Friday, November 3, 2017

The Voice In My Head

صدایی در سر من


The voice in my head, I captured it this morning. And the voice in my head ordered me to put it in jail. I arrested the voice. The voice commanded me with disdain: banish me, I heard it commanding and blaming.
صدایی در سر من، امروز تسخیرش کردم.  و این صدا در سر من از من خواست بیاندازمش در زندان.  من این صدا را دستگیر کردم.  صدا با عتاب دستور داد: مرا تبعید  کن، می شنیدم که امر و نهی و سرزنش می کرد.
Thus, I blamed it— It was telling me that that cashier was rude to you. Your son is hopelessly crazy. Your wife wants to monopolize the love of your son. Your students are lazy and demotivated. These insensitive Muslims, self-deceptive Jews, hypocrite Christians, self-complacent Buddhists, licentious Atheists, Lost, Senseless Crowd... The voice was loud and chiding. It was accusing me of being weak and inconsistent. It could see all the shortcomings rightfully, with self-righteousness. As if everything was self-evident. And whoever didn’t understand or abide was simply blind—the voice had a “DON’T YOU SEE!” tone.
پس من سرزنشش کردمبه من می گفت که اون صندوق دار به تو بی احترامی کرد.  پسرت به نحو نومیدکننده ای دیوانه است. همسرت می خواهد عشق پسرتان را در انحصار بگیرد.  دانشجویانت تنبل و بی انگیزه اند.  این مسلمانهای ژولیده بی حس، اون یهودیهای خود فریب، این مسیحی های ریا کار، اون بودایی های از خود راضی، این بی دینهای لذت پرست، این جمعیت بی شعور گمگشته...صدا بلند و متهم کننده بود.  من را متهم می کرد که ضعیف و نا پیگیرم. میتوانست همه تقصیرات را بدرستی و حق به جانب ببیند.  مثل اینکه همه چیز واضح بود.  و هر کس نمی فهمید یا تبعیت نمی کرد به سادگی کور بود. صدا لحن « آیا تو نمی بینی!» داشت.
I suddenly noticed it: How it tired me. How it tired others and repelled them from me. How it made me Disgraceful, Pride, Domineering, Pounding, Self-righteous, Grandiose, Envious, Pretentious, Suppressor, Unkind, And Mad.
ناگهان متوجه اش شدم: چطور مرا خسته کرد. چطور دیگران را خسته کرد و از من دور کرد. چطور مرا عصبانی، رسوا، متکبّر، تسلط جو، سرکوب گر، حق به جانب، خود بزرگ بین، حسود، متظاهر، کنترل کننده، نامهربان، و دیوانه کرد.
I arrested the voice—And the voice told me: Shoot me! Punish me, Banish me, Abolish me.
صدا را دستگیر کردم. و صدا دستور داد: به من شلیک کن!  تنبیه ام کن، تبعیدم کن، لغوم کن.
I was listening gently…Gently I was listening…In non-action, I was witnessing. I was observing in non-action. I went into a deep long silence. And hence prayed to God:
به آرامی گوش می کردم.  گوش می کردمبه آرامی.  در نه-عمل، مشاهده می کردم.  نظاره می کردم، در نه-عمل.  در سکوتی عمیق فرو رفتم. و چنین به خدا دعا کردم:
Teach me not to escape from the voice,
به من درس بده که از صدا فرار نکنم،
Nor blame the voice,
نه صدا را سرزنش کنم،
Nor expecting not to hear it again,
نه توقع داشته باشم که دوباره اورا نشنوم،
Teach me not to get angry with the voice,
به من درس بده که از دست صدا عصبانی نشوم،
So that not to become the voice.
تا اینکه آن صدا نشوم،
Or try to clean completely the slate in one night,
یا اینکه بخواهم صفحه وجودم را یکشبه پاک کنم،
Teach me to see things as they are,
به من یاد بده چیزها را همانطور که هستند ببینم،
Teach me to lullaby my angry, pounding, domineering voice,
به من یاد بده که برای صدای عصبانی تسلط جوی سرکوبگرم لالایی بخوانم،
Teach me to free myself from the pride and self-importance,
به من یاد بده که خود را از غرور و خود بینی آزاد کنم،
Teach me sympathy,
به من همدردی یاد بده،
Empathy,
همدلی،
Compassion,
شفقت،
Patience,
صبر،
Patience,
صبر،
Patience,
صبر،
Purify my heart, my soul, my body
قلب و روح و جسم مرا پاک کن،
Make me one in my intentions, my thoughts,
My words, And my action,
مرا یگانه کن در نییاتم، افکارم، کلماتم، و در عملم،
And tame the voice that easily gets disappointed,
و صدا را رام کن،که به آسانی نومید نشود،
When seeing a minuscule crack in people’s soul,
وقتی رخنه ای کوچک در روح مردمان می بیند،
Teach me to wake up,
به من بیداری را بیاموز،
To remember,
که به خاطر بیاورم،
I am here to teach the voice,
که من اینجایم که به صدا درس دهم،
The sinner,
به گنه کار،
The mistaken,
به مخبط،
Teach me to be kind to the voice,
به من درس بده که با صدا مهربان باشم،
Make me water and release me from me.
مرا آب کن و از خویش رهایم کن.

Wednesday, November 1, 2017

"WHEN THE VERDICT IS GIVEN AGAINST THEM, We SHALL BRING A CREATURE OUT OF THE EARTH, WHICH WILL TELL THEM THAT PEOPLE HAD NO FAITH IN OUR REVELATIONS." (82)



“Say, ‘No one in the heavens or on earth knows the unseen except God.’ They do not know when they will be raised from the dead: 66 their knowledge cannot comprehend the Hereafter; they are in doubt about it; they are blind to it. 67 So the disbelievers say, ‘What! When we and our forefathers have become dust, shall we be brought back to life again? 68We have heard such promises before, and so did our forefathers. These are just ancient fables.’ [Prophet], say, ‘Travel through the earth and see how the evildoers ended up.’  [Prophet], do not grieve over them; do not be distressed by their schemes. 71 They also say, ‘When will this promise be fulfilled if what you say is true?’  Say, ‘Maybe some of what you seek to hasten is near at hand.’  Your Lord is bountiful to people, though most of them are ungrateful.  He knows everything their hearts conceal and everything they reveal: there is nothing hidden in the heavens or on earth that is not in a clear Record. Truly, this Quran explains to the Children of Israel most of what they differ about, and it is guidance and grace for those who believe.


Truly, your Lord will judge between them in His wisdom– He is the Almighty, the All Knowing– so [Prophet], put your trust in God, you are on the path of clear truth.  You cannot make the dead hear, you cannot make the deaf listen to your call when they turn their backs and leave, you cannot guide the blind out of their error: you cannot make anyone hear you except those who believe in Our signs and submit [to Us].  When the verdict is given against them, We SHALL BRING A CREATURE OUT OF THE EARTH, WHICH WILL TELL THEM THAT PEOPLE HAD NO FAITH IN OUR REVELATIONS.  The Day will come when We gather from every community a crowd of those who disbelieved in Our signs and they will be led in separate groups until, when they come before Him, He will say, ‘Did you deny My messages without even taking them in? Or what were you doing?’ The verdict will be given against them because of their wrongdoing: they will not speak.” (27:65-85)


قُلْ لَا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ ﴿۶۵﴾
بگو هر كه در آسمانها و زمين است جز خدا غيب را نمى ‏شناسند و نمى‏ دانند كى برانگيخته خواهند شد (۶۵)
بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهَا بَلْ هُمْ مِنْهَا عَمُونَ﴿۶۶﴾
[نه] بلكه علم آنان در باره آخرت نارساست [نه] بلكه ايشان در باره آن ترديد دارند [نه] بلكه آنان در مورد آن كوردلند (۶۶)
وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَإِذَا كُنَّا تُرَابًا وَآبَاؤُنَا أَئِنَّا لَمُخْرَجُونَ ﴿۶۷﴾
و كسانى كه كفر ورزيدند گفتند آيا وقتى ما و پدرانمان خاك شديم آيا حتما [زنده از گور] بيرون آورده مى ‏شويم (۶۷)
لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ ﴿۶۸﴾
در حقيقت اين را به ما و پدرانمان قبلا وعده داده‏ اند اين جز افسانه ‏هاى پيشينيان نيست (۶۸)
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ ﴿۶۹﴾
بگو در زمين بگرديد و بنگريد فرجام گنه‏پيشگان چگونه بوده است (۶۹)
وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ ﴿۷۰﴾
و بر آنان غم مخور و از آنچه مكر مى كنند تنگدل مباش (۷۰)
وَيَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۷۱﴾
و مى‏ گويند اگر راست مى‏ گوييد اين وعده كى خواهد بود (۷۱)
قُلْ عَسَى أَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ بَعْضُ الَّذِي تَسْتَعْجِلُونَ ﴿۷۲﴾
بگو شايد برخى از آنچه را به شتاب مى‏ خواهيد در پى شما باشد (۷۲)
وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَشْكُرُونَ ﴿۷۳﴾
و راستى پروردگارت بر [اين] مردم داراى بخشش است ولى بيشترشان سپاس نمى دارند (۷۳)
وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا يُعْلِنُونَ ﴿۷۴﴾
و در حقيقت پروردگار تو آنچه را در سينه‏ هايشان نهفته و آنچه را آشكار مى دارند نيك مى‏ داند (۷۴)
وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ ﴿۷۵﴾
و هيچ پنهانى در آسمان و زمين نيست مگر اينكه در كتابى روشن [درج] است (۷۵)
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَكْثَرَ الَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴿۷۶﴾
بى‏ گمان اين قرآن بر فرزندان اسرائيل بيشتر آنچه را كه آنان در باره‏ اش اختلاف دارند حكايت مى ‏كند (۷۶)
وَإِنَّهُ لَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ﴿۷۷﴾
و به راستى كه آن رهنمود و رحمتى براى مؤمنان است (۷۷)
إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ بِحُكْمِهِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ ﴿۷۸﴾
در حقيقت پروردگار تو طبق حكم خود ميان آنان داورى مى ‏كند و اوست‏ شكست‏ ناپذير دانا (۷۸)
فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ ﴿۷۹﴾
پس بر خدا توكل كن كه تو واقعا بر حق آشكارى (۷۹)
إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ ﴿۸۰﴾
البته تو مردگان را شنوا نمى‏ گردانى و اين ندا را به كران چون پشت بگردانند نمى‏ توانى بشنوانى (۸۰)
وَمَا أَنْتَ بِهَادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلَالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ ﴿۸۱﴾
و راهبر كوران [و بازگرداننده] از گمراهي‏شان نيستى تو جز كسانى را كه به نشانه‏ هاى ما ايمان آورده‏ اند و مسلمانند نمى‏ توانى بشنوانى (۸۱)
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ ﴿۸۲﴾
و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد ج ن ب ن د ه‏ ا ى را از زم ي ن براى آنان بيرون مى ‏آوريم كه با ايشان سخن گويد كه مردم [چنانكه بايد] به نشانه‏ هاى ما يقين نداشتند (۸۲)
وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ ﴿۸۳﴾
و آن روز كه از هر امتى گروهى از كسانى را كه آيات ما را تكذيب كرده‏ اند محشور مى‏ گردانيم پس آنان نگاه داشته مى ‏شوند تا همه به هم بپيوندند (۸۳)
حَتَّى إِذَا جَاءُوا قَالَ أَكَذَّبْتُمْ بِآيَاتِي وَلَمْ تُحِيطُوا بِهَا عِلْمًا أَمَّاذَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۸۴﴾
تا چون [همه كافران] بيايند [خدا] مى‏ فرمايد آيا نشانه‏ هاى مرا به دروغ گرفتيد و حال آنكه از نظر علم بدانها احاطه نداشتيد آيا [در طول حيات] چه میکرديد (۸۴)
وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِمَا ظَلَمُوا فَهُمْ لَا يَنْطِقُونَ ﴿۸۵﴾
و به [كيفر] آنكه ستم كردند حكم [عذاب] بر آنان واجب گردد در نتيجه ايشان د م برنيارند (۸۵)

Wednesday, October 18, 2017


Metamorphosis

Happy 50th Birthday Marianne
10/14/17
Poetic Prose

They don’t believe…[I tell my sons and daughter] how she transformed to be born at 50.  I want to tell the world, in microscopic truthfulness, that I used to think life is linear.  And human perception is inert.  There is only a homogenous line, between life and death. 

I couldn’t believe that she may fly in 50.  I want to leave this message for the species-being that the most unexpected, the most unknown, happened to her, after metamorphosis.  She couldn’t experience it by imagination.  Neither in her midlife crisis, nor in her twenties--within the aesthetic of a soft sensational skin--nor even when, she realized that her shell can’t grow with her. 

Thus, in pain, she molted.  And in an excruciating joyous agony, when Emma recognized Marianne’s body can’t grow with her, she gave birth. 

She became a historian of religion, and noticed that history can’t grow with religion.  Thus, she was shaken at the root of her dependence to earth and molted again.

And Justice felt, her body can’t grow with him.  And she became mother again. And by each molting and giving birth, she disintegrated a part of her body and belief system, and by knocking at the doors of heaven, she formed wings, at 50.

I want to remind our children, God became the most real, the most possible, the nearest, at her 50.  And she saw death as is, the door of molting and giving birth, at her 50.  You can’t experience it by imagination and by linear thinking, until you realize that your imagination can’t grow with your metamorphosis at 50.



این نثر شاعرانه را (۱۰/۱۴/۱۷) برای تولد ۵۰ سالگیِ همسرم نوشتم.

«دگردیسی»

آنها باور نمی کنند، [به پسران و دخترم می گویم] که چگونه او متحول شد که در ۵۰ سالگی متولد شود.  می خواهم به دنیا در حقیقت گویی میکروسکوپی بگویم، که من عادت داشتم که فکر کنم زندگی خطی است. و درک بشر راکد است. و بین تولد و مرگ فقط یک خط متجانس وجود دارد.

نمی توانستم باور کنم که در ۵۰ سالگی او ممکنست پرواز کند. می خواهم این پیام را برای هستی نوع بشر بگذارم که غیر مترقبه ترین و ناشناخته ترین حادثه بعد از  دگردیسی اش رخ داد. نمی توانست با تخیلِ این حادثه را تجربه کند. نه در بحران میانسالی اش، نه در بیست سالگی اشدر درون زیبایی شناسیِ پوستِ نرمِ حساسنه حتی وقتی که تشخیص داد که پوسته اش با او رشد نمی کند.

پس در درد پوست انداخت.  و در عذاب غیر قابل تحملِ لذت بخشی، وقتی که اما Emma تشخیص داد که بدن ماریان Marianne با او رشد نمی کند، ماریان او را به دنیا آورد.

او مورخ مذهب شد و متوجه شد که تاریخ با مذهب رشد نمی کند. پس چنین ریشه های وابستگی اش به زمین تکانده شد و دوباره پوست انداخت.

و جاستیس Justus حس کرد که بدن ماریان با او رشد نمی کند. و او دوباره مادر شد. و با هر پوست انداختن و به دنیا آوردن، بخشی از بدن و سیستم عقایدش را منحل کرد، و با کوبیدن در های بهشت، در ۵۰ سالگی بال در آورد.

می خواهم به بچه هایمان یاد آوری کنم که در ۵۰ سالگیِ او، خدا از همیشه واقعی تر، ممکن تر، و نزدیکتر به ما بود. و در ۵۰ سالگی اش، او مرگ را چنان که هست دید، دری به پوست انداختن و به دنیا آوردن. شما نمی توانید آن را با تخیل یا تفکر خطی تجربه کنید، تا زمانی که در ۵۰ سالگی تشخیص دهید که تخیل تان با دگردیسی تان نمی تواند همرشد باشد.

Sunday, October 8, 2017

هدف

شوق من به تو
سد تمرکز من بر حمد توست،
که راه عشق را
در عشق راه باید جست.
که بهترین مسافر
آنست
که نه نقشه ای ثابت دارد،
نه قصد رسیدن[1].

هدف اینست
که در هیچ گوشه ذهنم
فلسفه ام، تأملم، قلبم،
شکی، یا آلودگی ای،
یا تملقی،
در عشق من به تو نباشد،
هنگامی که
حمد تو را می گویم—
[که نه اینست که
تو هادی و معلّم منی در این راه؟]

هدف اینست
که در هیچ گوشه فکرم، اصطکاک
و در هیچ گوشه قلبم، دوگانگی
و در هیچ پیچ وخم روحم،
نقطه تاریکی
برای فریب نباشد:
نه وسوسه شیطان
نه تمنای هوس
نه افسار نیاز—
که من تو را نیاز دارم
برای آنکه دوستت دارم،
نه آنکه فقط دوستت دارم،
برا آنکه نیازت دارم.
نه فریب دروغ—
که تو شفافی،
و به بشر
جدال دروغ و راست را
آموختی.
که تو نقطه کانونِ
خوبیِ فضیلت
و فضیلتِ خوبی هستی.
باید در هیچ خلوتگاه قلبم
نقطه مخدوشِ نا پژوهیده ای نباشد:
نه نا ایمنی ترس،
که هیئت عظمتت را،
در حیرت عشق لطیفت
می لرزم.
نه کوته نظری جهل—
که اسب عصاری
به دیدار نا متناهی،
گشوده نخواهد شد.
نه جهنم ریا،
که سیرت تو
صورت توست
در نزد خدا.
نه تکرار تقلید محض،
که ذکر هر کلمه مقدّسِ تو
باید لحظه را به زندگی آرد،
در تحول دائمی قلبم.
تا در عشق تو محو شوم
و در هر لحظه تو را بینم—
و لمس کنم.

هدف اینست
که در نفس مطمئن خانه کنم—
با اکسیر باز بودگی ابدی
و شفافیت روح
در تجربه نامتناهی تو—
که هر تحجر و تصمیم و تعریف نهایی،
مرا از تو دور می کند.
و آنگاه که تو را
در تظاهر دانش،
یا زهد،
می پیچم،
به هزار توی فاصله تبدیل می شوم.

هدف اینست،
که آینه باشم،
و در حقیقتِ دانشِ تو بتابم.
و شوق تو را
در یگانگیِ نیت و
فکر و حرف و عمل،
زندگی کنم.
که بهترین مسافر
نه نقشه ای ثابت دارد،
نه قصد رسیدن.

***********************************
"The Goal"
,My fervor for You
,Is a barrier to my concentration
.In praising You
,That the path of love
.Should be sought in the love of path
That the best traveler
,Is the one
,Who has no fixed plan
[1].And is not intent on arriving

The goal is that
In no turn of my thoughts
My philosophy
My contemplation
,And my heart
 Is there any doubt
Or defilement
Or obsequiousness
,In my love for You
Because is it not the case
That You are my guide and teacher
?In this path

The goal is that
There is no friction
,In any corner of my thought
,And there is no duality
.In any nook of my heart
,And in no bend of my soul
.Is there a dark spot of hypocrisy
,Neither the temptation of devil
,Nor the plea of whims and desires
Neither the yoke of need
That I need You]
Because I love You
Not that only I love You
[.Because I need You
Nor the deception of lies
That you are transparent
And you taught human beings
,The strife between lie and truth
That Your command
Is the focal point of
The goodness of virtue
.And the virtue of goodness
In each hideaway of my heart
There should be
.No unexamined defaced spot
Neither the insecurity of fear
That I shiver the form of your greatness
.In the awe of your tender love
Nor parochialism of ignorance
That the horse mill
Will not open up to
.Infinity
Nor the hell of hypocrisy
That your innermost nature
Becomes your face
.In front of God
,Nor the repetition of sheer imitation
That the remembrance of your Holly Name
.Ought to bring every moment into life
I should live in this journey
,Till I disappear in Your love
,And see and touch you in every moment
,In constant transformation of my heart

The goal is
,To reside in the soul at peace
With the elixir of eternal openness
And the transparency of soul
,In the limitless experience of You
,That any dogmatism
,And final decision
,And definition
.Takes me away from You
,And when I wrap you
In the pretension of knowledge
,Or piety
.I turn into the labyrinth of distance

The goal is
,To be a mirror
And gleam in the truth of Your Knowledge
And live in the passion for You
In the integrity of becoming one
,In my intention
,thoughts
,words
.and action
,That the best traveler
,Has no fixed plans
.And is not intent on arriving



____________________________________

[1] Lao Tzu: Tao Te Ching