Saturday, December 9, 2017


«معنای زندگی
تجربه حضور توست»

«حمد تو را می گویم»
اما افکارم جای دیگری است. 
در فکر خاطره تلخ
یا یاد دوست دیروز
در فکر فرجام فرزند رنجدیده
و مشغله آشوب انتظار.
حمد تو را می گویم
اما دریچه ای به حیطه تو باز نمی شود
اما خلوص قلب را به تو باز نمی کنم.


از من تو می خواهی
که قدم بسیطی بر دارم
--که تو سخاوتمندی--
فقط به سادگی
به یاد تو باشم
وقتی نام تو را می آورم.


--و آنگاه حضور تو را در خویش و در مقابلم احساس می کنم
و تو آبشار نور را در قلب و سر من باز خواهی کرد
و تو مرا در تحولی به تمامی
وارد دنیایی دیگر خواهی کرد.


اما این شرط ساده تو چه سخت است
وقتی که یادی از تو ندارم.
کی بود که آخرین بار تو را دیدم؟
خاطره ام چیست از حس تو؟
با باور تو چه تارهایی در ساز وجود من نواخته می شود؟
به من می گویی که به «یاد» «تو» باشمتا در جذبه دنیای تو غرق شوم
تا تشعشع پاکی روحم را صیقل دهد
تا از خشم و یأس و اندوه رهایی یابم.


چگونه خالصانه تورا عاشقانه ستایش کنم
اگر مضطربم و می پرسم خدایا آیا این سهم من بود؟
چگونه اگر در رنجم
-همسرم، فرزندم، مردم، خودم از درد جسم و جان به خود می پیچند-
تو را مسبب ندانم؟
چگونه حمد تو گویم وقتی گله دارم؟
چگونه در حیطه پاکی تو وارد شوم وقتی در زیر لایه های اعتقادم شکی است؟
که یاد تو نازک شده است
که بخت من و او تاریک شد ه است
که به نام تو کشتار شده است
چگونه گشتالت روح من، شکلِ کلیِ وجود من تغییر کند
وقتی یکپارچه و متمرکز در ستایش تو نمی توانم ایستاد؟

و تو می گویی:

این راز اوست
و وقتی به این راز باز شوی
اضطرابت محو می شود

یخهای های انفصال خوبی و خدا و پاکی
ذوب میشوند

و آنان که به نام او کشتار و ستم می کنند
رسوا می شوند

و نگاهت به بختت روشن می شود
و رنج را در آغوش می گیری و شیرین می شود.

بفهم، به یمن خرد و تجربه و قلب خویش
که هیچ راه دیگری جز او نیست.

و آیا این دلیل خلق جهان نیست؟
تا تو آگاهانه به معرفت بودن او عاشق شوی؟

که هر راه ممکن را بروی 
و به بن بست دیدار او نائل شوی؟
که تو را آزاد خلق کرد، 
تا در ورطه وسوسه و شک غرق شوی؟
و به حفره درون وجود خویش آگه شوی؟
که هیچ چیز راضیت نخواهد کرد جز او؟
که به علم و شهود و تجربه به یقین بدانی که او آغاز و پایان است؟
که چنان در تأمل وجود او غرقه شوی
که حتی اگر تار و پودت را از هم بگسلم
شکی در عدالت او نداشته باشی؟

تو را در راه دشخوار تجربه گذاشت
که فراموشش کنی.
که در پی خدایان نام و ننگ و پول و جاه و لذت روی
که انسان و عدالتش را به جای او بپرستی
که به خویش آگاه شوی.
و آیات او را در بودن خویش
-افق نگاهی خم شده بر اعمال خویش-
در یابی
و معجزه عجز و اعجاب را تجربه کنی
و نام او را بخوانی
در درد و یأس.
و انزجار از اشباع جاه و مال
و دیدگاههای متعدد متفنن را
حس کنی
تا به چشم خویش ببینی
و به گوش خویش بشنوی
ندای او را.

و معجزه بودن را لمس کنی
آنگاه که به تمامی روی به او آوردی
و سد گلایه را شکستی
و خویشتن و هنجار زمانه ای را که به سکوت نشستی
عامل رنج خویش دیدی
و به حکمت او ایمان آوردی.

آنگاه که اجزای بدنت اهسته آهسته کند و نابود می شوند
وقتی بیمار و پیر و رنجور می شوی
وقتی در عذاب کاهش می یابی
وقتی دوست و همسر و فرزندانت را از دست می دهی،
این چنین بر نفْسِ آرزومند خویش دریغ خوری
از خود محوری خویش عاصی شوی
و در بطن پوسیدگی و زوال زندگی
به روشنی و در نفْسی مطمئن
روال جاری ابدیت او را ببینی
و شکی در عدل او نداشته باشی
و با نام او آرامش یابی
و به حمد او بایستی.

با دانش و شهود و تجربه
و بی هیچ ایهام و شک
به راز بودن او وصل شوی
و با فروتنی و تسلیم
یاد او را مقدم بر یاد خویش بدانی:
که تو را
فاعلی مستقل خلق کرد
که به هیچ چیز تقلیل پذیر نیستی:
نه اینهمانی به اعضاء بدنت
نه به مولکول ها و اتم ها و ذرات وجودت
نه به نظم و نظام اجتماعیت
و نه به او، که عبد اویی
و نیاز و فنای بالذات
ذوب کثرت نیست
که در تو جذبه عشق را خلق کرد
مفهوم مستقل نیاز به رابطه
که نیازمند آب و هوا و دانه ای
که در ذات خویش
محتاج عشق و بودن با مردمی
و نیازمند عشق اویی.


که تو را به هزار راه کشاند
که بدانی او معلم و ربّ تواست
و تو را دوست دارد
اما به تو نیازی ندارد.
که تو این را در اجزاء وجودت جذب کنی
و به این مقصد مقدر برسی
که تو به عشق او نیاز داری
برای این که از عشق روح خویش
در تو حیات دمید.


و در عمق دل
مانند ایوب  
از او گلایه ای نداشته باشی
و رحمت او را در نَفَس خویش تجربه کنی
و باران آرامشش بر سریر درد تو فروریزد
و مفهوم بودن خویش را در عبادت او در یابی
و با تمرکز بر یاد او
وارد حیطه باران های طلایی جذبه وصل شوی
که وجد وصل
لذت تن نیست
در این سرمستی
زیاده خواهی و شهوت نیست
در این شور
حرص و طمع نیست
در این حس رهایی و نشاط
بغض و غیض و هوس نیست
در این خلسه خوشی
جایی برای خشم و نفرت، حتی از دشمن نیست.

که این نیایش
باران رحمت سعادتی ابدی است
که این تجربه ازلی
نمودار پاکی و خوبی و خداست
وقتی به حمد تو می ایستم
و در نام تو، تو را به یقین تجربه می کنم.

و در بسم الله الرحمان الرحیم
به رَحِم رحمت تو متصل می شوم

و در الحمدالله رب العالمین
نه هدیتی می دهم که هدیتی دریافت می کنم
که تو عامل پایداری جهان و آنِ منی

و در الرحمان الرحیم
دوبار به عدل رحمت تو اذعان می کنم
و روحی را که در من دمیدی حس می کنم

و در مالک یوم الدین
اصل وجود فرا سو رونده تو را درک می کنم

و در ایاک نعبد و ایاک نستعین
خود نیایش را دریافت نعمت می یابم
و اصل وجود درون ماندگار تو را تجربه می کنم

و در اهدنا صراط المستقیم
تاریخ مست تلو تلو خورانه بشر را می بینم

و در صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین
حدیث زندگی خویش را به یاد می آورمو قانون جاذبه خیر و شر

و در باران طلایی جذبه نام تو
شور روح خویش را می شویم
و از خشم و غیظ و حسد و انتقام و یأس و کبر و خود بزرگ بینی و سلطه جویی و سرکوب گری
باز می شوم

به شفقت،
همدلی،
همدردی،
محبت،
عشق،
صلح،
صبر،
صبر،
صبر


و این چنین یخهای انفصال خوبی و خدا و پاکی ذوب می شوند.










No comments:

Post a Comment