Monday, November 13, 2017


تاملی بر خودکشی دو دختر نوسال ایرانی


ما یک «خودکشی» نداریم. خودکشی ها داریمدر جمع.  بعضی خودکشی ها ناگزیر به نظر می رسند، مثل شرایط غیر قابل تحمل بیماری یا روان پریشی.  اما خود کشی این دو دختر نو جوان از چه مقوله ای است؟ 

قصد من تحلیل روانی این دو جوان نیست، بلکه تحلیلی فلسفی خودکشی آنها است.  ویدئوی خداحافظی را «ع» (= دختر عینکی که بعد از پریدن مرد) با سلام به همه و به همه آن هایی که از «گه خوردن خودشان پشیمان اند» شروع می کند.  پس به نظر می رسد این خودکشی نوعی انتقام است. آنها در رویای خویش می بینند که عشاق بی وفایشان برای دست رد به سینه آنان زدن پشیمان اند.  آنها دارند از عشق های یک طرفه، بر اساس قول دختر دوم، انتقام می گیرند (بیایید دختر دوم را «نه-ع»، یعنی دختری که عینکی نیست، بنامیم).  اما به نظر نمی آید که آنقدر آشفته اند که خود را بکشند.  سوال اساسی در باره این خود کشی اینست که جوانان دیگر ممکن است در عشقهای شکست خورده بسیار وارد شوند و با عواقب بدتر، اما معمولا خود را نمی کشند.  پس، پشت این خودکشی چه خفته است؟ 

چیزی که در ویدئوی خداحافظی این دو نو جوان فاحش است، نه فقط شکست عاطفی، بلکه قطع ارتباط عاطفی است.  آنها از خود کشی خودشان پشیمان نخواهند بود.  «ع» هیچ احساس خشم و دل زدگی ای نشان نمی دهد و می گوید دلش برای همه تنگ خواهد شد و صمیمانه خوشبختی همه را آرزو میکند. «نه-ع» نگران مادر حامله اش است. «ع» فکر برادرش است که پس از او بی خواهر خواهد شد. اما هیچکدام آنقدر مقید نیستند که به خاطر این روابط عاطفی خود را نکشند.  بیهودگی مرگشان خود را در بی تفاوتی شان  به وابستگی عاطفی و خود زندگی نشان میدهد.  آنها سوگوار به نظر نمی رسند، نه حتی انتقام جو، بلکه از فکر مرگ هیجان زده اند.  این موضوع آنقدر هیجان برایشان دارد که جایی برای رابطه عاطفی با خانواده و یا حتی عشق به خود زندگی باقی نمی گذارد.  چرا این دو جوان با موضوع مرگ چنین بازی می کنند؟

اگر چه به نظر می رسد که لا ادریند، اما در رویا خود را شبحی زنده می دانند که همچنان زنده است. «نه-ع» می پرسد: بالاخره کجا میریم: بهشت، جهنم، برزخ؟  و «ع» می گوید: وقتی مردیم به شما خواهیم گفت.  چطور؟ به خوابتان خواهیم آمد. در انتها «ع» به خانواده و دوستان آرامش خاطر می دهد که غصه آنها را نخورند برای اینکه جایشان خیلی هم خوب است.  و در جای دیگر می خواهد سیاه بپوشند، ولی گریه نکنند و گرنه به خوابشان می آید و عذابشان می دهد.  اگرچه اعتقاد راسخی به هیچ چیز ندارند، اما در تخیل، احساس قدرتی ماوراءطبیعه می کنند. و فقط مرگ این قدرت را به آنان اعطاء خواهد کرد. 

سوال اینست که آیا این اعتقاد به داشتن قدرتی ما بعدالطبیعه بعد از مرگ آنقدر عمیق است که بتواند شوق به زندگی و وابستگی عاطفی به خانواده را نفی کند؟

  به نظر می آید آنها حاضرند امکان یک قدرت خیالی را جدی بگیرند، برای اینکه از خود زندگی منفصل شده اند.

مسئله، عمق این انفصال است، وگرنه نو جوانان همیشه احساس لذت خاصی از رویا بافی و بخصوص خیال بافی عاشقانه می کنند. اما همه آنها خود را نمیکشند.  گسست از زندگی باید به درجه معینی برسد تا خیال شبح خویش ناظر بر دوستانی که به گورستان می آیند، و یا سفر به خواب عشاق بی وفا و عذاب آنها، به فرد جرئت کافی بدهد که خود را بکشد.  سوال اینست: چرا این جوانان تا این حد از زندگی گسیخته هستند؟

چیزی که مرگ آنان را وحشتناک می کند، بیهودگی عمیقی است که در عمق لبخند های بی تزویر آنان خفته است.  آنها به سادگی دل از زندگی کنده اند. انگار برای مردن به تلاش و توجیهی نیاز ندارند.
پوچ گرایی به عنوان بیگانگی با زندگی و کائنات در چندین شکل خودش را نشان میدهد:

۱. در شکل تحجّر مذهبی اش، زندگی در همه مظاهرش تبدیل به رطوبت چندش انگیز پلشتی میشود. شیطان ترس از آخرت را برایشان چنان خود خواهانه هول انگیز کرده است که زندگی این دنیا را مانند مانویان و گنوسیست ها شر می بینند و ارتباط خویش را با درخت و پرنده و حشره و حیوان و انسان قطع می کنند که زودتر به بهشت برسند. اما فراموش می کنند که راه بهشت از عشق و خدمت به زمین و زندگی در این دنیا می گذرد.  وجود برای این پوچ گرایی هسته خشکیده منقطعی از کائنات است.  این پوچ گرایی پر از احساس حقانیت و قضاوت غامض است.  سلطه جو و سرکوبگر است.  به ظاهر نگران آخرت است و تشویش خدا را دارد، اما در باطن احساس همدردی و همدلی را از دست داده و نمیتواند به گنهکار و خاطی از در رحمت و محبت نگاه کند. روشش حذف و قتل و سرکوب است، نه وارد شدن به قلوب مردم گمراه و زخم خورده از در گذشت و محبت. این نوعی پوچ گرایی پلید است، برای اینکه به نام خدا زندگی را نفی می کند.  همانطور که هگل گفت: «پلیدی در نگاهی خانه دارد که همه چیز را در اطرافش پلید می بیند.» این پوچ گرایی  مردم را به عکس العملی افراطی بر علیه مذهب و به پوچ گرایی های نوع دوم و سوم می کشاند.

۲. نوع دوم، نوع سکولار پوچ گرایی است، که حاکی از احساس بی کسی و بیچارگی وجودشناختی است. در این شکلِ آشکارِ پوچ گرایی، همانطور که نیچه پیش بینی کرد، با مرگ خدا برای فرد، کهکشان و حقیقت هم مرده است. فرد حس می کند که دنیا به وجودش بی اعتنا و حتی دشمن خوست. مسئله اصلی همان تکرار سیزیفی کامو ست (Camus’ Sysiyphus)، که فرد باید تلاشی تکراری و بی مقصود را دنبال کند و خودش را راضی کند که خودِ این تلاش، هرچه که هست، لذتبخش و مصداق خوشبختی است. به عنوان کسی که این نوع پوچ گرایی ظریف تر را زیسته است، باید بگویم که رنگ شادی این پوچ گرایی بوی استیصالِ بیچارگی را میدهد.  ممکن است پوچ گرایان برای این احساس دلائل مختلفی داشته باشند. اما هیچ دلیل عقلانی نمی تواند بر این احساس مسلط جدایی و انفصال غلبه کند که معمولا خودش را به نوعی بی رمقی و افسردگی ملایم تا شدید نشان می دهد.

 ۳. متداول ترین نوع پوچ گرایی، پوچ گرایی نزدیک بین است. این پوچ گرایی در پی شادی است و ان را هم می یابد: در کار، در پول، در سفر، در عشق عاطفی-جنسی، در هنر، موسیقی، ادبیات، نقاشی، در خود شکوفایی، در رشد استعدادها...نه اینکه برای زندگی سالم ما به اینها نیاز نداشته باشیم، اما بر خلاف نیچه که معتقد بود «فقط به عنوان پدیده ای زیبایی شناختی وجود و دنیا قابل توجیه اند.» (تولد تراژدی)، هیچ تحقق قوای فردی و هیچ لذت، قدرت، یا منظر زیبایی شناختی ای علاج درمان پوچ گرایی نیست.  لذت گرایی و تحقق قوای فرد، تفسیر مسلط آمال زندگی از قرن ۱۹ تا به حال است: مارکس جوهرِ هستیِ نوعِ انسان  (species-being)را این تحقق قوا (self-actualization) در شرایطی آزاد و به دور از استثمار می بیند.  نیچه این سرمستی را در ابراز اراده معطوف به قدرت فرد  (will-to-power) می بیند که  به قول اخوان ثالث، آنچه او در می نویسد، راه؛ و آنچه او می گوید، آیین است.  جان استوارت میل اخلاق فایده گرایی (utilitarianism) را که تا امروز سکه رایج جهان است، متداول کرد.  این دیدگاهی لذت گرا (hedonist) است که مانند مارکس مفهوم لذت را به تحقق قوای فرد، و لذت ذهنی و جسمی، تعمیم میدهد.

اینها تحقق قوای فرد را به عنوان آنچه که ارزش ذاتی-درونی دارد در نظر میگیرند.  از این نقطه نظر هدف و معنای زندگی هیچ نیست جز تحقق همین ارزش ذاتی.  درست است که شادی و خوشبختی برای انسان ارزشی ذاتی دارد، اما بستگی دارد «خوشبختی» را چگونه معنا کنیم.  اگر خوشبختی را به عنوان لذت ذهنی و جسمی و تحقق قوای فرد بدانیم، این مانند سلامت و احترام و عشق جنسی-عاطفی شرط لازم شادکامی بشری است، اما به نفسه به زندگی معنا نمی دهد.  این نوع پوچ گرایی مانند ماری که دم خویش را می جود (اوروبوروس (ouroboros، می خواهد خود دلیل خویش باشد و لذت و تحقق قوای خویش را به عنوان معنای زندگی بنیاد کند. 
 
واضح است که این دختران جوان هنوز به مرحله ای نرسیده اند که بتوانند استعداد های خویش را به فعل در آورند.  ارسطو معتقد بود که شکوفا شدن و شادمانی (eudaemonia) یک پروژه در طول عمر فرد است و اساساً نوجوانان نمی توانند شادکام (شکوفا) باشند، چون هنوز در راه اند و به مقصد نرسیده اند. حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که شکوفایی این نوجوانان به دلائل اجتماعی سد شده بود، هنوز این دلیل کافی برای خودکشی نیست، چرا که جوانان بسیاری در شرائط به مراتب دشوارتری زندگی را تحمل کرده اند.  خودکشی این دو دختر نو جوان از بیگانگی عمیق تری حکایت می کند.  گویا آنها اعلام میدارند که هیچ روش زندگی ای نمی تواند شوق زندگی را در آن بر انگیزید.  این نو نهالان افسرده نیستند و  نابهنگام قبل از مرگ شاد به نظر می رسند و شکم سیری غذا خورده اند. به نظر می آید آنها بیشتر به پوچ گرایی نوع دوم و سوم تعلق دارند.

در قلب انسان سرچشمه ای است که از شادی و اشتیاق میجوشد. شرایط اجتماعی در بعضی می تواند این شوق را بکشد، اما نه در همه. برخی شرایط دشوار زندگی را از طریق این شوق تحمل می کنند.  اینست که ما فیلم «طعم گیلاس» کیا رستمی را می فهمیم.  «طعم گیلاس»، بیشتر از حس چشایی یا زیبایی شناسی، شوق به زندگی را حکایت می کند. این شوق را هم نیچه، که معتقد بود اصل وجود بیشتر به اراده معطوف به قدرت گرایش دارد تا لذت گرایی، می فهمد، هم فیلسوف ماتریالیست و علم زده scientism))، و هم اپیکوریان، رواقیون، و مارکسیست ها.  و هم دو دختر نو جوان ما که در آستان خودکشی شور و شوقی ناب را به نمایش می گذارند.  مهم نیست چقدر ما نظریه پردازی کنیم، چنان که من عادت داشتم یأس خویش را در تئوریهای مختلف بپیچم، در تحلیل نهایی این شوق و اشتیاق در انفصالش از هستی، به دو گانگی و شکافی درد آور ختم میشود. به نحله ای سیزیزیفی Sisyphean)) به بن بست بقاء به خاطر بقاء، یا قدرت برای قدرت ختم میشود. اگر نتواند به خدا برسد و سرچشمه این شور به زندگی را در ارتباط لایزالش با هستی و کهکشان و کائنات  ببیند، خود انسان و خود شوق را خدا می کند، همانطور که مارکس و نیچه و سارتر  انسان را خدا کردند، و به شوق به خدا (به اتصال)، چون ماری که دم خویش را می جود (اوروبوروس (ouroboros، با خدا کردن خود شوق، پاسخ می دهند.  اما مهم نیست که چقدر تظاهر به خود مختاری انسان کنیم. مهم نیست که چقدر وجود انسان را که از اصل وابسته است، خدایی خود کفا بنامیم، شوق انسان هرگز نمی تواند بنیاد و مسبب خویش باشد. و به همین دلیل این خدا کردن خویش به دیوانگی و لذت گرایی و پوچی و نسبی گرایی اخلاقی ختم میشود.

در مورد این دختران نو جوان، این انفصال وجودشناختی به توهم قدرت ماوراء طبیعی ای ختم میشود که مانند اوروبوروس سر و ته ندارد. در بهشت و جهنم و برزخ این نو جوانان، و در دنیای ماوراءطبیعه ای که چون شبحی معصوم در آن سر گردانند، خدایی نیست.  شاید به خاطر این که بسیاری که به نام خدا صحبت می کنند، بسیاری از منافذ زندگی را مسدود کرده اند.
حقیقت تلخ اینست که این دختران جوان جوابی از هیچ سویی نمی گیرند.  نه از مروجان معنویت، که بهترین ابزار شیطان برای بیگانگی جوانان از وجود و قطع رابطه شان با راز هستی اینست که سالمندانی که حق به جانب و با خشم حرف می زنند، گنهکاران و گمشدگان را توبیخ و تنبیه و تحقیر و طرد کنند تا آنها از «گه خوردن خود پشیمان شوند». یادمان باشد که اولین جمله ای که «ع» پس از سلام گفت همین بود. 

و نه از مدرنیته و فاعل خودمختارش، از انسان گرایی ای که در ذات خویش پوچ و متناقض است، برای اینکه این انسانِ خدای گونه مولودِ تصادفیِ حرکت اتمها و انتخاب طبیعی و جهش ژن های نا آگاه ولی خود خواه است.  این بت کاذب زیر مجموعه مرگ است.  و نه از لذت گرایی و زیبایی شناسیِ وجودِ aesthetic of existence)) پسا مدرنیسم: پس چرا نباید مرد؟که «مردن در این زندگی، هرگز چیز تازه ای نبوده است، اما تازگی در زیستن نیز نیست.» [مایاکفسکی]


No comments:

Post a Comment