Wednesday, March 13, 2019



چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم:
من به عبودیت خویش به خدای پاکی شهادت میدهم:
آیا آماده آزمایش و بلا هستی؟
اسدالله رحمان زاده

دیروز فیلمی را میدیدم که دنیایی خیالی را نشان میداد که در آن «سیستم» به افراد نشان میداد که چه همسری برایشان جور و یکتا ست، اما نه آن را که خود آنها گمان میکردند بیش از همه دوست دارند. وقتی اعتراض و سپس شورش میکردند و تلاش به فرار از «سیستم» داشتند، سیستم آنها را به عنوان عاصی محو میکرد. اینگونه فیلمها از سری فیلمهای مسلط در آمریکا و اروپا است که بر انتخاب فردی و شورش بر علیه فرهنگ مسلط اصرار دارند. این بخشی از فرهنگ و فلسفه لیبرال و مقاومت در مقابل «نرمال شدن» normalization غرب است. ایده اینست که فرد بر سیستم ارجحیت دارد. حال فرقی نمی کند که این سیستم اجتماعی یا الاهی است. اگرچه در ساختار سیاسی برساخته انسانها آزادی فردی ضرورت قطعی برای رشد اجتماعی است، اما همانطور که تاریخ مکرراً نشان داده است، موضوع بر سر تعادل است. وقتی این تعادل به هم بخورد، ما یا یک سیستم دیکتاتوری داریم، یا سیستمی که تحت عنوان «آزادی فردی و مالکیت» به نابرابری فاحش اجتماعی منجر میشود. واقعیت تلخ درباره لیبرالیسم، نئولیبرالیسم، لیبرتاریانیسم، و بطور کل توهم فردگرایی افراطی آین رانتی  Ayn Randحاکی از نوعی بیگانگی و از درون تهی شدن معنوی است که به شکل تحریف شده و کاریکاتوری ادامه منطقی و اغراق آمیز روشنگری غرب است: فرد و نیازها و میل و آرزو های او، فرد و عقل خودمختار او ملاک نهایی حقیقت سیاسی، اجتماعی، معنوی است. حال، این فرد بیشتر مواقع از نظر معنوی طبیعت گرا، مادی گرا، بی دین یا ضد دین است. از آنجا که طبیعت مادی و ایدئولوژی سکولار نمیتواند معنویتی قابل اتکا به این فرد ببخشد، این فرد جز فردیت و هوی و هوس و خرد خویش هیچ سنگر معنوی دیگری ندارد، مگر پوچ گرایی. در مقاله «پوچ گرایی چامسکی ای» این نکته را روشن کردم.

اما وقتی رابطه فرد و سیستم الاهی مطرح میشود، سوال این میشود: «چرا فرمانبری بی چون و چرا؟ چرا تسلیم؟ چرا عبد؟ چرا بنده؟» هرکس قرآن را با دقت بخواند برایش روشن میشود که قرآن «آخرین» اخطار خداوند به بشر است و این اخطار مضمون روشن و معینی دارد: تسلیم محض و فرمانبرداری وگرنه انسانهای طاغی و فاسق به عذاب جهنم مبتلا میشوند. قرآن این را به خوبی ترسیم می کند که از حضرت آدم که از امر خداوند تبعیت نکرد، و ابلیس که غره شد و نا فرمانبرداری کرد، تا قوم نوح و موسی و پیامبران دیگر که بر علیه پیغام این پیامبران که آنها را دعوت به کار نیک و پرستش خداوند میکردند شورش کردند، همه به عذاب خداوند مبتلا شدند. مسئله اصلی همه نبوت کار نیک، خویشتن داری و پرهیزکاری، و فرمانبرداری از خداوند استاما یک چیز روشن است: کار نیک بدون پرستش و فرمانبری خداوند ارزشی ندارد. مسئله اطاعت و عبودیت، موضوع محوری ادیان و بخصوص اسلام است. همانطور که قرآن تصریح میکند، خداوند کائنات برای مقصود معینی خلق کرده است. در حقیقت خلقت آسمان و زمین همین آموزش و درک چرایی فرمانبرداری از طریق تجربه زیسته است. آنان که آین آموزش را در این دنیا میفهمند و از امر خداوند تبعیت می کنند، قلبی سلیم را با خود به آخرت میبرند که به نعمت بهشت و بودن در حضور خداوند منجر میشود. آنان که چشم به این آموزش می بیندند و دنبال هوی و هوس خویش میروند و از آرزوها و اوامر عقل خودمختار خویش تبعیت می کنند، نور الاهی را از دست میدهند و به جهنم ختم میشوند. قرآن کریم این را روشن میکند که اول و پایان و نتیجه کار بر خداوند روشن است و همه چیز از پیش در کتاب الاهی نوشته شده است. مقصود خلق آسمان و زمین، و تجربه آزادی اراده در عبودیت یا طغیان برای انسان، اینست که انسان این نور را با تجربه و فهم خویش اکتساب کند. این نور همزمان درک و ناشی از عبودیت خداوند است. و حتی در قرآن، خداوند از منافقان میخواهد به جهنم بروند و کمی نور برای خود پیدا کنند. چرا که مابین بهشت و دوزخ دیواری و «دری» است که باطنش رحمت و ظاهرش عذاب است. یعنی خداوند نشان میدهد که حتی در دوزخ هم امکان رشد و اخذ نور و درک عبودیت خداوند هست، وگرنه لازم نبود که دری بین بهشت و جهنم باشد.

 اما بعد از دیدن فیلم دیشب این سوال در جانم پیچیده بود که چرا «عبد»؟ چرا «برده»؟ چرا نه فرزند، نه مخلوق محبوب؟ چرا پرستش و عبودیت یکی هستند؟ شک به استخوان ایمانم رسیده بود. گاهی این شکها در جایی خفته اند و ناگهان با یک اتفاق یا دیدن یک فیلم بیدار میشوند. ما در هر مسلکی هستیم، شکها را پس می زنیم. هر کس کمی ایمان را چشیده میداند که فرد در مقابل ایمانش جانبدار است. برای اینکه ایمان امنش می کند. اما سالها تدریس «تفکر نقادانه» در کالج به من این درس مهم را داده است که نقد و شک و بحث مخالف شرط رشد است. پس فرد باید این را آویزه جان کند که نه «علیرغم» میلش، بلکه با شوق و میل به نقد و شک گوش کند و صبور و مطمئن باشد که هر نقد و شک ایمان را پربارتر می کند: این درک، خود نشان ایمان به خداوند است که فهم عبودیت امر او بر هر شک و نقد، تفوق عقلی-قلبی خواهد یافت.

پس به شک خویش بال و پر دادم و به خود اجازه دادم که با «خودِ آگاه» خویش به گفتگو بنشینم و شکهایم را با او بحث کنم. نتیجه، نوشته پایین است:

از خودِ آگاه خویش پرسیدم: چرا «عبد»؟ چرا «برده»؟

او گفت: چون باید فرمان بری.

پرسیدم: اگر بخواهم نه از خداوند و نه از شیطان فرمان ببرم، و به آنچه که خرد و قلب من میگوید گوش کنم، چه؟ مانند افرادی که ایمان به خداوند ندارند یا سکولار هستند.

گفت: خرد و قلبی که از خداوند گسسته است در دام نفس و نیهیلیسم و شیطان استسخیف یا لطیف.

گفتم: اما نمی توانم کور کورانه از کسی تبعیت کنم. برای اینکه خداوند مرا آزاد خلق کرده، نه برده.

گفت: به پرنده های آسمان نگاه کن.  آیا میخواهی مانند آنها آزاد باشی؟

گفتم: بله! خدایا! مرا آزاد کن!

گفت: حال به قلب خویش نگاه کن! آیا آزاد است؟

گفتم: نه. در زنگار شهوت و خشم و حسرت و خود بزرگ بینی است.

گفت: و این چه کسی است که عزّت و استقلالی جدا از او میخواهد؟ این چه کسی است که در فکر اینست که میخواهد به بزرگی و قدرت برسد؟ کیست که دائماً سخت میگیرد و از شنیدن دیگران ناتوان است؟ این کیست که دائماً رنجیده میشود و صبور نیست؟ این کیست که در ترس و وهم و وسواس زندگی می کند؟ در بند نام و ننگ و عزت خویش است. این کیست که خود، پرده فاصله ای به دیدن و شنیدن دیگران است؟ این چه کسی است که از نفس خویش، از خویش در رنج است؟ احترامی که نگرفت! شغلی که از دست داد! زندگی را باخته! کسی دوستش ندارد! موضوع بی عدالتی اغراق آمیزی است! این کیست که اگر زلزله شود، فرزندانش و همسرش را فراموش میکند، و اول از همه از خانه بیرون میرود؟ این ترس دائمی از بقا، از دوست داشته نشدن، از طرد شدن، از موضوع سوء تفاهم واقع شدن، از احساس گناه نکرده، از غرق شدن در گناه کرده، چیست؟

گفتم: آری من موضوع وسواس خویشم! من موضوع دائمی فکر خویشم! با نگاهی ثابت به سوراخ های روح خویش می نگرم. بر خود خم شده و منعکس بر نفْس خویش. دائماً میخواهم خود را تحسین انگیز ببینم و چشم به حقیقت وجود خود ببندم. یا بر عکس، وسواس این را پیدا می کنم که خود را همانطور که هستم ببینمو بعد متوجه میشوم که همانطور که هستم، اغراق این خواسته است که خود را همانطور که هستم، ببینم! نَفْس، اغراق است! اغراقِ درد. اغراقِ زخم. اغراقِ تنها شدن! اغراقِ خواستن عزّت و احترام! اغراقِ رنجیدگی و خود کوچک بینی یا خود بزرگ بینی یا گمان آزاد شدن و رهایی-در حالی که تا گلو در بند نَفْس، در گل نفس خویشتن گیرم. اما از مسئله وجود خود میگریزم. یا در مسائل واهی و بازیهای کلامی خود را گم می کنم. اما خداوند را یافتم: حقّ الیقین! چگونه به او نزدیک شوم؟

گفت: آن خویشتنی که از او فرمانبری می کنیموجودی خیالی و تصور متوهمی از خویشتن توست.  تو که نگران نگاه خواستار زنی یا مردی هستی، در حالی که همسرت را دم دست و سرسری میگیری. آرزوی دائمی خواسته شدن! تو که آزرده از هر نگاهی میشوی که بی اعتنا به توست! «منکوبم کرد!». «بر من درشتی کرد!» آنکه در تو میخواهد بنده خداوند نباشد، وجود واقعی ندارد. برساخته میوه درخت ممنوعه است. نگاه ناباوری بر تبخیر ابر وجود خویش است. حقیقت را در پژواک صدایی که محو میشود، میشنود: « پس این من نیستم!» این تمایل وسواسی تو به آرزوهایت، به شهوت و حرص و حسد و ترس از بقا، دیوارهای سست خیالی وجود منیت توست. بعد از سالها بررسی فلسفه هایی که از تئوری بقای داروینی تبعیت می کنند و امر بقا را مهمترین موتور محرکه تلاشهای انسانی و حد رشد بشری میدانند، تو خوب میدانی که این نفس لرزان که خود را اینگونه تعبیر میکند وجود ندارد. تو وجود نداری! تو فقط در بندگی خداوند وجود داری. تو میخواهی فقط بنده خدا نباشی و از او تبعیت کور کورانه نکنی. او هم میخواهد از او تبعیت «کورکورانه» نکنی. بله، تا مرزهای نهایی عقل بروی، معنای این عبودیت را بفهمی و از خود-کوری و عبودیت به نفس خویش بیرون آییو آنگاه در ژرفنای قلب خویش امر قدسی را در یابیو این معنای خلقت و رنج تو در زمین است. خداوند از روح خود در نفس تو دمید. تو سایه گذرایی بیش نیستی. تو هیچ از خود نداری. ماهیت وجود تو نیاز است. نه فقط نیاز به آب و نان و هوا و نور. بلکه نیاز به اینکه بدانی در کجای ریسمان زمانی! تو از بودن خویش در عجبی! تو نمی فهمی چرا هستی، بودن چیست؟

گفتم: آری، ما معمایی به خویشیم. خداوند پاسخ این معماست.

گفت: خود «معما» با تو از آنچه که هستی سخن میگوید. خودِ معما، پاسخ است. فقط یک معما میفهمد عبودیت چیست. فقط یک معما در پی عبودیت های کاذب میرودخویش را و آرزوهای خویش را، طبیعت را، و علم زدگی را معبود خود می بیند. فقط یک معما گم میشود. و هرگز پیدا نمیشود. یا خویش را در خداوند پیدا می کند. اگر فقط بر واقعیت معما بودن خویش مراقبه کنی، معنای عبودیت خویش را میفهمی.

پرسیدم: پس عشق کجاست؟ چرا نه فرزند، چرا نه عاشق؟ چرا برده؟

گفت: رابطه ما با خداوند برابر نیست. حتی رابطه برده و برده دار رابطه دو انسان است. اینست که خداوند از انسانها میخواهد برده ها را آزاد کنند و از برده ها می خواهد خویش را آزاد کنند. اینست که به انسانها گفته است که هیچ قبیله و جنس و ملیت و نژادی بر دیگری برتری ندارد، جز آنکه متّقی است یا خدا-آگاه است. رابطه انسان با نوع های دیگر و حیوانات برابر نیست. انسانها حیوانات را باید دوست داشته باشندمانند شتر صالح. اما رابطه آنها هرگز برابر نیست. در قرآن تصریح شده که همه موجودات زنده، از جمله حیوانات، جامعه ای مانند انسانها هستند و همه آنها به او عبودیت می کنند. اما وقتی شما میدانید که حیواناتی که از آنها نگه داری می کنید و گربه خانگی تان مریض است و باید به دامپزشک برده شود، آن حیوان باید از شما اطاعت کند و نمی تواند بگوید که من نه از تو اطاعت می کنم و نه از شیطان! بلکه تنها از خود اطاعت می کنم! او اینگونه به راه هلاک میرودکه همان خواسته شیطان است. حال، رابطه انسان و خداوند، قابل مقایسه با رابطه هیچ دو موجود دیگری نیست. اگر «منّیت» تو برایش سخت است که خود را عبد خداوند ببیند، یعنی خود را نیازمند و در خدمت خداوند ببیند--که راز بقای جسم و جان او در اطاعت از اوستپس او بنده نفس واهی خویش است. چرا که تو از خود وجودی نداری. عشق، این عبودیت است. معمای وجود تو در این عبودیت به او سرشته شده است.
این فرمان بری و امر او سِّر عشق و از سَر عشق است. «برده» یعنی چه؟ «تعبد» یعنی چه؟

گفتم: یعنی اسیر بودن و از خود اختیاری نداشتن.

پرسید: اختیار داشتن یعنی چه؟

پاسخ دادم: یعنی فرد سالار اراده خویش است و نیرویی بیرونی و بالاجبار آن را تعیین نمی کند.

پرسید: آیا انسانی که به خداوند اعتقاد ندارد سالار اراده خویش است؟

جواب دادم: بر اساس تجربه زیسته و درک من، نه! انسانی که به خداوند اعتقاد نداردیعنی توجه اش به این سو نیست، تصورش از آزادی و سالاری اراده خویش واهی است.

پرسید: چطور؟ بالاخره او تعبد نمی کند. به سوی خداوند نمی چرخد. با او گفتگو نمی کند. او هرچه که دلش بخواهد انجام میدهد. طبق ادعای خودت، او نه از خدا و نه از شیطان تبعیت می کند. مثل چامسکی، راسل، کواین، سارتر، فوکو، مارکس...و بقیه مصلحین و متفکران بی دین.

پاسخ دادم: اما زندگی من چیز دیگری می گوید. من از این متفکرین دنباله روی میکردم. تا سن ۴۵ سالگی من طرفدار فلسفه نیچه و مارکس و فوکو و هایدگر بودم. البته هایدگر متفاوت است و فعلاً او را کنار میگذارم. اما یک چیز برای من مسجل شد: آنها حقایق کوچکی را فهمیدند، اما از حقیقتی بزرگتر چشم پوشی کردند و آن وجود خداوند است. تا آنجا که میتوانستم (تا دوره دکترای فلسفه در یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا که بعد از چرخش روحم، به عنایت الهی، دنبال نکردم) دیدگاه آنها را خواندم، بررسی کردم، و زیستم. پیش-مفهوم، پیش-بصیرت، و پیش-داشت آنها اینست که خدایی نیست. پس دایره توجه آنها خرد و وجود انسانی و محیط زیست را مرکز توجه قرار میدهد. فرقی نمی کند اگر این فرد متفکر، دانشمند، یا فیلسوف، یا رمان نویس است... در هر حالتی او به جهتی غیر از خداوند توجه می کند. حاصل اینست که او یا اساساً معتقد میشود که انسان ماحصل روابط علّی محض، ژنهای موروثی و محیط زیست، یا روابط قدرت و طبقاتی، و یا دانش گفتاری-تاریخی است، یا همه اینها با هم. یعنی اینکه آزادی اراده ای وجود نداردپس فرد «برده» و برساخته عوامل مرده و تصادفی یا قانونمند تاریخی-طبیعی است. از طرف دیگر برخی از متفکرین بی دین، مانند سارتر، چامسکی، و حتی دنیل دنت، فرض میگیرند که انسان خردمند است و پس آزادی انتخاب دارد. اما کمتر کسی امروز معتقد به آزادی نا محدود است. برای اینکه این مستقیماً بر خلاف شهود و تجربه انسانی ما سخن میگوید. ما در زیست سپهر یا بایوسفیر biosphere با غذا و هوا و نور سیم کشی شده ایم. اختیار ما محدود است. و همانطور که چامسکی و فوکو، هر دو، تأکید می کنند، آزادی انسانی تنها بر علیه پس زمینه «محدودیت» معنا پیدا می کند. هگل در فلسفه تاریخ آن را اینگونه بیان می کند: آزادی ضرورت شناخته شده است. اما حتی این نوع تفسیر از آزادی، بدون دیدن «حقیقت» وجود خداوند، به بیراهه میرود. برای اینکه من شهادت میدهم: هم در تفکر و فلسفه، هم در معجزه و عنایت و تنبیه، هم در تجربه نماز و مراقبه بر خداوند، من به یقین او را تجربه کرده ام و می کنمدر اشکال و نحله های گوناگونی که به امید خداوند در زندگینامه ام به تفصیل توضیح خواهم داد. و در موج حضوری غیر قابل توصیف، مکرراً، هر روز، هرگاه که او را ستایش می کنم و از او یاری می خواهم. من شهادت می دهم: این سند است، این مدرک است، این استدلال است، این تحقق پذیری و تکرار آزمایشگاهی است، از سوی فلسفه و فکر و علم، از سوی شهود و تجربه غیر قابل توصیف موج نور در درون خویش وقتی به نماز میایستم و تمرکزم بر اوست، من به حق الیقین شهادت میدهم. این تجربه معجزه آمیز واقعی در درون من رُخ میدهد و پس خصوصی است. اما شما میتوانید آن را باور کنید، یعنی باور کنید که من دروغ نمی گویم و آن را جدی بگیرید و یا باور نکنید یا به آن توجه نکنید.

و این به این معنا نیست من مطهر و پاک و بی گناهم. بر عکس، تا ۴۵ سالگی به راه خطا رفتن شیارهای زخمهای عمیقی را در وجود من بوجود آورده است. پس عصمت به آینه نمی فروشم که لذت جویان و گمراهان نیازمند ترانند. اما او را میجستمعلیرغم طغیان بر علیه اواو را ندا در دادم، آنگاه که تشخیص دادم اینهمه فلسفه و فکر بدون او خانه ای شنی است. پس از روی دانش و عجز و تجربه زیسته او را خواندم و رحمت و عنایت او به داد من رسید. هر روز با طلیعه نور او زخم های خود را میشویماما هنوز در راهم. پس اگر خطایی در من دیدید، بدانید من مظهر وجد دردآور میانبودگی ام. من مابین دوزخ و بهشتم، عصیان و عبودیت، هوی و هوس و آزادگی، پاکی و ناپاکی. من در میان ایستاده ام و رو به او دارم و شهادت میدهم. و امید دارم این شهادت زخم های روح مرا درمان کند. روح مرا پاک کند، و مرا به او نزدیک تر کندکه در عذابم.

کسی که عبودیت به خداوند را نفی می کند و میخواهد «آزاد» باشد، مانند کبوتر کانت است که گمان می بُرد که اگر فشار هوا نبود، میتوانست بلندتر پرواز کند. اما نمیدانست که به دلیل فشار هوا میتواند پرواز کند. حال آنکس که به این حقیقت شاعر شده است که نور خداوند دوام و استقامت و بقایش میدهد، آنکس که حقیقت را در قلب و عقل خویش لمس کرده است، به خوبی میفهمد که حتی بیشتر از آب و نور خورشید و غذا، ذات وجود او، در جسم و روح، از نور ستایش و نیایش به پروردگار بقا میگیرد.

خداوند جهان و ما را برای مقصودی خلق کرده است و از او آیاتی در ما و همه جهان است، عدم توجه به این حقیقت و توجه به عوامل طبیعی صرف، ما را برده یک اشتباه محض میکند. یعنی عملاً تمایل و پیش-داشت دانشمند و فیلسوف بی دین، عناصر اولیه و اصیل وجود خویش را غلط درک می کند. و اهمیت نهایی را به چیزی عارضی و درجه دوم میدهد. این دوری از حقیقت یعنی برده یک نوع اوهام بودن.

پرسید: پس فردی که از حقیقت وجود خداوند و از حضور چیزی از روح او در خویش و دنیا غافل است، اساس اخلاق و تعلقاتش چگونه شکل میگیرد؟

گفتم: از تجربه زیسته خودم میتوانم بگویم که اساس اخلاق شخص بی دین، خوب زندگی کردن در این دنیا ست. حال در بهترین حالت آرزوی او اینست که فرد در جامعه ای عادل و به دور از تبعیض اجتماعی زندگی کند، جایی که فرد تمام قوا و استعداد هایش را تحقق بخشد. همانطور که مارکس تخیل می کرد که در کمونیسم، انسان در بند تقسیم کار باقی نمی ماند و قوایش در همه جهات رشد می کند. با همه اینها از نظر اخلاقی و معنوی، انسان همچنان بنده اصل لذت، سخیف یا لطیف، است. وقتی من بی دین بودم، فضای وجودی خویش را با فلسفه و علم و هنر پر می کردم. سعی میکردم مبتذل نباشم، پس به دنبال فعالیتهای پر معنا بودم. اینهمه هرچند تخیل و عمل مرا از اینکه به سمت لذت لجام گسیخته رود باز نمیداشت. برای کسی که معتقد است زندگی معنای جهانشمولی ندارد، جز آنچه که فرد با فعالیتهایش به آن معنایی دلبخواه بدهد، او از پیش و ناخواسته در دام گمراهی است، و کم  و بیش، بسته به اینکه چقدر در پی هوای نفسش برود، برده شیطان است. وقتی رحمت الهی شامل حالم شد و توجه من به «تعبد» و «عبادت» و «پرستش» خداوند جلب شد، چیزی در وجود من جابجا شد. من سالها گم بودم. اما از فریفتن خویش خودداری کردم تا به مرحمت الهی به یقین، خداوند را تجربه کنم. این تجربه، تمام ساختار توجه و وجود مرا واژگون کرد. احساس کردم نوری مبارک مرا از درون، از گزاف و گناه و شهوت افراطی و حرص و حسد و خشم... یا هر آنچه که افق تفکر مادی گرا یا فقط-این-جهانی ممکن است تصور کند، پاک می کند.  

پرسید: وقتی به نماز می ایستی و او را پرستش می کنی احساس اسارت می کنی، یا بیش از هر وقت، احساس رهایی و آزادی؟ چه اتفاقی در درون تو میافتد؟ ظهور آگاهی آن چیست؟

پاسخ دادم: من تا ۵۰ سالگی نماز را نمی فهمیدم و آن چند نوبت معدودی هم که به نماز ایستادم، یا از ترس زندانبان بود، یا تقلید از دیگران. اما وقتی، هم در تفکر فلسفی و هم در زندگی شخصی به بن بست رسیدم، و صادقانه رو به خداوند کردم، و او با مهر و رحمت خویش من را به من نشان داد، و چون بیدار نشدماز درون شب تاریک عذاب آور روح عبورم دادو آنگاه جون بدی را با اندکی خوبی پاک کردم، در نماز و تعبد به او، در ۵۰ سالگی، امواج تبرک پاک کننده اتصال به او را تجربه کردم! آنچه که به وصف نمی آید. از آن در بُهتم. این تجربه مکرر پاک کننده در عبادت او، بهترین و روشن ترین اثبات وجود و حضور اوست. وقتی ظاهر میشود، نَفْسِ خیالی، که در زندان شهوت و حرص و ترس و حسد و وسواس وسوسه شیطان است، از درب بیرون میرود. من برای اولین بار در زندگیم در سن ۵۰ سالگی احساس آزادی کردم. اینست که میگویم: من فقط ۹ سالم است (۲۰۱۹ یا ۱۳۹۸). من در وقت تعبد و نیایش به او احساس آزادی می کنمو هر وقت دیگری در مقایسه با آن، نوعی اسارت است.

پرسید: پس آیا از او فرمان خواهی بردحتی اگر نفهمی چرایا از نفس خویش؟ 

با تعلل پرسیدم: اما با شک خویش چه کنم؟ چطور کاملاً از ظرفیت وجودی معقول خویش بیرون روم؟ چطور تردید نکنم، سوال نکنم؟ چطور کاملاً اراده خود را تسلیم کنم؟ چطور در تعارض پیروی نکنم، بلکه با خاطر جمع و یقین محض؟

گفت: خوب نگاه کن. تو هیچ نمیدانی، حتی نمیدانی همسایه ات چه فکر میکند، در شهر دیگر دقیقاً چه میگذرد، حتی در قلب خودتبدون او، تو در ضلالی. در بند ظن و گمانی. اما حال شمه ای از حقیقت را به تو چشاند. حال میفهمی که او ربّ توست. او نور توست. او خون رگ توست. او مفهوم پاکی و رهایی است، و این مفاهیم را به تو آموخت. تو اگر از حدود انسان میپرسی، تو اگر میخواهی از بند شهوت و حسد و قدرت و لذت آزاد شوی، تو اگر میخواهی در پی عزّت و پرورش روح خود به سمت ابدیت باشیاینهمه را، اشتیاق اینهمه را، نیاز به اینهمه را، درک اینهمه را، او در تو نهاد. او ذات خوبی استاما هرچه هست خواهد مُرد، جز وجه او. پس چشم را ببند و قلبت را باز کن و از او اطاعت کن، تسلیم شو، به نفس خویش بمیر، تا قلبت سلیم شود، و صلح و ابدیت یابی، در جان خویش، آن را تجربه کنیحتی اگر زمانی، هرچه هست نابود خواهد شد، جز وجه او. این ایمان است: وقتی او عقل و تجربه تو را به آستان تسلیم قلبت می آورد.

*******


امروز صبح با همسرم به مناسک دعای روزمره خویش نشستیم. او مسیحی و من مسلمان و هر دو معتقد به توافق بین ایمان ها. مناسک ما اینست که مقابل هم بر کوسنی می نشینیم. یک روز او نیایشی می کند و من با او بر آن تأمل می کنم و یک روز من. یک روز او قطعه ای از انجبل می خواند و تفسیر می کند و بعد من درک خودم را می گویم و روزی من از قرآن می خوانم و تفسیر می کنم و او برداشت خود را میگوید. امروزدر پی شک دردآور دیشب نوبت او بود که دعا بخواند و من قرآن. در دل از خداوند خواسته بودم که در این مناسک مرا هدایت کند.

بر کوسن نشستیم و دست همدیگر را گرفتیم. او دعا کرد: خدایا! به ما شهامت این را بده که به یکدیگر گشوده و صبور باشیم. به یکدیگر اعتماد کنیم. و اعتماد خود را در تو قرار دهیم.

Lord, give us the courage to be open and patient with each other and to trust each other and to put our trust in you.

و من گفتم: آمین! و بعد قرآن را به مانند فال گرفتن باز کردم، با این نیت که در پاسخ به شک من کمکم کند. این آیات از سوره الصافات (۳۷) با من گفتگو میکرد:

رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ 
اى پروردگار من مرا [فرزندى] از شايستگان بخش (۱۰۰)
فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ.
پس او را به پسرى بردبار مژده داديم (۱۰۱)
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ﴿۱۰۲
و وقتى با او به جايگاه سعى رسيد گفت اى پسرك من، در خواب مى ‏بينم كه تو را سر مى برم. پس ببين چه به نظرت مى ‏آيد. گفت: اى پدر من آنچه را مامورى بكن ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت (۱۰۲)
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ.
پس وقتى هر دو تن دردادند. و [پسر] را به پيشانى بر خاك افكند (۱۰۳)
وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ.
او را ندا داديم كه اى ابراهيم (۱۰۴)
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ.
رؤيا را حقيقت بخشيدى ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‏ دهيم (۱۰۵)
إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ.
راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود (۱۰۶)
وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ.
و او را در ازاى قربانى بزرگى باز رهانيديم (۱۰۷)
وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ.
و در [ميان] آيندگان براى او به جاى گذاشتيم (۱۰۸)

همسرم با رنگ پریده و چشمان فرو افتاده گفت: آیا خدا با هاجر هم حرف زد؟ من شک ندارم که درباره قربانی فرزند، خداوند با هاجر هم گفتگو کرد.

گفتم: حتماً. چنانکه به مادر موسی وحی کرد که پسرش را در سبدی در آب قرار دهد و او را تسکین داد.

گفت: این آیات مرا یاد روزهایی انداخت که پسرمان جوستوس (نام یکی از قدیسین شهید مسیحی) تازه به دنیا آمده بود و تو در «شب تاریک روح» بودی. (در مورد این دوران دردآور در کتاب «خرسی تقریباً مردی را خورد: تأملی فلسفی-دینی بر زندگیم» خواهم نوشت.) در این دوران سخت بارها به خود گفتم نباید به تو اعتماد کنم، باید از تو دور شوم. اما علیرغم دل نگرانی و تردید عقلم، به ندای قلبم گوش کردم و ماندم. این مانند پرش ایمان ابراهیم است.

سپس داستان تردیدهای شب پیش تا امروز صبح را به او گفتم. اینکه شعله ایمانم سو سو میزد و دلم میلرزید. بعد امروز صبح به دعا نشستیم و تو گفتی: خدایا! به ما شهامت این را بده که به یکدیگر گشوده و صبور باشیم. به یکدیگر اعتماد کنیم. و اعتماد خود را در تو قرار دهیم. انگار خداوند از زبان تو با من حرف می زد. و بعد این آیات از سوره الصافات مستقیماً به خلل و فرج ایمان من اشاره می کند. و سپس تفسیر تو از شب تاریک روح من، که عقلت میگفت برو، ولی قلبت میگفت بمان! این قلب است که خانه ایمان است. این همان پرش ابراهیمی است که کیرکگارد آن را قهرمان ایمان مینامد که در ترس و لرز از مرز خرد میگذرد و به «عبث» میرسد: عمل به یک رویا و قربانی فرزند خویش، با موافقت او! و پس ایمان امر صرف خرد نیست، بلکه سفر در اقلیم خرد به سمت قلب است. و ایمان قلب را میشویددر هر نماز و هر عبادتو اینگونه قلب خود را از تمایلات باطل آزاد می کند و چنین برده پاکی و عشق به خداوند میشوددر تسلیم و فرمانبرداری محض، همانطور که خضر به موسی در سوره کهف می گوید: تو دانشی از آینده نداری و باید به من که عامل امر خداوند هستم اعتماد کنی!

No comments:

Post a Comment