Saturday, September 16, 2017


به خدا شکر می کنم بخاطر خدا

نیایش من باید از من رها شود.

نمی خواهم چیزی بین من و خدا بایستد.

نه دغدغه فرزند

نه اشتغال و وظیفه

نه شوق خدمت

نه نکته جالبی که باید نوشته شود

نه جاه طلبی و کار

نه طرح و پروژه

نه شوق خلاقیت

نه دلمشغولی های دیشب

نه ترس از خطا و وسوسه شیطان

نمی خواهم فراموش کنم

نمی خواهم فراموش کنم

نمی خواهم فراموش کنم

نزدیکی خدا را.

نه نخوتِ گویا رسیدم!
!که در همان دم سقوط می کنم

!نه خیال غرور آمیز که وصل شدم
!که در همان دم فصل میشود

!نه غبطه که آسان است
!که در همان دم سخت میشود

نه تصویر شخصیت های جورواجور.
می خواهم پروانه شوم،

بیرون از کلام و زبان و سخنرانی،

حتی برای تو!

آنگاه که به تو سجده می کنم!
،خاموش و فروتن مثل یک پروانه
.آنگاه که تورا نیایش می کنم

نه نگرانی لغزیدن و فراموش کردن.

در هر کاری و در هر دغده ای

در هر وظیفه و خستگی

در هر امید و شادی

در هر رابطه

در هر معامله با دنیا

در عشق و شور و نیاز

خدا اول است و باشد!

خدا اول است و باشد!

خدا اول است.

این ساختار ماست

سنگ زیرین آسیاب

پایه اول

راه رهایی

معنای زندگی

نجات و تزکیه

خروج اضطراری

اول و آخرِ بودن

واقعی ترین درد

واقعی ترین شوق

واقعی ترین سرمستی

واقعی تر از دنیا، نیاز، و وظیفه

اول هر نَفَس و پایان زندگی.

اگر نشانه هایش را به روشنی روز ببینی

اگر حضورش را به نزدیکی هوا حس کنی

اگر زخم نبودنش را چشیده باشی

اگر دنیا را دیده باشی

پوچی دنیا را زیسته باشی

اگر از همه چیز نومید شده باشی

اگر معجزه حضورش را در هر لحظه تجربه کنی

آنگاه می یابی

در درد و نیاز و شادی دنیا

چون نَفَس، خدا اول است

نمی خواهم عادی و تکراری شود نیایش خدا

نمی خواهم عادی و تکراری شود نیایش خدا

نمی خواهم از یاد خدا منحرف شوم

نمی خواهم آیات خدا را بخوانم بدون فهم

بدون ارتباط

بدون جذبه

خدا یا نگذار فراموش کنم

که تنها سپاس من به تو حضورت است

من به خدا شکر می کنم به خاطر خدا.


دعای ابراهیم  در سوره ۲۶، شعرأ:


وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِيمَ ﴿۶۹
و بر آنان گزارش ابراهيم را بخوان (۶۹)
إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ ﴿۷۰
آنگاه كه به پدر خود و قومش گفت چه مى ‏پرستيد (۷۰)
قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَامًا فَنَظَلُّ لَهَا عَاكِفِينَ ﴿۷۱
گفتند بتانى را مى ‏پرستيم و همواره ملازم آنهاييم (۷۱)
قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ ﴿۷۲
گفت آيا وقتى دعا مى ‏كنيد از شما مى ‏شنوند (۷۲)
أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ ﴿۷۳
يا به شما سود يا زيان مى ‏رسانند (۷۳)
قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ ﴿۷۴
گفتند نه بلكه پدران خود را يافتيم كه چنين میکردند (۷۴)
قَالَ أَفَرَأَيْتُمْ مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ ﴿۷۵
گفت آيا در آنچه مى ‏پرستيده‏ ايد تامل كرده‏ ايد (۷۵)
أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمُ الْأَقْدَمُونَ ﴿۷۶
شما و پدران پيشين شما (۷۶)
فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ ﴿۷۷
قطعا همه آنها جز پروردگار جهانيان دشمن منند (۷۷)
الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ ﴿۷۸
آن كس كه مرا آفريده و همو راهنماييم مى ‏كند (۷۸)
وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ ﴿۷۹
و آن كس كه او به من خوراك مى‏ دهد و سيرابم مى‏ گرداند (۷۹)
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ ﴿۸۰
و چون بيمار شوم او مرا درمان مى ‏بخشد (۸۰)
وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ ﴿۸۱
و آن كس كه مرا مى‏ ميراند و سپس زنده‏ ام مى‏ گرداند (۸۱)
وَالَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ ﴿۸۲
و آن كس كه اميد دارم روز پاداش گناهم را بر من ببخشايد (۸۲)
رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ﴿۸۳
پروردگارا به من دانش عطا كن و مرا به صالحان ملحق فرماى (۸۳)
وَاجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ ﴿۸۴
و براى من در [ميان] آيندگان آوازه نيكو گذار (۸۴)
وَاجْعَلْنِي مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ ﴿۸۵
و مرا از وارثان بهشت پر نعمت گردان (۸۵)
وَاغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كَانَ مِنَ الضَّالِّينَ ﴿۸۶
و بر پدرم ببخشاى كه او از گمراهان بود (۸۶)
وَلَا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ ﴿۸۷
و روزى كه [مردم] برانگيخته مى ‏شوند رسوايم مكن (۸۷)
يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ ﴿۸۸
روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى‏ دهد (۸۸)
إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ ﴿۸۹
مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد (۸۹)




Tell them the story of Abraham, when he asked his father and his people, ‘What do you worship?’  They said, ‘We worship idols and are constantly in attendance on them.’  He asked, ‘Do they hear you when you call?  Do they help or harm you?’  They replied, ‘No, but this is what we saw our fathers doing.’  Abraham said, ‘Those idols you have worshipped, 76 you and your forefathers, are my enemies; not so the Lord of the Worlds, who created me. It is He who guides me; He who gives me food and drink; He who cures me when I am ill; He who will make me die and then give me life again; and He who will, I hope, forgive my faults on the Day of Judgement. My Lord, grant me wisdom; join me with the righteous; give me a good name among later generations; make me one of those given the Garden of Bliss– forgive my father, for he is one of those who have gone astray– and do not disgrace me on the Day when all people are resurrected: the Day when neither wealth nor children can help, when the only one who will be saved is the one who comes before God with a heart devoted to Him.’” (26:69-89) 

دعای سلیمان در سوره مورچه ۲۷
فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِنْ قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ ﴿۱۹﴾




«سليمان از گفتار او دهان به خنده گشود و گفت پروردگارا در دلم افكن تا نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشته اى سپاس بگزارم و به كار شايسته‏ اى كه آن را مى ‏پسندى بپردازم و مرا به رحمت‏ خويش در ميان بندگان شايسته‏ ات داخل كن.» (۱۹)  

The prayer of Solomon:

“‘Lord, inspire me to be thankful for the blessings You have granted me and my parents, and to do good deeds that please You; admit me by Your grace into the ranks of Your righteous servants” (27:19)

Saturday, August 26, 2017

 نشانه های خدا در آفاق و در درون انسان


 https://t.me/nasrollahhekmat      :در مطلب اخیر کانال استاد حکمت
 بحثی در باره این آیات قران است که خدا نشانه هایش را در آفاق و در درون انسانها نشان خواهد داد (41:53). در پایین مطلب استاد و پاسخی را که برای ایشان فرستادم می آورم. 

تقلید از خدا
 ( در معرفت شناسی عرفانی
ابن عربی )
موضوع بحث ما در این کتاب، نظریهٔ «تقلید از خدا» در معرفت شناسی عرفانی ابن عربی است . جایگاه طرح این مبحث در عرفان ابن عربی، پس از «نقد عقل» است. یکی از نخستین گام های اساسی در سنت عرفان نظریِ جهان اسلام، نقادی عقل است. این که می گویند عرفا مخالف عقلند و عقلْ ستیز، از مشهورات بی اساس است و کسانی آن را تکرار می کنند که با عرفان نظری آشنائی ندارند . هیچ عارف حقیقی و مؤمن راستینی ، به خود اجازه نمی دهد که کوچک ترین تحقیری نسبت به «عقل» روا دارد . عقل ، بزرگ ترین حجت درونی است که خدا در وجود آدمی تعبیه کرده است . چگونه می توان آن را دست کم گرفت ؛ یا با آن ستیزه کرد ؟

         عرفای مسلمان نه تنها کوچک ترین جفائی در حق عقل روا نداشته اند ، بلکه به اعتقاد نگارنده در قلهٔ وفای به عقل قرار دارند . چرا که در نخستین گام سلوک معرفتی خود ، به «عقل شناسی»پرداخته و همهٔ جوانب عقل را به دقت واکاوی کرده و .آن را مورد نقادی قرار داده اند تا توانائی های آن را بشناسند و آن را در قلمرو امکاناتش بکارگیرند و بیرون از آن بکارنبرند
     اکنون جای پرسش است که :
      - آیا نقادی عقل، ستیز با عقل است ؟
      - آیا نقد عقل ،جفای به عقل است یا وفای به آن ؟

اهمیت و جایگاه عقل نزد عرفای مسلمان و از جمله ابن  عربی ، از بسامد این واژه در آثار آنان ، هویدا می گردد . فقط  با یک تورقِ کتاب «فتوحات» ، عیان می شود که برای ابن عربی ، تا چه اندازه «عقل» و توانائی های آن اهمیت دارد.
            بخشی از مدخل کتاب
                «تقلید از خدا »
     نوشتهٔ : دکتر نصرالله حکمت
متن خوانی و تفسیر فقره ای از
کتاب « فتوحات مکیه » در ذیل آیهٔ « آفاق و انفس»:

فاذا عرفتَ عینَ الدّلالة منه علی الله نظرتَ ذلک بعینه الذی اَعطاک النظرُ فی الآفاقِ، اَعطاک النظرُ فی نفسک من العلم بالله

پس هر گاه دلالتی را از جانب سیر در آفاق ، بر خدا بشناسی ، درون خویش نظر می کنی و چنین می یابی که دقیقا همان چیزی که نظر در آفاق، به تو داده ، نظر در اندرون خویش نیز به تو داده است که همان علمِ به خدا باشد.

اکنون جای این پرسش است که :
- آفاق، کجاست؟ ، وقتی خدا می گوید که آیات خود را در آفاق ، به آدمیان نشان می دهیم ، یعنی چه؟ سیر در آفاق چیست و آدمی وقتی می خواهد آیات خدا را در آفاق ببیند، باید چه کند و به کجا‌ بنگرد؟

پرسش را به شکل دیگری نیز می توان طرح کرد :
- بیرون از آدمی جهانی پهناور و بی کرانه است و هیچ کس توان آن را ندارد که - نه در همه جای این جهان بی کرانه ، بلکه - در همه جای این زمینی که بر روی آن زندگی می کند ، به سیر و کاوش بپردازد. بنابراین وقتی انسان دعوت می شود که آیات خدا را در آفاق ببیند، در واقع، به چه چیز دعوت شده است، و قرار است چه کند و چگونه به سیر آفاق بپردازد ؟

جواب این پرسش را نمی دانم و نمی توانم هیچ گونه تصوری از آن جواب داشته باشم . همین قدر می دانم که این پرسش، پرسشی عظیم است و اندیشیدن به خود آن ، آدمی را به بُهت و حیرت می کشاند. ابن عربی نیز در این جا پاسخ این پرسش را مطرح نکرده است ؛ اما مطابق فهم نگارنده از عبارت فوق ، وی می خواهد فضای دیگری را در بحث بگشاید . حال با بیان نکته‌ای در بارهٔ معنای «آفاق»، استنباط خود را از این عبارت، بیان می کنم .

«آفاق» جمع «افق» است و «افق» یعنی « کنارهٔ آسمان و زمین » ؛ و آفاق یعنی کناره های زمین و کرانه های آسمان. زمین و آسمان، کناره و کرانه ندارد ؛ آن چه به عنوان کنارهٔ زمین و آسمان، می بینیم، درست همان نقطه ای است که منتهی الیهِ نگاه آدمی به زمین و آسمان است؛ آن جا است که نگاه انسان، زمین را به آسمان می دوزد . آن گاه که بیرون شهر ، در فضای بازِ بیابان و یا در ساحل آبی دریائی بی کران، ایستاده ای و آن دورها و دوردست ها را می نگری، آن جا که نفوذ چشمانت به پایان می رسد و پشت آن جا دیداندازی نداری، درست در همان نقطه، افق است یعنی زمین به آسمان وصل شده است . مطابق آن چه نگاه آدمی حکم می کند ، افق آن جا است که زمین به پایان می رسد و آسمان شروع می شود ؛ و یا می توان گفت که افق آن جا است که آسمان به پایان می رسد و زمین شروع می شود ؛ بسته به این که از کدام سو بنگریم .

بنابراین می توان گفت که‌افق، واقعیتی موجود مانند کوه نیست؛ بلکه یک چشم انداز است ؛ چشم اندازی کاملا شناور و وابسته به نحوهٔ نگاه ، و سمت وسوی نگریستن ، و جایگاه کسی که می نگرد ، و درد و دغدغه و دلشورهٔ او. از این رو به تعداد جایگاه و نگاه آدمیان، افق وجود دارد ؛ پس آفاق بی نهایتند .
     از این رو وقتی سخن از این گفته می شود که خدا آیاتش را در «آفاق و انفس» به آدمیان نشان می دهد، شاید بتوان گفت که افق هر کس با نفس او پیوند خورده است. در نتیجه اگر کسی چیزی را در افق می بیند ، عین همان را در اندرون خود نیز می تواند ببیند ؛ و اگر چیزی را در اندرون خود نمی یابد و نمی بیند، در افق نیز آن را نمی تواند ببیند .

بنابراین نظر کردن در آفاق و دیدن افق، همان چیزی را به آدمی می دهد که نظر کردن در اندرون خویش به او داده است . پس می توان گفت که آن کسی که در اندرون خویش، دغدغهٔ شناخت خدا و دیدن خدا را دارد، وقتی به آفاق خود نظر می کند نیز همان دغدغه را دارد و خدا را می بیند ؛ و آن کسی که‌ در اندرون خود، خدا را نمی جوید و نمی بیند، وقتی به بیرون از خویش می رود و به افق می نگرد نیز اثری از خدا نمی بیند.

نقل از کتاب « تقلید از خدا» صص ۲۲۲ تا ۲۲۵

بحث و مبادله من (اردشیر):


سلام به همه. بخصوص استاد حکمت. من معلم فلسفه در یکی از کالج های آمریکا-کالیفرنیا هستم و در سفر اخیرم به ایران توفیق دیدار و بحث با استاد دست داد و ایشان مرا به این کانال متصل کردند. فکر کردم بحثها یمان را ازطریق این کانال ادامه دهیم. بعد از مطالعه فلسفه غرب برای ۲۵ سال به یاری خدا به فطرت الهی-اسلامی رسید ه ام و در حال درس آموزی از استاد هستم. هرچند هدفم گذاشتن کلاسها یی برای جوانان ایرانی است، تحت عنوان «پوچ گرایی و معنای زندگی» برای بی دینان و ناباوران و نومیدان و همچنین مومنان و از طریق تحلیل فلسفه غرب که چگونه به این نتیجه رسیده ام. در حول و حوشش سلسله مقالاتی نوشته ام که به یمن خدا پس از ترجمه به فارسی چاپ خواهد شد.

درادامه گفتگو با استاد حکمت می خواهم به بحث اخیر ایشان در باره افق درونی و بیرونی نقل شده در ؛تقلید از خدا؛ اشاره کنم.

فلسفه غرب و شرق می توانند از هم یاد بگیرند. مثلاً در تاویل آیات قران که خدا آیات خویش را در آفاق و در درون انسانها نشان خواهد داد، میتوان از بحث «تفاوت بود شناختی» هایدگر بین هر آنچه که هست و تجربه می کنیم، و هستی به عنوان افق رویدادها صحبت کرد. هستی بعنوان افق رویدادها، آنچه رویدادها و دنیای وجود را ممکن می سازد، «واقعی تر» از افراد و اشیأ است. اما قابل تقلیل به اشیأ و افراد نیست. از این نظر نه با «قاعده» قابل توضیح است و نه «قاعده» سازماندهی اش می کند. پس منزه است و تعین نامتعین است (غیر قابل گفتن).
So Being is transcendental and is indeterminate determined (ineffable).

 به این معنا که هستی شرط امکان مفردات وجود و درک آنهاست. از دانشجویانم می پرسم: ایا اتاق را از جمع اشیأ درون آن و دیوارها و سقف آن می شناسید یا از طریق افق خانه. یعنی شرط فهم اتاق اینست که اتاق در خانه است. بعد دیوارها و اشیأ موجود در اتاق معنی می دهند. شرط فهم میز و صندلی و من در اتاق، افق بازی است که «رابطه» میز و صندلی و من را ممکن می کند-- افق اتاق. شرط فهم خانه، افق محله است. شرط فهم محله، افق شهر است. شرط فهم شهر، استان و کشور است. شرط فهم زمین، آسمان است. شرط فهم آسمان و زمین، هستی است. پس شرط فهم «مفاهیم عمومی» مانند خانه و اتاق و انسان و زمین، هستی است و هستی همان تعین نا متعین است. شرط هستی خدا ست، یا هستی خداست. آنچه وجود را ممکن می کند. و هستی و خدا مفاهیم را ممکن می کنند. مفاهیم فقط در ذهن ما نیستند. «مفاهیم» هستند و بودن و درک آنها معجزهٰ خداست: که میگوید این شی‌ و فرد «خاص» در گستره مفهوم و مجموعهٔ «عام» باشد و چنین آنها به عرصه وجود می آیند.

میتوانیم رابطه بت شکنی ابراهیمی و سنت خدا برای هزاران سال را اکنون بهتر بفهمیم. خدا بشر را هدایت می کند که خدا  دیدنی نیست و نباید بتها را پرستید.
نباید «نزدیکترین» اشیأ و موجودات محسوس را پرستید. خدا در افق نا دیدنی رویدادها ست و از رگ گرد نمان به ما نزدیک تر است. این ما ییم و درک ماست که نقاب و حجاب است.  و این افق همزمان در درون ماست، به عنوان «مفهوم» و «خرد» و به عنوان «قلب» و «عشق»، که همزمان با خرد متحقق میشود، به خاطر اینکه عشق انسانی و الهی از درک پیش-نظریه در باره هستی، از درک مستقیم «رابطه» و «هستی»، مستتر در «مفهوم»، ناشی می شود. {می دانم که فارسی من به ویراستاری نیاز دارد. ببخشید.}

تفاوت بود شناختی مابین هستی و موجودات.
Ontological difference between Being and beings.
مفهوم خاص و مفهوم عام
Particular and universal concept.
درک پیش نظریه از هستی و رابطه:
Pre-ontological or pre-theoretical understanding of Being and Relation (or Connection(
به تعبیری: نگفتنی, شرط امکان گفتنی و مستتر در آنست.
In a sense, the ineffable is the condition of possibility of conceptualization and concealed in it.


Friday, July 28, 2017

Divine Freedom


I wrap my wound  
                                                                 
In insulation of the sacred God

Thus longing the abyss of love,

To see evil clear as an owned-up action,

And to cut its hands,

In the spirit of Jesus, Lao Tzu, and Muhammad,

In the spirit of guardianship of garden,

And the vision of knowledge of good and evil.


Hence, I shall wrap my wounded soul,

In the sacred hiatus between resoluteness and anger,

And release wired together neurons of grudge,

Of enmity, of envy, of malice

In the clear insight of God.


Compassion beyond sentimentalism,

Resoluteness out of insight, not rage,

Tasting a drop of divine wisdom,

Whence one fights the adversary of light,

In the spirit of light,


Where God becomes the master of one’s passion,

And is released from taking one’s lust, fear, 

Competition, greed, or anger as one’s god.


Thus, I learn to wrap my wounded soul,

In the sacred insulation of remembering God,

And disown the enemy from its evil,

In the spirit of guardianship of love.


آزادی خدایی                                                                                                                           
زخمم را در عایق مقدس خدا می پیچم                                                                                                                  
که در ژرفنای عشق فرو افتم.                                                                       

که پلیدی را ببینم از زمره عمل اخذ شده                                                                                                                 
                                  و دستهایش را قطع کنم        
                                                             
در مینوی عیسی، لائوتسه، و محمد                   

در روح پاسداری باغ                                    

و درژرف بینی دانش نیک و بد.                      

اینگونه روح مجروحم را                                                                                                                                   
درگسستگی مقدس قطعیت و خشم                                                                                                                         
میپیچم.                                                                                                                                                          
و نرونهای در هم تنیده کین ورزی،                      
                                                  
 دشمنی، حسادت، بد خواهی، و خشم را                    
                        
دربصیرت روشن خدا                                      

باز میکنم.                                                     

شفقت ورای احساسات گرایی،                                                                      

قاطعییت از روی بصیرت، نه غیظ و رنجیده گی.                                                               

چشیدن قطره ای از خرد الهی،                                                                                                                     
جایی که فرد با دشمن نور                                    
                                  
با روح نور میجنگد.                                           

جایی که خدا صاحب کار                                                                            

شور فرد میشود،                                                                                      

و رها شده از خداوندگاری                                                                           

شهوت وترس و حرص و رقابت،                                                                  

چنین، یاد میگیرم که روح مجروحم را                                                                                                                   
در عایق مقدس یاد خدا بپیچم،                                                                       

و بدی را از دشمن                                                                                     

مخلوع کنم،                                                                                              

در مینوی نگاهبانی عشق.