چرا ارواح خبیثه در
گوشه دنج خود میمانند؟
اسدالله رحمان زاده
جان کاگ، فیلسوف آمریکایی، در مقاله
ای به عنوان فوق، از برگشتن خود از مسیحیت سخن میگوید، وقتی در بچگی مادرش او را
به کلیسایی برد و او از کشیش آن کلیسا به دلایل مختلف خوشش نیامد. از جمله اینکه کشیش
نتوانست توضیح قانع کننده ای به او در مورد این آیات انجیل بدهد:
«سپس به آن سوی
دریا، به ناحیۀ جِراسیان رفتند. چون عیسی از قایق پیاده شد، مردی که گرفتار روح
پلید بود، از گورستان بیرون آمد و بدو برخورد. آن مرد در گورها بهسر میبرد و
دیگر کسی را توان آن نبود که او را حتی با زنجیر در بند نگاه دارد. زیرا بارها او
را با زنجیر و پابندِ آهنین بسته بودند، امّا زنجیرها را گسیخته و پابندهای آهنین
را شکسته بود. هیچکس را یارای رام کردن او نبود.۵شب و روز در میان گورها و بر تپهها فریاد برمیآورد
و با سنگ خود را زخمی میکرد. چون عیسی را از دور دید، دواندوان آمد و روی بر
زمین نهاده،با صدای بلند فریاد زد: «ای عیسی، پسر خدای متعال، تو را با من چه کار
است؟ تو را به خدا سوگند میدهم که عذابم ندهی!» زیرا عیسی به او گفته بود: «ای
روح پلید، از این مرد بهدرآی!» آنگاه عیسی از او پرسید: «نامت چیست؟» پاسخ داد:
«نامم لِژیون است؛ زیرا بسیاریم.» و به عیسی التماس بسیار کرد که آنها را از آن
ناحیه بیرون نکند.» (انجیل مارک
[مرقس]، ۵:۱-۱۱)
پروفسور کاگ میگوید با شنیدن این
روایت در بچگی وحشت میکند. بعدها آن را به روال بی دینان دیگر نوعی خرافه میپندارد
که برای تحمیق و فریب خلق بافته شده است. اما در زمانی که شروع به آموزش فلسفه می
کند، متوجه میشود برخی از فیلسوف ها به این داستان پرداخته اند. برای مثال
کیرکگارد وضعیت این فرد و شیطان درون او را که او را به خودزنی میکشد و میگوید، «مرا
به خود واگذار و عذاب نده»، با این مقایسه می کند که «بگذار در کثافتی که من هستم،
بمانم!» یا به تعبیر دیگر مرا با بطری مشروب یا مواد مخدر یا تشنگی برای لذت جنسی
و خوردن و تفریح و پارتی ... و حرص پول و کار و مقام و نام ... رها کن، خیلی ممنون!
سوال اینست: چرا فرد نمیخواهد آزاد شود؟ کاگ میگوید این ندای خود ویرانگرِ «مرا به
خود واگذار!» را اول از پدرش شنید، و بعد از بسیاری از دوستان، و سپس از صدایی در
درون خودش که نیمه شب بیدارش می کند.
او از کتاب «مفهوم نگرانی» کیرکگارد
نقل قول می کند که بین «نگرانی» و «ترس» فرق هست. فرد ترسیده موضوعی برای ترسیدن
دارد. مثلاً ترس از بیماری، از حیوانی درنده، ترس از بیکاری، تنهایی...اما موضوع
«نگرانی» چیز خاصی نیست، بلکه خودِ امکانِ ناشناخته، آزادی ناشناخته است. این نگرانی
بیانگر حس بیقراری نامطبوع و گیج کننده آزادی است. «اگر پایم را از
این گوشه امن، از این اعتیاد به لذتی خاص، از این وسواس بی حاصل، از این عذاب خویش
در بدبینی و منفی بافی، از این اعتقاد کور یا ایمان دگماتیک و هضم نشده به این
مکتب و مسلک و مذهب بیرون بگذارم... چه اتفاقی به من خواهد افتاد؟» زندگی آزادی که
عیسی مسیح برای آن جن زده و جن پیشنهاد می کند عین شکنجه است.
کاگ از قول کیرکگارد پیشنهاد می کند
که شیطان زدگی چون حس اسارتی است که میخواهد خود را بر خویش ببندد. او از «آزادی»
وحشت دارد. از کسالت آزاد بودن، از خلأ تنهایی و سکوت دهشت آور آن، باید خود را
دائماً به چیزی مشغول کند، به مشروب، تفنن، موبایل، کار افراطی، شهوت جنسی، شهوت
پول، شهوت نام، شهوت احترام—برای اینکه انسان در ذات خویش یک «فقدان» است. اخوان ثالث
شمه ای از این احساس را در اواخر عمرش در شعر «هیچیم و چیزی کم» خوب انتقال میدهد:[1]
هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهلِ این عالم که میبینید
وز اهلِ عالمهای دیگر هم
یعنی چه پس اهلِ کجا هستیم؟
از عالمِ هیچیم و چیزی کم.
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهلِ این عالم که میبینید
وز اهلِ عالمهای دیگر هم
یعنی چه پس اهلِ کجا هستیم؟
از عالمِ هیچیم و چیزی کم.
[این
شعر اخوان در آخر عمرش مرا یاد خواننده عجیبی به نام لئونارد کوهن Leonard Cohen میاندازد که ترانه هایش مخلوطی از عرفان
یهودی-مسیحی (و حتی زِّن Zen بودایی) و عشق
رمانتیک بود. او چند نغمه زیبا در رابطه با تجربه خدا، و بسیاری در رابطه با عشق
به زن، و چندی هم برای عدالت و درستی خواند. در اواخر عمر، قبل از مرگش، شعری خطاب
به خدا خواند به نام: «تو آنرا تاریک تر میخواستی» و از او گلایه می کند که اینهمه
زجر و قتل عام را دیدی، اما کافی نبود. تو از این تاریک تر میخواستی. یک میلیون
شمع برای کمکی افروختیم که هرگز نیامد. تو
این را تاریک تر می خواستی. پس ما شعله را خاموش کردیم. اخوان در ادامه شعر
میگوید:
«آنگاه دیدم، آن طرفتر از سکُنجِ بام//یک دختر زیباتر از رویای شبنمها//تنها//انگار روح
ِ آبی و آب است//انگار هم بیدار و هم خواب
است//انگار غم در کسوت ِ شادیست//انگار تصویر خدا در بهترین قاب است//انگارها بگذار//بیمار!//او آن «نمیدانی و میدانی» است//او لحظهی فرار جادویی//او جاودانه، جاودانتاب است//محضِ
خلوص و مطلقِ ناب است//از بام پایین آمدیم،
آرام//همراه با مشتی غم و شادی//و با گروهی زخمها و عدهای مرهم//گفتیم بنشینیم//نزدیکِ
سالی مهلتش یک دم//مثلِ ظهورِ اولین پرتو//مثلِ غروبِ آخرین عیسایِ بن مریم//مثل نگاه غمگنانهی ما//مثل بچهی آدم//آنگاه نشستیم و به
خوبیّ خوب فهمیدیم//باز آن چراغ روز و شب
خامش تر از تاریک//هیچیم و چیزی کم.»
اخوان این هیچی را خوب
ترسیم می کند. آن لحظه فرار جادویی از تجربه خلوص محض و مطلق ناب را هم یادآوری می
کند، اما از بام که پایین می آید منطق این «هیچ» بودن را نمیفهمد، یا فی الواقع
«ایمان» را در سرشاری آن تجربه نمیکند. و اینهمه را چون غروب آخرین عیسای بن مریم
می بیند. بدون آنکه بشارت آمدن او را بخواند. اینست که مانند لئونارد کوهن با این
شعر تمام میکند: «باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک//هیچیم و چیزی کم.]
این هیچی را، آن جن زده هم که حفره درونش
را شیطان پر کرده بود، تجربه می کند. در
جنون عشق به یک زن یا مرد این «هیچ» تجربه میشود. در احساس دوستی با بطری مشروب و
مواد مخدر این «هیچ» تجربه میشود—در کسالت، یأس وجودی، در غرق کردن خویش در کار و
پول و نام، در هر تلاشی برای محو کردن خویش، این «هیچ» تجربه میشود.
در شور و شوق به شعر و شاعری و ادبیات و هنر و علم این «هیچ»
سیاهچاله نیروی جاذبه آنست. و در شوق و تعلق به
خداوند، این «هیچ» ما را به عشق او میخواند.
این «هیچِ» درون انسان خودش
را حتی از طریق این سوال بنیادین متافیزیک نشان میدهد: «چرا هستنده ها هستند، به
جای اینکه هیچ نباشد؟» سارتر هستی را چیز نامحدودی از خویش و در خویش سرشار میداند
(in-itself)که «هیچ» (nothing)وارد آن میشود و حدود آگاهی (consciousness=for-itself) انسانی ترسیم میشود. در حقیقت به
خویش آگاه شدن، زاده تأثیر «هیچ» بر هستی است. این شباهتی به تفسیر هایدگر از درک
یونانیان باستان درباره «هستی» و «وجود» دارد. بر اساس تحلیل هایدگر، یونانیها
«هستی» را به معنایی دوگانه، به عنوان «ثبات» و «تداوم» constancy میشناختند: ۱) به معنای «فوسیس=هستی=طبیعت» (phusis)یعنی در-خویش-ایستادن به عنوان برخاستن و
به جلو آمدن. و ۲) اما به نحوی «متداوم» (enduring)و «همواره» و «پایدار» (abiding). «نه-بودن» not-to-be(هیچ؟) از چنین تداوم و ثبات (هستی) بیرون آمده است. «وجود داشتنِ»(existence) یک چیز مشخص بر پس زمینه سرشاری
و تداوم هستی، برای یونانیان، دقیقاً به معنای نه-بودن است[2]. از طرف دیگر، در «هستی و زمان»، هایدگر ظهور
اصیل دازاین Dasein یا انسان را در
مواجهه با هیچی «عالم» یا «ساختار ارجاعی معنا» , (referential structure of significance) در «بودن-در-عالم» او، و در
تجربه «اضطراب وجودی» ممکن میداند.
این «هیچ» در درون انسان،
یکی از شرایط اساسی وجود او را نشان میدهد. ما به آن نیاز نداریم. ما بخشاً آن
هستیم. فهم این «بخشاً» مهم است. این خودِ «نیاز» است که به «هیچ» که بخشاً ماییم
دلالت می کند. اما این «هیچ» در درون ما دلالت بر چیز دیگری هم در ما میکند: عشق – عشق به پدر و مادر و خانواده و همسر و بچه و دوست و غریبه— و به منشأ وجود. ما بخشاً این عشق هم هستیم. آگاهی از این «هیچ»، همانطور که
هایدگر نشان میدهد، یک تجربه ذهنی صرف نیست. بلکه یک تحول وجودی است. من تا ۴۵
سالگی خودم را از طریق کتاب و دانش و علم و استعدادِ سکولار و بی دین، و شور زندگی
و تجربه حدود لذت، میفهمیدم. هایدگر به خوبی نشان میدهد که تا زمانی که فرد از
هنجار جمعی مسلط تبعیت می کند، با وجود اصیل خویش بیگانه است. اما این «آگاهی» از
طریق مواجهه با تجربه «حد مرگ» و با مواجهه با اضطراب «هیچی» عالم میسر میشود. من
این «آگاهی» را، که مقارن و همهنگام با جدا کردن خود از هنجار مسلط اجتماعی بود،
در وجد اصالت فردیت و پیدا کردن خویش در تحقق بالاترین امکان بودنم، که همان فلسفه
بود، پیدا کردم.
حال فکر می کنم چقدر
خداوند مرا — و همه بندگانش را
که مشتاقند—دوست داشته است که نگذاشت
که در هیچکدام از این خیال های خام خانه کنم. یکی از مهمترین درسهای زندگی من، به عنوان یک شاگرد فلسفه، این بوده است که
متوجه شوم چطور ما تجربه خویش و گروه و فرهنگ خویش را تعمیم میدهیم و اینگونه
واقعیت سیال هستی بشر را تحریف می کنیم. وقتی فلسفه های سکولار را میخواندم، چیزی
که بر نقطه کورم میافتاد، این بود که آنها پیش فرض خداناباور خود را به عنوان حد
تجربه بشری تلقی میکردند. حتی هایدگر در مقاله «پدیدار شناسی و الهیات«، فرض خدا
را همراه با همه علوم دقیقه بیرون از حیطه پدیدارشناسی میگزارد، برای اینکه بنا بر
او «خداوند» یک تجربه وجودی واقعی نیست، بلکه آن را الهیات و متون مقدس به نحو
مسلم وضع یا فرض posit
میکنند[3].
پس این عجیب نیست که تجربه
وجودی انسان برای هایدگر دو حالت بیش ندارد: یا حل شده در هنجار اجتماعی است. و یا
به فردیتی میرسد که بالاترین امکان بودنش را در این جهان متحقق می کند. من کاملاً
با این نگرش، که حدود تجربه بشری را چنین تثبیت میکرد، موافق بودم. فقط اتفاقی به
من افتاد: من به این نتیجه رسیدم که این فلسفه ها به پوچی و پس به بن بست میرسند.
من این بن بست را زیستم. در پوست و گوش تجربه کردم. و جراحات آن را بر جسم و روح
خویش دیدم. در حالی که به هیچ دین و متون مقدسی اعتقاد نداشتم، روی به منشأ
هستی کردم و در ترس و شک و لرز او را تجــــربه کردم. خداوند را تجربه کردم که
قدم به قدم مرا به دین و اسلام آورد. او آورد، من مشتاق راهنمایی بودم، اما او
آورد. اگر من به خود وا نهاده شده بودم، هرگز از این چاه بیرون نمیآمدم. او مرا از
خواب خرگوشی بیدار کرد. خدای را سپاس میگزارم که رحمت خودش را شامل حال من کرد.
حال میفهمم که هر وقت
میخواهم تجربه و درک خود را برای همه نوع بشر تعمیم دهم، یادم باشد که اگرچه تجربه
انسانِ درون غار افلاطون متعلق به تجربه نوع بشر است. اگرچه تجربه آنکس که از غار
بیرون رفت و خورشید را دید، تجربه دیگری از نوع بشر است. اما غیر از خداوند، هیچکس
نمیداند که آخرین حد تجربه بشر چیست. مهمتر از همه، این بیداری و برگشتن به
خداوند، و پس تجربه من از منشأ هستی، از آنجا که من به هیچ متن مقدس و دینی اعتقاد
نداشتم، نوعی «وضع و فرض مسلم» موجودی که از تعلق به مذهب خاصی سرچشمه گرفته باشد،
نبود. این همه، حرف هوسرل و هایدگر و دیگر فیلسوف های سکولار در باره محدود کردن
تجربه بشر به «نه-خدا» را ابطال می کند. این تجربه تکان دهنده—که مسئولیت و مأموریت بقیه عمر مرا رقم زد—این حرف هایدگر را نقد میکند که «خداوند» ادیان لزوماً فرض پیشینی موجودی است
که پیش از تحقیق فلسفی و علمی گشوده شده است.[4]
اما پس از این کشف و شهود
در من احساس حسرت و غبن عمیقی بوجود آمد. احساس حسد به آنان که مانند من چنین
گمراه نشده بودند. احساس حسرت از گذراندن بیش از نیمی از عمرم در این خواب خود
پرستی. همه اینها همچنان در دلم چنگ می زند. هر روز از خداوند میخواهم که پاکی مرا
به من برگرداند. بعد، از او پیام آمد که این افراط در حسرت و حسد و غبنِ تو نیز
شیطانی است. در حیرت مانده بودم پس چه کنم. فهمیدم، اما هنوز تماماً به آنجا
نرسیده ام. همانطور که هایدگر میگوید، بشر «نه-هنوز» است: شکرگزاری محض. شکرگزار
باش که خداوند از خواب خوش غرور و لذت و نفس و تئوریهایی که بر ستون های شنی وضع
شده بودند بیدار کرد.
تشویش و اغتشاش فکری-معنوی
ای که در دوره دکترای فلسفه داشتم را در کتاب «خرسی مردی را (تقریباً) خورد: تأملی
فلسفی-معنوی بر زندگیم» در جزئیات خواهم نوشت. این برج بابل وجودی، برای کسی که آن
را نزیسته باشد و متعاقباً از غرق بودن در آن بیرون نیامده باشد، قابل تصور نیست.
وحشتناک اینست که میلیونها نفر در جهان و بخصوص در غرب در این برج بابل، مانند
ماهی ای که از آب بی خبر است، زندگی می کنند. این وحشتی است که در غرب دیدم، وقتی
که از وحشت دیگری که در ناپختگی خویش در شرق دیده بودم، به غرب گریختم.
در این برج بابل وجودی ما با مشکل «مُد
فکری» و انواع گوناگون خرافات مدرن مواجه هستیم: از پرستش شیطان تا توسل و توکل به
«موجودات فضایی»، تا انواع گوناگون شامانیسم، معنویت «عصر جدید»، فلسفه های
عرفانیِ غیر دینی، دین های معوج و غریب، انواع تهی و تحریف شده دینهای ابراهیمی،
بودایی، هندویی، سیدو-مازوکیسم (Sadomasochism خود
آزاری-دیگرآزاری)، و پرستش علم و انواع فلسفه های سکولار که به نحوی دگماتیک،
تجربه و پیش-مفهوم های خود را ملاک «حقیقت» و «پیشرفت» فکر و تجربه بشر میدانستند.
همه اینها تلاش طاقت فرسای وجود انسانی است تا «هیچِ» درونش را پر کند. کسی ممکن
است بگوید مذهب راستین هم همین است. از کجا بدانیم مذاهب یهودی، مسیحی، و اسلام
تلاش دیگری برای پر کردن این «هیچ» نیستند؟ جواب مفصل به این سوال را در مقاله ای
دیگر درباره «اصل خرد» خواهم نوشت. اما جواب مختصر را در ادامه این مقاله خواهید
خواند.
جان کاگ در ادامه مقاله اش میپرسد:
عیسی مسیح چطور آن شیطان زده را نجات داد؟ توجه کنید که مسئله اصلی در این سوال «چگونه»
است. چطور مسیح این شیطان را از جسم معتاد به شیطان که هر دو نمی خواهند یکدیگر را
ترک کنند، و این «هیچ» را با این رنج و خود آزاری پر می کنند، بیرون کرد. او
میگوید: کشیش نتوانست به این سوال پاسخ دهد و او کلیسا را برای همیشه ترک کرد. اما
هنوز میخواهد بداند «چگونه»؟ او مینویسد:
«من در اینجا نمی خواهم رستگاری جن
زده را توضیح دهم. من فقط میخواهم تا آنجا که بشود به دقت مشاهده کنم که این وضعیت
مسخ شیطان زدگی یک مشکل است. در واقع، گمان می برم این مشکل تعداد بسیاری از مردم
باشد. شیطان زدگی آن چیزی را نشان میدهد که متخصصین الهیات به آن «پارادکس مذهبی»
مینامند. اینکه انسان هبوط کرده، این موجود عاجز، غیر ممکن است که بتواند خودش را
با بند کفشش بالا بکشد [یعنی بدون کمک گرفتن خود را نجات دهد.] هر منبع
رستگاری بخشی که در اختیار داریم به احتمال زیاد به همان اندازه خودمان ناشی هستند.
راههای بسیاری است برای اینکه توجه
مان را از این پارادکس منحرف کنیم. و ما خوب واردیم که چطور آنها را بسازیم: فیلم،
الکل، فیس بوک، و تمام مسحور شدن ها و وسواس های زندگی مدرن. اما در نهایت همه
اینها به نحو رقت انگیزی آرامش کمی به ما میدهند.»[5]
کاگ ادامه میدهد که با خود میخواهد عهد کند که
در مقابل با شیطان زدگی، در پی راههای فرار معمول، مانند هر نوع توسل به مواد بی
حس کننده، مانند مشروب و مواد مخدر و کار و موبایل و هر چیز دیگری، نخواهد رفت. او
میخواهد با شیطان درونش چشم در چشم بماند و عذاب را تحمل کند و به چیزی پناه نبرد
و امید دارد که در آن حال بتواند در مورد این سوال فکر کند که چرا آن جن زده که
مسیح نجاتش داد خود زنی میکرد؟ چه نیازی به این اعتیاد به مشروب و مواد مخدر و وسواس
بیمارگونه و سکس و تفریح و نام و مقام و غیبت و غیره است؟ او پاسخی ندارد، جز
اینکه با پناه نیاوردن به ابزارهای فرار معمول، او متوجه خواهد شد که در عذاب خویش
تنها نیست. که او در تجربه این اضطراب درونی تنها نیست.
روشن است که پروفسور کاگ اعتیاد
موحشی را تجربه می کند، چنانکه آنرا با شیطان زدگی مقایسه می کند. او اعتقادی به
خدا و مذاهب ندارد. ایدئولوژی او بی دینی یا نمی دانمی است. هرچند او با «پارادکس
دینی» موافق است که انسان سقوط کرده بدون کمک خاصی قادر نیست خود را از این مسخ
شدگی بیرون بکشد. اما این کمک خاص چیست؟ روانکاوی و روانشناسی های گوناگون ادعا
میکنند که قادر به نجات انسان مسخ شده هستند. اما کاگ پیشنهاد می کند که برای مدتی
با خود درد بنشینید و این اضطراب درونی را که دلیل خاصی برای آن نمیتوانید پیدا کنید
نظاره کنید. او بیش از این پاسخی ندارد. جالب است که در «دوازده قدم» برای ترک
اعتیاد به مشروب و مواد مخدر در سه قدم اول این موضوع تصدیق میشود که فرد با خود
قادر به تفوق بر اعتیاد خویش نیست:
«۱.
ما اقرار کردیم که در برابر اعتیادمان عاجز بودیم و زندگیمان غیرقابل اداره شده
بود.
۲.
ما به این باور رسیدیم که یک نیروی برتر میتواند سلامت عقل را به ما بازگرداند.
۳. ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگیمان را به مراقبت خداوند،
بدانگونه که او را درک میکردیم، بسپاریم».[6]
پس آقای کاگ تلویحاً با مذاهب موافق
است که برای تفوق بر مسخ شدگی شیطانی اعتیاد و خودزنی و انواع بیماریهای روحی، ما
باید به «نیروی برتری» پناه آوریم. در مقابل درد بنشینیم و آن را مشاهده کنیم و
بدانیم که این تنها درد «من» نیست. بلکه حکایت از چیزی عمیق در انسان می کند و آن
احساس نوعی «فقدان» (فقدان عشق، فقدان محبت، فقدان مقصود، فقدان معنا) و «هیچی» وجودی
است. پروفسور کاگ میپرسد: «چطور» عیسی مسیح بر این هبوط به هیچی شیطان زده تفوق
پیدا کرد؟ کشیش نتوانست آن را جواب دهد و او ترک مذهب کرد.
اخیراً دوستان و آشنایان ایرانی در
مورد آقای محمد علی طاهری و روش فرا درمانی، حلقه کیهانی و انرژی درمانی او که به
نوعی جن گیری شباهت دارد صحبت میکردند. دوستانی که در این جلسات شرکت کرده بودند
بر فوق العاده بودن کار ایشان و اثر ملموس و فوتی کارشان در اخراج ویروس های روحی،
ارواح سرگردان و جن ها که در روح فرد خانه میکنند، اشاره میکردند.
من با کار آقای طاهری آشنایی ندارم. یکی از کتابهای ایشان
را مختصراً مطالعه کردم. چند نکات جالب و حتی درست، و بسیاری تفسیرهای یک یا دو
خطی درباره سازوکار کیهان و خداوند دیدم. اما ایشان اساساً قادر به توضیح این نیست
که این شعور و انرژی کیهانی یا خدایی چگونه از طریق او و حلقه او انتقال میابد. او
قادر است آن را نشان دهد، اما نمی تواند توضیح دهد. توضیح او در این خلاصه میشود
که روش فرادرمانی فرد را با آگاهی و انرژی کیهانی مواجه می کند. و این مواجهه
میتواند قدم اولی در راه کمال و رشد اخلاقی فرد باشد. او معتقد است که فردی که
وارد حلقه شعور کیهانی میشود در تجربه این اتصال ویروس های روحی ترکش میکنند. نکته
اینست: ایشان اظهار می کنند و نشان میدهند که کسی که واسطه حلقه این انرژی کیهانی میشود،
نیازمند هیچگونه مقدمات و مناسک و دعا و حتی سعی نیست. فرد هیچ انرژی ای از دست
نمیدهد یا خرج نمیکند، چونکه او فقط واسطه است. من ویدئوی کوتاهی از یکی از جلساتی
که آقای طاهری به اصطلاح جن گیری میکردند دیدم. ایشان میگوید که فرد فقط واسطه است
و چیزی را از دست نمیدهد. درست است. شاید چیزی بدست می آورد و آن اراده معطوف به
قدرت است. از آنجا که ایشان ساز و کار این ارتباط با نیروی کیهانی (که حتی تلفنی و
از راه دور از طریق حلقه عمل می کند) را نمیتواند توضیح دهد، این سوال جای پرسش
دارد که از کجا بدانیم که این حلقه، نیروهای شیطانی و جن ها را وارد نمیکند؟ در
قرآن هم آمده است که در طول تاریخ انسانها از جن ها و شیاطین پیروی کرده اند، که
موجب گمراهی بیشترشان شده است. «وَأَنَّهُ كَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ
الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا. و مردانى از آدميان به مردانى از جن پناه مى بردند و بر سركشى آنها
مى افزودند» (۷۲:۶)
من شکی در وجود انواع گوناگون
نیروهای مرموز در جهان ندارم. از آنجا که هم خود آنها را تجربه کرده ام و هم در
مورد آنها خوانده ام. شمن های مذاهب بومی به اشکال گوناگون این انرژی را به نمایش
می گزارند. مثلاً، در مراسم نوشیدن آیاهواسکا
ayahuasca، شمن ها نیروهای بسیاری را در درون افراد آزاد میکنند که
معمولاً تأثیر درمانگر دارد، هر چند موقت، یا ویرانگر، ندرتاً دائمی. اما حال، در
پاسخ به سوال پروفسور کاگ از آن کشیشش که مسیح چگونه این فرد شیطان زده را آزاد
کرد، من از زبان کشیش این پاسخ مفروض را میدهم. و امید دارم این پاسخی هم به آنها
که از شمن ها و امثال آقای طاهری پیروی میکنند باشد.
کشیش به آن پسر جوان یا پروفسور آینده
خواهد گفت:
هرگز از خودت پرسیدی که چرا مسیح به
جای بر پای داشتن مسیحیت روش جن گیری را ادامه نداد؟ آیا تعجب نمی کنی که او با داشتن
چنین قدرتی چرا آن را بی اهمیت تلقی کرد و از کنار آن گذشت و به جای آن به بالای
کوه رفت و این موعظه را کرد:
«خوشا به حال کسانی که به نیاز روحانی خود آگاهند؛ زیرا
پادشاهی آسمانها به آنان تعلّق دارد. خوشا به حال ماتمدیدگان؛ زیرا تسلّی
خواهند یافت. . . . خوشا به حال آنان که گرسنه و تشنه عدالتند؛ زیرا سیر خواهند
شد. . . . خوشا به حال آنان که به سبب درستکاری آزار دیدهاند؛ زیرا
پادشاهی آسمانها به آنان تعلّق دارد. خوشا به حال شما، وقتی مردم به خاطر من به
شما ناسزا گویند، به شما آزار رسانند . . .
شاد باشید و وجد نمایید.» (متی ۱۳-۵:۱۲)
مسیح انتقال انرژی کیهانی و شفای بیماران را شغل خویش نکرد برای
اینکه او خوب آگاه بود که بشریت بیش از هر چیز به ایمان و تحول درونی، با کار
اخلاقی و معنوی خویش نیاز دارد. ارواح خبیثه و شیاطین در خلل و فرج اخلاقی-معنوی
ما خانه می کنند. میشود آنها را با دم مسیحایی برای یکبار بیرون کرد، اما تا زمانی
که آن شکاف های روحی بازند، ارواح و جن های دیگری وارد خواهند شد. اصلاً از خود
بپرسید چرا خداوند بجای روزه و نماز و مناسک دینی حلقه های کیهانی را راه نیانداخت
که هر کس بتواند با یک عمل خارق العاده روح خویش را پاک کند، و سپس به دعا و نماز
بپردازد؟ چرا تزکیه نفس در پرستش خداوند اصل دین است؟ چرا عمل خیر، کمک به مستمندان، و آزاد کردن برده ها شرط تزکیه
است؟ چرا عیسی مسیح در داستان سامری خوب، به
سوال آن فقیه که پرسید: «چه کنم که وارث حیات جاویدان شوم؟» با خوانش تورات پاسخ
میدهد که : «خداوندْ خدای خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با
تمامی قوّت و با تمامی فکر خود محبت نما؛ و ”همسایهات را همچون خویشتن محبت کن.
(انجیل لوقا، ۱۰:۱۵)؟ چرا نگفت اول باید با انرژی کیهانی ویروس های خبیثه در روح
خویش را پاک کنی و بعد خداوند و همسایه خویش را دوست داشته باشی؟»
حال من پاسخ آن کشیش را شامل اسلام هم می کنم و میپرسم: چرا
خداوند در قرآن مکرراً میگوید «بدی را با نیکی بزدایید»(سوره های ۴۱، ۱۳، ۲۳، ۲۸،
۳)؟ چرا نمیگوید ارواح خبیثه را با انرژی کیهانی من از طریق حلقه از جان خود بیرون
آورید و سپس خوبی کنید؟ چرا در قرآن خداوند دائماً در بر پای داشتن نماز اصرار
دارد؟ چرا روزه؟ چرا کمک به مستمندان؟ چرا حج؟ و چرا در هیچ جای قرآن از نقب زدن
به انرژی کیهانی صحبت نمی کند؟ چرا پیامبر به کار جن گیری نپرداخت؟ بالاخره او که
در ارتباط مستقیم با شعور و انرژی کیهانی بود؟
در پاسخ به دکتر کاگ که پرسید چگونه مسیح
آن ارواح خبیثه را از تن آن مرد بیرون آورد، کشیش میتواند ادامه دهد: اما یادت
باشد که تن مرد جایگاه آن ارواح خبیثه شد. چگونه آن مرد مبتلا به این ویروس ها شد
و به جنون خود زنی افتاد؟ باید به آن مرد توجه کنی. او چه مشکلی داشت؟ اگر بفهمی که
چطور آن مرد در مقابل شیاطین منفعل و ضعیف بود، آنگاه میتوانی بفهمی چطور مسیح در
مقابل آنان قوی و فعال و نفوذ ناپذیر بود و میتوانست آنها را از بدن آن مرد بیرون
بیآورد. یادت باشد که در صحنه دیگری از جن گیری، مسیح چه گفت:
«۱۸ پس عیسی او را نهیب
داده، دیو از وی بیرون شد و در ساعت، آن پسر شفا یافت.
۱۹ امّا شاگردان نزد عیسی
آمده، در خلوت از او پرسیدند، چرا ما نتوانستیم او را بیرون کنیم؟
۲۰ عیسی ایشان را گفت، بهسبب
بیایمانی شما. زیرا هرآینه به شما میگویم، اگر ایمانِ به قدر دانه خردلی میداشتید،
بدین کوه میگفتید از اینجا بدانجا منتقل شو، البتّه منتقل میشد و هیچ امری بر
شما محال نمیبود.
۲۱ لیکن این جنس جز به دعا
و روزه بیرون نمیرود. (انجیل متی ۲۱،۱۸:۱۷)
پس در جواب سوالت، میگویم مسیح با ایمان
آن شیطان زده را درمان کرد. و ایمان پاک کننده است. اما حتی با ایمان مسیح، او
میگوید که بسیاری از این شیطان زدگی ها با دعا و روزه بیرون میروند. پس ایمان شرط
اول است. و اجرای دعا و نماز و روزه، کار خیر و خدمت به مستمندان، ملازمه آنست. در
حقیقت آنکس که ایمان ندارد مستعد دنبال کردن خواهش های نفس خویش است. و آنکس که از
امیال و آرزوهای خویش پیروی میکند، «پرهیز گاری» را از دست میدهد. «پرهیز» نمیکند
از افراط در شهوت و در آرزوی قدرت و مال و نام. این پرهیز نکردن منافذ روح من را
به نیروهای غیر قابل کنترل، که هم از سوی انسانها و هم از سوی شیاطین می آید، باز
کرد. من این دریافت منفعل انرژی را شخصاً تجربه کردم. در بدترین حالت این عدم
کنترل رشته برخی از آرزوها و اعمال فرد را به دست این نیروهای منفی میدهد. و چون
قدرت مقابله با این نیروها را نداشتم، در تلاش برای تفوق ناموفق به آنها به وسواس
غیر قابل کنترل بیمارگونه مبتلا شدم. ایمان سپر نظم روح است. ما انواع نظم های
دیگر مانند رواقیون و اپیکوریان، و کلبی مسلکان، افلاطونیان و نو افلاطونیان پلاتینوس
و غیره داریم. اما هیچکدام جای ایمان واقعی، نه فقط لفظی، به خداوند را نمیگیرد. فقط
در جستن، در شوق یافتن، در پرسش جانسوز که «معنای اینهمه چیست؟»، در هفت کفش
آهنین، و بیشتر، هفتاد کفش آهنین گسیختن در راه یافتن «پروردگار» ما پرورده و
آموخته میشویم. این آن تجربه نوری است که «هیچی» وجود را پر میکند.
من تا وقتی که ایمان نیاورده بودم، مفهوم
این کلمات را نمیفهمیدم و به نظرم کلیشه می آمدند. بعد از سالها مطالعه فلسفه و
ایمان جوان خویش، این کلمات: «پرهیزگار» و «پروردگار» معنای جدیدی برایم یافته اند.
اگر بحث ماهیت و وجود را که برای هزاران سال است در فلسفه جریان دارد در نظر
بگیریم، متوجه خواهیم شد که «پرهیز» و «پرورش» در زمان واقعی میتواند اتفاق بیفتد.
فقط در «زمان» میتواند اتفاق بیفتد. یعنی خدا را در «فکر»، و نه فقط فکر، در
«کلمه»، و نه فقط در کلمه، در «قدم» باید «طلب» کرد، «قدم» برداشتن، «نماز»
خواندن، «روزه» گرفتن، به تهی دستان «خدمت» کردن، «طلب» کردن خداوند، فقط عمل
واقعی در زمان واقعیِ وجود میتواند انسان را پرورش دهد. این شاید معنای خلق کائنات
و زمان و مکان باشد. و گرنه میتوان پرسید: چرا خداوند تمام تجربه وجود تا به نهایت،
جوهر یا ماهیت وجود تا به نهایت را در لحظه به انسان و مخلوقات دیگر نمیدهد. و پس چرا
خداوند زمان را لغو نمیکند؟ در قرآن مکرر آمده است که ما اگر میخواستیم همه را
هدایت میکردیم یا نشانه ای قدرتمند از آسمان میفرستادیم تا همه سر تعظیم خم کنند.
اما مقصود خلق زمان و مکان جهان «آزمایش» انسان است تا آنها که «میخواهند» پرورش
یابند به عنایت خداوند بتوانند پرورش یابند. شاکله فرد، هم مقّدر است و از پیش
داده شده، و هم «باز» است. برای ما که قادر به این نیستیم که «کثرت» و «وحدت»،
«ماهیت» و «وجود» را با هم جمع کنیم، درک این «انفعال فعال» مشکل است. برای اینکه
ما نمیتوانیم بفهمیم که چگونه در دستگاه الهی نیت و وسیله، نتیجه و مصلحت عملی،
خوبی و شر، ضرورت و احتمال، و کثرت و تعلق هر جزء به جزء دیگر، همه در آن واحد با
گفتن یک «باش!»، «به وجود آی!» خداوند به وجود می آیند. امر وجود در زمان و مکان،
امری جدا از خداوند نیست. نه تنها خداوند از طریق تجربه وجود مشخص در زمان، انسان
را پرورش میدهد، بلکه خداوند از طریق متون مقدس و عنایت و رحمت و عقوبت خویش
مستمراً عالم وجود را به سمت هدف نهایی آن پیش میبرد: و هدف اینست که پاکی و نا
پاکی را بفهمیم و خدای پاکی را خود در وجود تجربه کنیم. خداوند میخواهد به بشریت
فرقان بدهد.
زندگی من، آزمون آسیب پذیری بدن-روح من
بود. تا خلل و فرج روح خویش را بشناسم و در نماز و روزه و خدمت به مسکینان آنها را
ترمیم کنم. گاه به نظر میآید که خداوند میخواهد مرا بر علیه شر و ناپاکی واکسینه
کند. اما حال از خود بپرسید اگر خداوند میخواست که در «حلقه کیهانی» شیاطین و شر
را یکباره از بدن-روح همه انسانها بیرون آورد، پس «وجود» برای چه بود؟ انسان بخشاً
آن چیزی است که در وجود در زمان و مکان انجام میدهد. انسان بخشاً عمل اوست.
توان دریافت «نور» ودیعتی است از جانب
خداوند. اما این نور باید «کسب» شود. اینست که در قرآن، خداوند مکرراً یادآوری
میکند که در روز داوری، آنها که چهره شان میدرخشد و نورشان در طرف راست بدنشان به
جلو میتابد، از رستگار شدگانند. در مقابل، آنها که غفلت کرده اند: روی به خداوند
نکردند، نماز نخواندند، زکات ندادند و به مسکینان خدمت نکردند، روزه نگرفتند، و
خود را در لهو و لعب، هوی و هوس، خزعبلات و تفنن و لذت غرق کرده اند، چهره شان
تاریک خواهد بود—از شرم و غبن. توجه کنید: آنها به وجود خود ادامه خواهند
داد، اما بدون نور. این دوزخ است: وجود داشتن بدون نور خداوند. این عذابی
باطنی است. این انضباط عبادت، بندگی خداوند در وجود-عمل، خالق نور است. بدون این
انضباط، در طول سالها دنبال کردن تفکر مادی گرا و انسان محور، انضباط انرژی
جسم-روح من از حیطه کنترل من خارج شد. و پس به سمت هوی و هوس تمایل پیدا کردم و آن
را خدای خویش گرفتم. این مهم نیست که چقدر فرد کتاب بخواند، به موزه ها برود، هنر
و ادبیات را تعقیب کند، «مرکز» وجودی او در «هیچی» خانه دارد و در «هیچی» از هم
میپاشد. «تمرکز» و «توجه» به خداوند، تنها یک تمرین ذهنی یا مراقبه نیست. این توجه،
به جسم-روح فردِ معتقد، انضباط نور را میدهد. در عشق به خداوند—در عمل—یعنی ایثار و نماز و روزه، روح فرد ساختار نور میگیرد و در
این حالت امکان وسوسه شیطان—تا زمانی که یاد و ذکر خداوند هست—و جن زدگی و شیطان زدگی نیست. امکان رشد
بدی نیست. در قرآن آمده است که:
«گذشت پيشه
كن و به [كار] پسنديده فرمان ده و از نادانان رخ برتاب و اگر از شيطان وسوسه اى
به تو رسد به خدا پناه بر زيرا كه او شنواى داناست. در حقيقت كسانى كه [از خدا]
پروا دارند چون وسوسه اى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و
بناگاه بينا شوند. (
۲۰۱-۱۹۹:۱۷)
[1]
هیچیم//هیچیم و چیزی کم//ما نیستیم از اهلِ این عالم که میبینید//وز اهلِ عالمهای دیگر هم//یعنی چه پس اهلِ کجا هستیم؟ //از عالمِ//هیچیم و چیزی کم، گفتم.//غم نیز چون شادی برای خود خدایی،
عالمی دارد//نورِ سیاه و مبهمی دارد//پس زنده باشد مثلِ شادی، غم//ما دوستدار سایههای تیره هم هستیم//و مثل عاشق، مثل پروانه//اهل نمازِ شعله و شبنم//اما//هیچیم و چیزی کم.//رفتم فرازِ
بامِ خانه،//سخت لازم بود//شب بود و مظلم
بود و ظالم بود//آنجا چراغ افروختم، اطراف
روشن شد//و پشهها و سوسکها، بسیار//دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد//کِشتم اسیرِ بیمروت زرده خواهد شد//باغِ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد//خاموش کردم روشنایم را//و پشهها و سوسکها رفتند//غم رفت،
شادی رفت//و هول و حسرت ترکِ من گقتند//و اختران خفتند//آنگاه
دیدم، آن طرفتر از سکُنجِ بام//یک دختر
زیباتر از رویای شبنمها//تنها//انگار روح ِ آبی و آب است//انگار هم بیدار و هم خواب است//انگار غم در کسوت ِ شادیست//انگار تصویر خدا در بهترین قاب است//انگارها بگذار//بیمار!//او آن «نمیدانی و میدانی» است//او لحظهی فرار جادویی//او جاودانه، جاودانتاب است//محضِ
خلوص و مطلقِ ناب است//از بام پایین آمدیم،
آرام//همراه با مشتی غم و شادی//و با گروهی زخمها و عدهای مرهم//گفتیم بنشینیم//نزدیکِ
سالی مهلتش یک دم//مثلِ ظهورِ اولین پرتو//مثلِ غروبِ آخرین عیسایِ بن مریم//مثل نگاه غمگنانهی ما//مثل بچهی آدم//آنگاه نشستیم و به
خوبیّ خوب فهمیدیم//باز آن چراغ روز و شب
خامشتر از تاریک//هیچیم و چیزی کم.
[3] Phenomenology
and Theology, in Pathmarks, Martin
Heidegger, 1999 Cambridge University Press, p.43.
[4] Ibid, p.41. هایدگر این وضع یا فرض کردن خداوند را مقایسه با فرضیه
های علمی میکند که از پیش یک موجودی را برای بررسی تماتیک فرض میگیرند. او میخواهد
نشان دهد که خدای مذاهب بیشتر پدیده ای «انتیک» یا موجود مشخصی است. در حالیکه
«هستی» با هر چیز موجودی (حتی اگر به عنوان «خداوند» وضع و فرض شوند) تفاوت
انتولوژیک دارند. هستی نا متعین است. نه-چیز است. و ادیان خدا را تبدیل به یک
«چیز» کرده اند. او داستان تجربه تاریخ ابراهیمی تا به حال را نادیده میگیرد که
تجربه خداوند، تجربه غیب است.
[5] https://aeon.co/ideas/why-the-demoniac-stayed-in-his-comfortable-corner-of-hell

No comments:
Post a Comment