگاهی و حیات خود معلول روابط اجزاء نا آگاه سلول ها و اتم ها هستند. این علم تا
قرن ها در کاربرد همین روش تقلیل گرا حاصل بخش بوده است. ملاک حاصل بخشی آن تولید ابزار
تکنولوژیکی بود که در صنعت و زندگی روزمره بکار برده میشد و رفاه و آسایش بوجود می
آورد. موفقیت عملی این علوم که خود را با ظهور تکنولوژی نشان میداد ملاک درستی این
علوم شمرده میشد. پس این عجیب نیست که دنیل دنت Daniel C. Dennett ،
فیلسوف معروف آمریکایی، در آخرین کتاب خویش «از باکتری تا باخ و بر عکس: تکامل اذهان» (From
Bacteria and Bach and Back: The Evolution of Minds) به
این نتیجه میرسد که آگاهی بشری یک توهم است.
چیزی که من امید دارم توجه شما را به آن
جلب کنم نفی علم و تکنولوژی نیست. اما موفقیت علم و تکنولوژی به یک موضوع ایمانی
تبدیل شد ه است که موضوع ایمانش بر خلاف ادیان اینست که حقیقت در این دنیا، و بدون
حقّ اعظم که نادیدنی و راهبر است، میتواند کنه واقعیت را تعریف کند و هر نوع نگاه
دیگری را که در چهار چوب اندازه گیری، آزمایش پذیری، و نظم دهندگی تکنولوژیک نگنجد
توهم میداند. و اگر دیندار هم شاکله وجودی را ببندد و بگوید راز انسان و همه هستی
را فهمیده است، آن نیز تلاش بی حاصل دارد که ذات انسان و اشیاء را، که عقل ما به
راهبری خداوند میتواند آنها را بالنسبه بفهمد، برای ما بطور قطعی آشکار سازد. این
خطر پوچ گرایی تکنولوژی و ایمان دینی اشباع شده است. اما کسی ممکن است بپرسد که
اگر علم و فلسفه و دین هیچکدام نمی توانند امر واقع را کاملاً تعریف کنند، پس
واقعیت چیست؟
در کتاب شاکله شناسی، دکتر حکمت بحث می
کند که ایمان به خداوند از دانش جداست. وقتی که فرد با دانسته هایش به عنوان یقین
مطلق رفتار می کند یا ایمانش به شکل دانسته هایی محدود در میآید، عملاً شاکله آن
فرد بسته میشود، اختیار را از دست داده، و مجبور به ایمان کور و تمام گرا به
دانسته های فقهی، کلامی، علمی و تکنولوژیک خویش میشود. ذات واقعیت، مانند شاکله
ایمانی انسان باز است. هر نوع نگاهی که آن را ببندد به خشکسالی روح و نیهیلیسم در
میغلتد.
اما پس تفکر بشری درباره واقعیت چیست؟ آیا
ما باید در شک گرایی و ندانمی زندگی کنیم؟ البته نه. ما واقعیت را تا جایی می
شناسیم. بخصوص از طریق تفکر فلسفی. مهمترین بحث درباره تکنولوژی معاصر باید این
باشد که روش حل مسئله علمی نباید جایگزین یا اینهمان با تفکر بطور کلی در نظر
گرفته شود. این یعنی چه؟
در فلسفه بحثی است به نام دایره هرمنیوتیک. یک تفسیر از این دایره اینست که ما از
طریقِ پیش فرض های معینی قادر به فکر هستیم. ما باید درکی از کل و جزء مسئله داشته
باشیم تا بتوانیم حتی سوالی درباره آن مسئله طرح کنیم. ما نباید این پیش فرض های
ضروری را با تنگ نظری و سوء تعبیر و جانبداری یکی بدانیم. در حقیقت برای تفکر
نقادانه سالم، ما نیاز داریم به این جانبداریها فائق آییم. اما پیش فرض غیر از
جانبداری است. در تفسیر ما از واقعیت، سوال و پیش بینی، و چشمداشت، بخش ضروری تفکر
هستند. اگر من بپرسم چرا زندگی این روزه سخت شده است؟ در این سوال پیش فرض هایی
هست. مانند اینکه زمانی بوده است که زندگی سخت نبوده است. یا من معنی معینی از
«سختی» دارم. یا در جستجوی پاسخ به این سوال من شرائطی را میتوانم تصور کنم که اگر
فراهم شود زندگی میتواند سخت نباشد. یا چشمداشت دارم که به نوعی از این سختی بیرون
بیاییم. پس ما سوال محض نداریم. با طرح هر سوالی ما وارد دایره هرمنوتیک میشویم. ما واقعیت را تفسیر می کنیم. از نقطه نظر هایدگر «تفسیر» به معنای
عملی محتمل و دلبخواهی نیست. بلکه نشان دادن آنست که فهم انسان خود را از طریق تفسیر
چیزی به عنوان چیزی (as-structure)نشان می دهد: دیدن آن شکل به عنوان کوه یا دره یا خانه. این تفسیر
ضرورتا تاریخی و فرهنگی است و هرگز نمی تواند ریشه های خود را کاملا صریح کند و
شامل سه پیش جزء است: پیش-داشت (fore-having)
آنچه از پیش داده شده است؛ پیش-بصیرت (fore-insight)
راهنمای فهم در درک بودن فرد؛ و پیش-مفهوم (foreconception)
به ما شبکه مفاهیم قابل فهم (intelligibility) در
لحظه تاریخی معینی را از طریق گفتمان (discourse)ارائه میدهد. پس تفکر درست درباره واقعیت باید به نحوی درست
وارد دایره هرمنیوتیک بشود. یکی از مهم ترین کارها اینست که این پیش فرضها تا آنجا
که میشود صریح شوند و پیش فرضهایی که به جمود و انسداد فکر منجر میشوند شناخته شده
و شکسته شوند. برای مثال ما باید از تحمیل پیش فرض های علمی و تکنولوژی به تفکر
درباره هستی و باورهایمان جلو گیری کنیم. این یعنی چه؟
همانطور که گفتم با مدرنیسم و تفکر علمی سوال «چگونه؟» جای سوال
«چرا؟» و «چه؟» را گرفت. ما درکی ماشینی و مکانیکی، همانکه میپرسیم "مکانیسم کار چیست؟"، را جایگزین تفکر نهایت گرای ارسطویی
کردیم. از این نقطه نظر این حقیقت انتولوژیک نیست که ما را به سمت خویش می کشد، در
بهترین حالت حقیقت نقشی تنظیم کننده Regulatoryدر تفکر علمی ما دارد که تنها ملاکش موفقیت مقطعی و اختصاصی است.
حال این تفکر علمی در همه عرصه ها با پیش فرض دیدن مسئله و حل مسئله شروع میشود.
مثلا میخواهند مسئله جاذبه را بفهمند و حل کنند. یا یک مشکل تکنولوژیک را برطرف
کنند. روش درک و حل مسائل علمی از طریق مدل سازی و اندازه گیری است. اینها از
ضروریات دایره هرمنیوتیک تفکر علمی هستند. مثلا در آزمایشهای بیولوژیکی ما با
اطلاعاتی که ژنها انتقال می دهند (ژنومیک) سر و کار داریم. درک این اطلاعات از
طریق روش های متفاوت مثل شبیه سازی ها و مدل
سازی های کامپیوتری و یا حل مسئله ساختار رگ ها و عضله ها با روش تشریح مدل های
حیوانی که از زمان دکارت به ما رسیده است میسر است.
هایدگر نشان میدهد که جوهر یا وجه وجود
تکنولوژی اینست که واقعیت را چالش می کند و از طریق این دستکاری یا تداخل آن را
آشکار میکند. روش تکنولوژی در این چالش-آشکار واقعیت، حقیقت به عنوان درستی گزاره
ها ( correctnessیا نظریه تطبیقی حقیقت) حسابگری کمّی
calculative thinking و نتیجه بخشی عملی است. او معتقد است که وضعیت
بودن تکنولوژی از پیش در ساحت علم وارد شده و دایره هرمنیوتیک آن را تعیین کرده
است. یعنی حقیقت به عنوان درستی و تفکر مبنی بر محاسبه از عناصر تفکر
علمی شده اند. نوع سوال علمی از زمینه و شیء یا ابژه و هدف خاص خودش برخوردار است
که بر اساس دایره هرمنیوتیک تکنولوژی-علم است که شامل پیش بینی و چشم داشت راه حل
و پیدا کردن پاسخ نظری که معمولا نقشی کاربردی هم دارد، میشود. این حل کردن مسئله
و رسیدن به پاسخ ضرورتا باید قابل اندازه گیری باشد، وگرنه قابلیت تحقق و آزمایش
را نخواهد داشت.
اساس آزمایشهای علمی بر قوانین بنیادینی استوار که از پیش حاضر است
برای اینکه بر اساس آنها واقعیت هایی گلچین میشوند که به عنوان تحقق نظریه معینی
در پاسخ به یک مسئله، مورد استفاده قرار میگیرند. تا اینجا ما با یک فرآیند ظاهراً
اجتناب ناپذیر علمی مواجه هستیم. اما مشکل اینست که از طریق نوعی تقلیل مذهبی،
آزمایشهای علمی تبدیل به معبد امر واقع یا چیستی واقعیت میگردند.
بدین گونه، همانطور که هایدگر میگوید: «علم نظریه واقعیت
است.» یک مشاهده یا گزارش تجربی «در وجه ضروری
رخدادش essentialاز مشاهده ای که متعلق به علم به عنوان تحقیق است، متفاوت است.»
برای اینکه آزمایش علمی نیاز به یک قاعده از پیش مستقر شده، قانونی در نظرگرفته، و پس چهارچوبی نهادی و تجربی،
از محاسبه پذیری و محاسبه، دارد. «چیدن یک آزمایش علمی یعنی شرایطی را نشان دادن یا
درک کردن که تحت آن شرایط یک سری حرکت های مشخصی بتواند در پیشرفت ضروریش پیگیری
شود، به این معنی که از پیش با محاسبه قابل کنترل باشد.» برای اینکه چنین آزمایشی
بیان یک قانون فرا افکنده projected شده است، این آزمایش هم ملاکی و هم حدودی برای نتایج ممکنش دارد.
این البته امکان اندازه گیری است. هایدگر تأکید می کند که اندازه گیری آزمایشی جزء
ضروری خود تجربه نیست. مشاهده علمی که از طریق آزمایش خود را ارائه میدهد مظهر خود
تجربه نیست، چه تجربه شخصی و چه عمومی. برای هایدگر «فقط چون فیزیک جدید فیزیکی
است که مبتنی بر ریاضی است، پس میتواند قابل آزمایش باشد.»
در این زمینه است که هایدگر ماکس پلانک،
فیزیکدان کوانتم فیزیک، را نقل قول می کند که «واقعیت چیزی است که قابل اندازه
گیری است.»
طبق تئوری اشباع من، این افراط در تعمیم
که نوعی تمام گرایی است به پوچ گرایی منفعل و فعال منجر میشود. در شکل منفعلش فرد
حس می کند که واقعیت از نظم مکانیکی اجزاء تشکیل شده است تا عالِم فیزیکدان بتواند
آن را بسنجد و قوانینش را کشف کند. فرد حس می کند که خودش و وجودش تحت این واقعیت
زیر مجموعه مرگ و ماده مرده است و تمام تجاربی را که نتواند اندازه گیری کند غیر
واقعی هستند. در شکل نیهلیسم فعالش، در چهارچوب سازیهای قانونمند تکنولوژیک،
واقعیتِ طبیعت تبدیل میشود به منابعی برای استفاده بشر. درخت ها چوب دیده میشوند و
جنگل ها از درختها خالی میشوند. حیوانات گوشت دیده میشوند و به نحو بیرحمانه ای در
کارخانه های حیوانات کشتار میشوند. و انسانها هم به شکل ماشین کار ویا ربات و
کامپیوتر دیده میشوند. و از نظر معنوی هم خدای آنان، اگر به خدایی معتقدند، در
خدمت بهره وری و تسلط بر زمین است. به قول یونگر:
«نیهلیسم، عصر حواریون بدون امر است، جایی که احزاب سیاسی در خدا سازی شرکت می
کنند. و هرچه را که به داکترین و اهداف در حال تغییر آنها خدمت کند الهی می
نامند.» برای
بسیاری از بی دینان و افراد سکولار این تقلیل گرایی خودش را با روی آوردن به روش و
تخصص و با جوش دادن نظم تکنیکی و فقدان احساس اخلاقی خود نشان می دهد. این نمودارِ
رُبات است. در غرب این اکنون یک کلیشه است که انسان کامپیوتری بیش نیست. این عجیب
نیست که بسیاری از دانشجویان من در کلاسهای «تفکر نقادانه» و «مقدمه ای به اخلاق»
باور دارند که ما ماشینی بیش نیستیم و تجاوز و جنایت بر اساس نسبیت فرهنگی می
تواند در فرهنگی جایز شمرده شود. مشابه طرفداران مطلقیت اخلاقی و پوسته شدن تفکر
دینی، آنها مبتلا به تفکر افراطی تمام گرا شده اند و راه برون رفت را نمی دانند،
برای اینکه معلم ها و بزرگتر ها خودشان الگوی بهتری نیستند و راه چاره را نمی
دانند.
یونگر
وجه مشخصه زمانه ما را، که در ظهور ترامپ میتوانیم ببینیم، تبدیل شهروند به کارمند
و کارگر میداند. این از دست دادن تمایز و اصالت ایجاد هنجاری تخت می کند که تحت آن
دولت های هیولایی مانند هیتلر و ترامپ ظهور می کنند. «خودکار سازی تکنیکی technical automation ، انسانیت زدایی dehumanization
، و توتالیتاریانیزم، همه جزیی از یک مجموعه اند: بسیج کامل .total mobilization
در یک کلام، دولت مدرن، اوج نیهلیسم است: سازمانِ بدون اصول و حرکتِ بدون مقصد.»
هایدگر با یونگر موافقت می کند که تصویر «کارگر» یا به قول
هانا آرنت انسان سازنده (homo fabre) نموداری از تسلط تکنو لوژیکال بر دنیاست. در عین حال این مشکل
نیست که ما در این داستان تحمیل فاعل سازندگی یا سوبژه را به زمین و حتی در برگشت
به خود انسان ببینیم (مانند کار مزدی یا بردگی مزد و یا آنچه که فوکو بایوپالیتکس biopolitics نئولیبرالیزم
می نامد، جایی که خود بافت زندگی موضوع عمل و مهندسی سیاسی-اجتماعی است: مثلا Jeremy Bentham’s Panopticon
یا genome project
یا genetic engineering
یا cloning). هایدگر به تیتر
دوم کتاب «کارگر» یونگر توجه می کند: تسلط و گشتالت Dominance and Gestalt. او نگاه یونگر درباره نیهیلیسم را تمجید می کند
از آنجا که او نشان می دهد که در تصویر انسان مولد و تکنولوژی، نیهیلیسم به وضعیتی
نرمال مبدل شده است. اما با کاربرد زبان یونگر مشکل دارد. «گشتالت» معنای شکل یا
کلّی را می دهد که بیش از جمع جبری اجزاء است. این کاربرد کلمه «شکل» برای تصویر
زمان بی شباهت به کاربر eidos یا شکل افلاطونی و کلمه «ایده» که بر گرفته از eidos است، نیست. اما
این کلمات بار متافیزیکی دارند به این معنا که شکلی را در حالت سکون و ایستا در
نظر میگیرد که به اشیائی که در حال تغییر دائم هستند هویت یا ماهیت یا معنایشان را
می دهد. اگرچه هایدگر به تفاوت انتولوژیک بین هستی و موجودات قائل است، تمام تلاش
او اینست که از جدایی مکانیکی و متافیزیکی وجود و ماهیت و یا سوبژه و ابژه پرهیز
کند. هایدگر معتقد است نیهیلیسم غرب در این متافیزیک خانه دارد. برای اینکه در
بنیان خویش انسان را خالق معنا می داند. پس عجیب نیست که همه مدرنیستها و پست
مدرنیست های خداناباور—از چامسکی تا فوکو— معتقدند که سوبژه یا فرد به زندگی اش معنا می
دهد و اوانجلیستهای مسیحیِ راست، بر اساس پیروزی ثروت، خدایی ساخته اند (Gospel of Prosperity) . این هستی ایستایی که انسان سازنده (homo fabre) در ذهن دارد بی شباهت به این نیست که هستی مُهر
خود را به طریقی مکانیکی بر ماهیت موجودات میزند. نیهیلیسم ایده این فاعل مطلق sovereign subject
است که از طریق تکنولوژی تسلط خویش را بر زمین تحمیل می کند. این جایی است که هستی
و خدا به شکل انسان ریخته شده است و این بت هم اکنون خود انسان است که حال هستی یا
خدا نامیده میشود. اینست که دکتر حکمت به ما در مورد شیطانی که به شکل نوعی از
ایمان ظاهر میشود اخطار می کند.
این مظهر نیهلیسم فعال در «بسیج کامل» در
نظام های توتالیتری که در حد اعلای تکامل تکنولوژیک هستند، در حقیقت باز تاب یک
شکل سازی uniformismتکنولوژیک— با شهرها و بازارها و مجموعه فروشگاه های
مشابه با موبایل ها و کامپیوتر ها و ابزارهای تکنولوژیک که روز به روز عوض میشوند—و تبدیل واقعیت، بنا به هایدگر، به ذخیره آماده
standing reserve برای مصرف است.
«دنیا به یک هم وابستگی عینی تغییر شکل
داده ، قرار داده یا چیده شده است: آماده برای یک فاعل یا سوبژه نمودار
کننده. فکر برانگیز است که ظهور انسان به
عنوان سنجه و نقطه ارجاع (عینیت بازنمودی و ذهنیت مربوط به آن) همچنین عصر یکسان
سازی و تخت کردن انسان است. این "انسان گرایی" خط سیر مدرنیته را برای
هایدگر توصیف می کند: "در امپریالیسم سیاره ای انسان تکنولوژیکی سازمان یافته،
ذهن گرایی انسان به اوج خود میرسد، که از این نقطه به سطح یک شکلی سازمان یافته
نزول کرده و در آنجا خودش را با محکمی مستقر می کند. این یک شکلی مطمئن ترین ابزار
تسلط کامل، یعنی تکنولوژیکال، بر سراسر زمین است.»
جهان چون "ذخیره آماده" در برابر تکنولوژی یک شکل کننده است. این منبع استفاده یا
برای مصرف بلاواسطه یا ذخیره ای برای استفاده در آینده است و همانطور که ما درباره
جهانی شدن و موثر ترین روش توسعه منابع یا ذخایر زمین صحبت می کنیم، این ذخیره،
زمینه ایدئالِ توسعۀ پایدار یا مستدام است.
نظم ریاضی واری که چهارچوب سازی تکنولوژیک
بر واقعیت تحمیل می کند در نهایت امکان این را که واقعیت به نوع دیگری بر ما آشکار
شود از ما می گیرد. راه نجات از این بن بست اینست که علم مدرن و تکنولوژی تنها
معیار واقعیت نباشند. حال که ما در کشوری به سر میبریم که خود کمتر تولید کننده و
بیشتر مصرف کننده تکنولوژی هست، بسیاری فکر می کنند که ما باید نخست یک غول
تکنولوژیک مانند آمریکا یا حداقل کره جنوبی بشویم و بعد درباره مضار پوچ گرایی
تکنولوژیک صحبت کنیم. اما در همه حرفهای من چیزی بر علیه تکنولوژی نیست. آنچه که
من میگویم اینست که از فقدان تکنولوژی به تبعیت کور، و بنابر این به شکلی واکنشی،
به سمت اشباع تکنولوژیک حرکت نکنیم. در جوامع غربی، تکنولوژی خود زندگی، خلق
زندگی، تغییر زندگی، دستکاری زندگی، رویای جاودانگی جسم، و به زباله انداختن زمین
را نشانه رفته است. تکنولوژی مونوپولی بیرحمانه ای بر واقعیت ایجاد کرده و هرگونه
معنویت را به ابَرانسانِ مصرف گرا که خود رباتی بیش نیست تقلیل داده است. وقتی این
خبر را برای هموطنان ایرانی خود میآورم، میبینم که با دلزدگی به من نگاه می کنند و
انگشتانشان را در گوششان فرو می کنند. اما این دقیقا همان رفتاری است که بشر در
طول تاریخ تکرار کرده است: در واکنش از یک اشباع به اشباع دیگری آونگ میشود.
پیشنها من اینست: نه واکنشی نشان دهیم و نه به افراط و اشباع بیفتیم. بعلاوه اینکه
تکنولوژی پدیده ای استوار بر خویش نیست. این ارزشهای انسانی است که موظف است نوع و
گستره تکنولوژی را تصمیم بگیرد.
در انتها بر میگردم به آن سوالی که در
آغاز با آن شروع کردم: زندگی خوب چیست؟ در این شرائط دشوار با گرانی و تحریم ها و
ناثباتی و دلشوره ها، شاید پاسخ به این سوال همان تهیه مواد اولیه زندگی و صلح به
نظر آید. اما من 25 سال در آمریکا زندگی کرده ام. در این جامعۀ به شدت دو قطبی، با
طبقه متوسطی مابین، به نوعی نیهیلیسم در فضا موج می زند. بر طبق تئوری اشباع من،
انسانها به سادگی از یک اشباع به اشباع دیگر نوسان می کنند. به دلیل کوته نظری
عمومی، انسانها که از دیدن دوردست ناتوانند، معمولاً عواقب رفتار و اعتقادات خویش
را نمی بینند. اگر جامعۀ به ظاهر مرفه آمریکا (به ظاهر برای اینکه میلیون ها نفر
هم اکنون در فقر و گرسنگی در آمریکا به سر میبرند) و تکنولوژی مسلط در فضای زندگی
این مردم و بطور کلی در غرب را در نظر بگیرید این شاید قابل فهم نباشد که چرا هرروز بیش از ۱۱۵ نفر بر اثر استفاده بیش از اندازه از مواد مخدر و قرص های تسکین دهنده
درد می میرند. از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۵ ، در صد خودکشی در آمریکا ۳۲ ٪ افزایش یافته
است. این درصد تازه مرگ های ناشی از استفاده بیش از اندازه از مواد مخدر و اپیود را در بر نمی گیرد، که از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۶ ، ۲۱ ٪ افزایش یافته است. این وضعیت آنقدر
وخیم است که دولت ترامپ اعلام وضعیت اضطراری کرده است.
در سال 2014 و2015 در صد مرگ از تزریق بیش از اندازه مواد مخدر آنقدر بالا بود که
آن را با اپیدمی ایدز مقایسه می کنند. و در سال 2015 دراگ اوردوز بیش از همه آمریکایی هایی که در
جنگ ویتنام مردند کشت.
پس جدا از شرائط
اظطراری کنونی که جان را به لب آورده است، بگذارید بپرسیم زندگی خوب چیست؟ بدون شک
سلسله مراتب مزلو و راجرز از شرائط اولیه زندگی خوب هستند.
در این نظریه، نیازهای آدمی در پنج طبقه قرار داده شدهاند که به
ترتیب عبارتند از:
1.
نیازهای زیستی: نیازهای اولیه زندگی اند، یعنی: خوراک، پوشاک،
غریزه جنسی (سکس) و مسکن. تا زمانی که نیازهای اساسی برای فعالیتهای بدن به حد
کافی ارضاء نشدهاند، عمده فعالیتهای شخص احتمالاً در این سطح بوده و بقیه نیازها
انگیزش کمی ایجاد خواهد کرد؛
2.
نیازهای امنیتی : نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی
و عدم محرومیت از آزادی فکری.
3.
نیازهای
اجتماعی: یا احساس تعلق و محبت؛ انسان موجودی
اجتماعی است و هنگامی که نیازهای اجتماعی اوج میگیرد، آدمی برای روابط معنیدار
با دیگران، سخت میکوشد؛
4.
احترام: این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که
توسط دیگران برای فرد حاصل میشود. اگر آدمیان نتوانند نیاز خود به احترام را از
طریق رفتار سازنده برآورند، در این حالت ممکن است فرد برای ارضای نیاز جلب توجه و
مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شود؛
5.
خودشکوفایی و خودانگیزشی: یعنی شکوفا کردن
تمامی استعدادهای پنهان آدمی؛ حال این استعدادها هر چه میخواهد باشد. همانطور که
مزلو بیان میدارد: «آنچه انسان میتواند باشد، باید بشود.»
اگرچه ارضاء این سلسله نیازهای اساسی بخش
مهمی از شادکامی زندگی انسان را تشکیل می دهد، اما ادعای من اینست که منحصر کردن
شادکامی انسانی به این لیست همان درک غلط از شاکله گشوده انسانی است. هایدگر تفکر
فلسفی و شاعرانه را مقابل تفکر محاسبه گر یا تکنولوژیک قرار می دهد و آن را در مقابل
تفکر تسلط جو تکنولوژیک، که دائماً در پی جوابهای موثر و قطعی است، تفکری آهسته و پذیرا
به هستی می بیند که در پی جواب فوتی نیست. «تفکر معطوف به معنا دنبال یک جواب
منفرد نیست.»
حال تصور کنید که موجودی غیر زمینی و
توانمند به شما بگوید که شما دو اختیار دارید:
به شما بهترین خانه ها و پوشاک ها و خانه
ها، لذت جنسی و مهر و محبت و احترام و بر ترین تکنولوژی ها و عمر طولانی بر زمین عطا
میشود، اما شما هیچوقت وجد تجربه اتصال به سر منشاء وجود را تجربه نخواهید کرد.
یا به شما خانه ای ساده و رنج و شادی
متعارف و استفاده موثر، اما حد اقل، از تکنولوژی برای احترام به زمین و زندگی
خواهیم داد. و اگر سالها و با استغناء و سخت کوشی راه دشواری را طی کنی، در انتها
وجدی را تجربه خواهی که به تمام زندگیت معنا خواهد داد.
کدام راه را انتخاب خواهی کرد؟
این مرا یاد گفتگوی مرگ با شاهزاده ای در اوپانیشاد می
اندازد. شاهزاده از او راز زندگی را میپرسد. مرگ میگوید هرچه که دوست داری، خانه
ها و پول و تجمل و لذت جنسی و عمر طولانی از من بخواه، اما راز زندگی را از من
نپرس. شاهزاده میگوید: "تو، مرگ، پایان همه اینها هستی. چه حاصل
داشتن همه اینها وقتی که تو در چشم اندازی." مرگ پاسخ می دهد:
«راهِ وجد وجود دارد و راه لذت. هر دو روح
را جذب می کنند. هر که اولین را انتخاب کند به خوبی می رسد. هرکه راه لذت را
انتخاب کند به انتهای راه نمی رسد... راه حکمت هست و راه جهل. آنها از هم دورند و
به نتایج متفاوت می رسند. تو، نیکیکِتاس، دنباله رو راه حکمت هستی: لذت های بسیار تو
را وسوسه نمی کنند. مستقر در میان جهل، فکر می کنند خردمندند و فرهیخته، احمقند
آنان که از اینجا به آنجا در بی تابیِ دائمند، مانند کوری که کور دیگری را میبرد.
آن روح مینوی حتی از طریق دانش بدست نخواهد آمد، مگر اینکه راه های پلید رها شوند،
و در حسهایت آرامش، در ذهنت تمرکز، و در قلبت صلح بوجود آید.»
The frame of scientific experiment is based on fundamental laws
laid down in order to adduce the fact that either verify and confirm the law or
deny its confirmation. To this extent,
it might seem inevitable, but then the problem is that through a kind of
religious reductionism, scientific experiments become the temple of the Real or
what the Real is. (Heidegger’s
Philosophy of Science and the Critique of Calculation, by Babette E. Babich)
“Science is the theory of the real” (VA, 42/157). An empirical report or observation or
experience “remains essentially different from the observation that belongs to
science as research” (H, 81/121). For
the experiment requires a pre-established rule, a stipulated law, and hence the
very institutional and empirical framework, of calculability and calculation:
“to set up experiment means to represent or conceive [vorstellen] the
conditions under which a specific series of motions can be made susceptible of
being followed in its necessary progression, i.e., of being controlled in
advance by calculation” (H, 81/121).
Because such an experiment is the expression of a projected law, one has
both a criterion for and a limitation on possible results. This is, of course, the very possibility of
measurement. Heidegger will emphasize
that experimental measurement is essentially not a matter of experience per
se. The scientific observation made
through experiment is not a matter of experience, be it personal or
common. For Heidegger, it is “only
because modern physics is a physics that is essentially mathematical that it
can be experimental” (H, 80/121). (Heidegger’s
Philosophy of Science and the Critique of Calculation, by Babette E. Babich,
p.170)
It
is an age of “apostles without mandates,” where
“political parties participate in the apotheosis. And whatever
serves their doctrines and their changing goals becomes divine”– politics and
science, in short, emerge as “ersatz religions.” (Gatherings: The Heidegger
Circle Annual, 6. Heidegger and Jünger: Nihilism and The Fate of Europe,
p.73-74)
“Technological
automation, dehumanization, and totalitarianism are of a piece: “total
mobilization.” The modern state is in short the apex of nihilism: organization
without principle and motion without goal.” p.74
The world is thus transformed into an objective correlate, set or
posed as such: “ready” for a representing subject. Intriguingly, the same insurgence of the
human as measure and reference point (objective representation and subjective
relevance) is also the era of increasingly leveled uniformity. This humanism describes the trajectory of
modernity for Heidegger: “In the planetary imperialism of technologically
organized man, the subjectivism of man attains its acme, from which point it
will descend to the level of organized uniformity and there firmly establish
itself. This uniformity becomes the
surest instrument of the total, i.e., technological, rule over the earth.” (H, 11/152-53).
Standing reserve encompasses either immediate or reserved use and
this last represents nothing less than the ideal of sustainable development as
we talk about globalization and the most efficient development of the resources
or reserves of the earth. (p.176)
https://www.drugabuse.gov/drugs-abuse/opioids/opioid-overdose-crisis
Sense-directed reflection (Besinnung), is not looking for a
singular answer.
Death: There is the path of joy, and
there is the path of pleasure. Both attract the soul. Who follows the first
comes to good; who follows pleasure reaches not the End… There is the path of
wisdom and the path of ignorance. They are far apart and ends to different
ends. You are, Nachiketas, a follower of the path of wisdom: many pleasures
tempt you not. Abiding in the midst of ignorance, thinking themselves wise and
learned, fools go aimlessly hither and thither, like blind led by the blind….
Not even through deep knowledge can the Atman [the divine self within] be
reached, unless evil ways are abandoned, and there is rest in the senses,
concentration in the mind and peace in one’s heart.”